/روایتِمَردم
از نَسلِ قدیم بودند و حال، امروز به قَلمِ حضورِشان حِماسه خَلق میکردند، هرچند داغدار و دلخون ولی باید میآمدند !
-راعِدنوشت/لنز.
@raaeiid-
/روایتِمَردم
کمتر از یک مِتر با او فاصِله داشتم، حالَش عجیب بود. نگاهَش و نوعِ حُزنَش، نِگاهَش میگفت هنوز باور نکرده نبودِ او را!
-راعِدنوشت/لنز.
@raaeiid-
/روایتِمَردم
دَستانَش گویایِ آن بود که لحظهلحظههایِ ایرانِ جان را دیده بود. الان نگاهَش به راه کشیده شده بود و انگار در انتظارِ آمدنِ کسی بود...
-راعِدنوشت/لنز.
@raaeiid-
/روایتِمَردم
روایتَش فرق داشت، پایِ چپ نداشت و با عَصا برایِ ایران آمده بود. دخترکی آمد و تِکه پارچهای با نامِ(یا لَثاراتالحسین) بر مُچِ دستِ پیرمرد بَست و رَفت.
-راعِدنوشت/لنز.
@raaeiid-
/روایتِمَردم
هرکه پَرچم او را گرفته بود، اگرچه چِشمَش گریان و قلبش شکسته، ولی با قُدرت قدم بر میداشت و حماسهها خَلق میکرد!
-راعِدنوشت/لنز.
@raaeiid-