هدایت شده از ❤️اباالفضلیامافتخارمه❤️
...غُلامِ حضرتِ عبّاس
"منم گِدایِ اون مَردی، که آقایِ همه مرداست"
#السلام_علیک_یا_ابوالفضل_العباس
نگاهش کهکشان را تاب می داد🖤
شب تاریک را مهتاب می داد🖤
اگر یک دست در تن داشت عباس🖤
تمام کربلا را آب می داد🖤
[مراسم عزاداری شب ۲۳ رمضان ۱۴۰۱]
@abalfazleeaam
#لبیک_یا_أباالفضل #یا_قمر_العشیره
#الدخیل_یاابوالفضل #یادلیل_یاابوالفضل
#یاعزیز_یاابوالفضل #حضرت_ابوالفضل
#یاابوفاضل #ابوالفضل_باوفا
#ای_علمدار_حسین #علمدار #سقای_حرم
#منم_گدای_اون_مردی_که_آقای_همه_مرداست
#رمضان_۱۴۰۱
#ریحانه_الحسین
#دخیلک_یا_عباس #قمر_بني_هاشم
#لهوف
#حاج_سید_مجید_بنی_فاطمه
#سید_مجید_بنی_فاطمه
#بنی_فاطمه
https://www.instagram.com/p/Cc8ETpZIYTu/?igshid=MDJmNzVkMjY=
♦️بهش گفتن آرزوت چیه؟!
گفت: آرزوی من #شهادت هست ولي حالا نه!
من دوست دارم در نبرد با #اسرائيل شهيد شوم!
❤️رسول اکرم (ص) میفرمایند:
🌹خداوند به داوود وحی فرمود که هیچ بنده ای نیست که ستم دیده ای را یاری رساند یا در ستمی که بر او رفته با او همدردی کند، مگر اینکه گام های او را در آن روزی که گام ها میلغزد، استوار نگه دارم.
#ماه_مبارک_رمضان
#امام_زمان
╔━━━━๑ღ🖤ღ๑━━━━╗
ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے.
@rafiq_shahidam
@rafiq_shahidam
🕊️🕊️🕊️
https://eitaa.com/joinchat/3309109376Cec5ab8b2a9
╚━━━━๑ღ🖤ღ๑━━━━╝
🔴 انقلاب اسلامی زنده تر از گذشته!!!
خروش حماسی و میلیونی یک ملت زیر تیغ آفتاب با زبان روزه! نههههههه ... بلکه زیر سنگین ترین بمباران و تهاجم تبلیغاتی و روانی و ضدفرهنگی بیسابقه و تاریخی شیاطین جن و انس و دشمنان نشان داد انقلاب اسلامی زنده و عمیق و ریشه دارتر از همه تصورات است. انقلاب ما زنده تر از گذشته است.
#ماه_مبارک_رمضان
#امام_زمان
╔━━━━๑ღ🖤ღ๑━━━━╗
ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے.
@rafiq_shahidam
@rafiq_shahidam
🕊️🕊️🕊️
https://eitaa.com/joinchat/3309109376Cec5ab8b2a9
╚━━━━๑ღ🖤ღ๑━━━━╝
+پشیمانی از گناه
برای توبه کافی است!
#توبه
#ماه_مبارک_رمضان
#امام_زمان
╔━━━━๑ღ🖤ღ๑━━━━╗
ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے.
@rafiq_shahidam
@rafiq_shahidam
🕊️🕊️🕊️
https://eitaa.com/joinchat/3309109376Cec5ab8b2a9
╚━━━━๑ღ🖤ღ๑━━━━╝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
حس قشنگ و جالب یک کودک در حین همخوانی سرودِ سلام فرمانده
#روز_قدس ✌️
#ماه_مبارک_رمضان
#امام_زمان
╔━━━━๑ღ🖤ღ๑━━━━╗
ڪاناݪ شہید ابـراهیم هـادے.
@rafiq_shahidam
@rafiq_shahidam
🕊️🕊️🕊️
https://eitaa.com/joinchat/3309109376Cec5ab8b2a9
╚━━━━๑ღ🖤ღ๑━━━━╝
کانال شهید ابراهیم هادی(علمدار کمیل)
قسمت هشتادم🌱 «تنها میان داعش» که قدمی میرفتم و باز سرم را می چرخاندم مبادا انفجار و سقوطی رخ داده
قسمت هشتاد و یکم🌱
«تنها میان داعش»
تا لحظه اجابت این معجزه را از دست ندهم و با
رؤیای شنیدن صدای حیدر نفسهایم میتپید. فقط بوق
آزاد میخورد، جان من دیگر به لبم آمده بود و خبری از
صدای حیدرم نبود. پرنده احساسم در آسمان امید پر کشید
و تماس بی هیچ پاسخی تمام شد که دوباره دلم در قفس
دلتنگی به زمین کوبیده شد. پی در پی شماره میگرفتم،
با هر بوق آزاد، میمردم و زنده میشدم و باورم نمیشد
شر عدنان از سر حیدر کم شده و عشقم رها شده باشد.
