/روایتِمَردم
روایتَش فرق داشت، پایِ چپ نداشت و با عَصا برایِ ایران آمده بود. دخترکی آمد و تِکه پارچهای با نامِ(یا لَثاراتالحسین) بر مُچِ دستِ پیرمرد بَست و رَفت.
-راعِدنوشت/لنز.
@raaeiid-
/روایتِمَردم
هرکه پَرچم او را گرفته بود، اگرچه چِشمَش گریان و قلبش شکسته، ولی با قُدرت قدم بر میداشت و حماسهها خَلق میکرد!
-راعِدنوشت/لنز.
@raaeiid-
/روایتِمَردم
در بینِ مردم که قَدم میزد به هوایِ ثبتِ لحظهها و احوالِ نابِشان، لحظهای احساس کرد دیگر قَلبَش تَپش ندارد. نِگاهَش افتاده بود به آن حِجلهٔ تَلخ گون. درد آمَد قَلبَش راعِد!
-راعِدنوشت/لنز.
@raaeiid-
/روایتِمَردم
دیگری قاب در دست قَدم میزد و آن دیگری گوشهای نِشسته و قابِ دِلَش را در دَست داشت، بایَد بر دَستانَش بوسه زد. او چیزی داشت که خیلیها نَداشتند، او شَرف داشت!
-راعِدنوشت/لنز.
@raaeiid-