گفتم:" با فرمانده تان کار دارم."
گفت:"الان ساعت یازده است،ملاقاتی قبول نمی کند."
رفتم پشت در اتاقش در زدم،گفت:"کیه؟"
گفتم :"مصطفی من هستم.""
گفت :"بیا تو."
سرش را از سجده بلند کرد ،چشمهای سرخ، خیس اشک و رنگش پریده بود.
نگران شدم :"گفتم چه شده مصطفی؟ خبری شده؟کسی طوری اش شده؟"
دو زانو نشست. سرش را انداخت پایین.زُل زد به مهرش .دانه های تسبیح را یکی یکی از لای انگشتهایش رد می کرد.
گفت :"ساعت یازده تا دوازده هر روز را فقط برای خدا گذاشتم.بر می گردم کارهایم را نگاه می کنم.
از خودم می پرسم کارهایی که کردم ،برای خدا بود یا برای دل خودم؟"
#شهید_مصطفی_ردانی_پور
#رزق_شهدایی
@rafigheshahidm
رفته بود حرم حضرت معصومه سلام الله علیها
و برای عروسیش کارت دعوت انداخت داخل
ضریح برای حضرت زهرا سلام الله علیها
مادر رو خواب دید که به عروسیش اومده
گفت : مادرجان ، قصد مزاحمت نداشتم
فقط می خواستم احترام کنم.
مادر پاسخ داد:
مصطفی جان! ما اگر به مجالس شما نیائیم کجا بریم
#شهید_مصطفی_ردانی_پور
#رزق_شهدایی
@rafigheshahidm