دست و پا زدن در برزخ امید و ناامیدی بلایی سر دلم
آورده بود که دیگر کارم از گریه گذشته و به درگاه خدا زار
میزدم تا دوباره صدای حیدر را بشنوم. بیش از چهل روز
بود حرارت احساس حیدر را حس نکرده بودم که دیگر
دلم یخ زده و انگشتم روی گوشی میلرزید. در تمام این مدت منتظر شهادتش بودم و حالا خطش روشن بود که
عطش چشیدن صدایش آتشم میزد. باطری نیمه بود و
نباید این فرصت را از دست میدادم که پیامی فرستادم
:»حیدر! تو رو خدا جواب بده!« پیام رفت و دلم از خیال
پاسخ عاشقانه حیدر از حال رفت. صبر کردن برایم سخت
شده بود و نمیتوانستم در انتظار پاسخ پیام بمانم که
دوباره تماس گرفتم. مقابل چشمانم درصد باطری کمتر
میشد و این جان من بود که تمام میشد و با هر نفس
به خدا التماس میکردم امیدم را از من نگیرد. یک دستم
به تمنا گوشی را کنار صورتم نگه داشته بود، با دست
دیگرم لباس عروسم را کنار زدم و چوب لباسی بعدی با
کت و شلوار مشکی دامادی حیدر در چشمم نشست. یکبار
برای امتحان پوشیده و هنوز عطرش به یادگار مانده بود
https://eitaa.com/joinchat/3309109376Cec5ab8b2a9
کانال شهید ابراهیم هادی(علمدار کمیل)
قسمت هشتاد و یکم🌱 «تنها میان داعش» تا لحظه اجابت این معجزه را از دست ندهم و با رؤیای شنیدن صدای
قسمت هشتاد و دوم🌱
«تنها میان داعش»
که دوباره مست محبتش شدم. بوق آزاد در گوشم، انتظار
احساس حیدر و اشتیاق عشقش که بی اختیار صورتم را
سمت لباسش کشید. سرم را در آغوش کتش تکیه دادم و
از حسرت حضورش، دامن صبوری ام آتش گرفت که
گوشی را روی زمین انداختم، با هر دو دست کتش را
کشیدم و خودم را در آغوش جای خالی اش رها کردم تا
ضجه های بی کسی ام را کسی نشنود. دیگر تب و تشنگی
از یادم رفته و پنهان از چشم همه، از هر آنچه بر دلم
سنگینی میکرد به خدا شکایت میکردم؛ از شهادت پدر
و مادر جوانم به دست بعثیها تا عباس و عمو که مظلومانه
در برابر چشمانم پَرپَر شدند، از یوسف و حلیه که از حالشان بیخبر بودم و از همه سختتر این برزخ بیخبری از
عشقم! قبل از خبر اسارت، خطش خاموش شد و حالا نمیدانستم چرا پاسخ دل بیقرارم را نمیدهد. در عوض
داعش خوب جواب جان به لب رسیده ما را میداد و برایمان سنگ تمام میگذاشت که نیمه شب با طوفان توپ و
خمپاره به جانمان افتاد. اگر قرار بود این خمپاره ها جانم
را بگیرد، دوست داشتم قبل از مردن نغمه عشقم را بشنوم
که پنهان از چشم بقیه در اتاق با حیدر تماس گرفتم، اما
قسمت نبود این قلب غمزده قرار بگیرد. دیگر این صدای
بوق داشت جانم را میگرفت و سقوط خمپارهای نفسم را
خفه کرد. دیوار اتاق به شدت لرزید، طوری که شکاف خورد
و روی سر و صورتم خاک و گچ پاشید. با سر زانو وحشتزده
از دیوار فاصله میگرفتم و زنعمو نگران حالم خودش را
به اتاق رساند. ظاهراً خمپاره ای خانه همسایه را با خاک
یکی کرده و این فقط گرد و غبارش بود که خانه ما را پُر کرد
https://eitaa.com/joinchat/3309109376Cec5ab8b2a9