eitaa logo
کانال شهیدابراهيم هادی ❤️رفیق شهیدم❤️
5هزار دنبال‌کننده
25.1هزار عکس
16هزار ویدیو
190 فایل
♡ولٰا تَحْسَبَّنَ الَّذینَ قُتِلوا في سَبیلِ اللِه اَمواتا بَل اَحیٰاعِندَ رَبهِم یُرزقون♡ شہـد شیـرین شـہـٰادت را کسانی مـے چشند کـہ..!! لذت زودگذر گنـٰاه را خریدار نباشند .. 💔 دورهمیم واسہ ڪامل تر شدن🍃 #باشهداتاشهادت ارتباط با خادم کانال👇👇 @Zsh313
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال شهیدابراهيم هادی ❤️رفیق شهیدم❤️
💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃 🍃💚🍃💚🍃💚 💚🍃💚🍃 🍃💚 «♡بـسـم رب العشق ♡» 📗رمــان #فالی_در_آغوش_فرشته 🖍به قلم•°: آیناز غفاری نژا
💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃 🍃💚🍃💚🍃💚 💚🍃💚🍃 🍃💚 «♡بـسـم رب العشق ♡» 📗رمــان 🖍به قلم•°: آیناز غفاری نژاد 🔗 🌻 با لکنت گفت : + گ ... گارسون . چشمام گرد شد و آب دهنم رو قورت دادم . باید خیلی زودتر از اینا ها ماجرای آقا مرتضی رو براش توضیح می دادم . بهار با تعجب به آنالی خیره شده بود ولی بقیه حواسشون به ما نبود . درست روبروی آنالی ایستادم تا کسی نتونه ببینش و آروم جوری که فقط خودم و خودش و بهار میشنیدم گفتم : - باید خیلی زودتر از این ها بهت میگفتم . آره این همون گارسونست ، اسمش آقا مرتضاست برادر مژده هست . خودم هم توی راهیان نور متوجه این موضوع شدم . اون خانومه هم نامزدشه . آنالی خجالت زده چادرش رو جمع و جور کرد و گفت : + ش ... شکه شدم ، باید زودتر از اینها میگفتی . - کلا فراموش کرده بودم ، ببخشید . بهار که تا حدودی متوجه قضیه شده بود چشمکی به من زد و کنار آنالی نشست . اون روز که با راحیل بحثم شد بهار هم توی اتوبوس بود و دیگه با این حرف آنالی خیلی راحت حدس زد که ماجرا چیه . چادرم رو مرتب کردم و رفتم و کنار مامان نشستم . نگاهم هنوز روی آنالی بود که سرش پایین بود ، قطعا نمی تونست با آقا مرتضی روبرو بشه و براش سخت بود . آقا مرتضی چیزایی به پدرش گفت و به سمت راحیل رفت ، سرش رو که بلند کرد با آنالی چشم تو چشم شد . لب پایینم رو گزیدم و بهشون خیره شدم . آنالی نگاهش رو دزدید و به پایین خیره شد . با اومدن حاج آقا بلند شدم و به سمت مژده و کاوه رفتم . پارچه رو گرفتم که راحیل و آیه هم اومدن . آیه یک طرف پارچه رو گرفت من هم یک طرف دیگش رو . راحیل هم قند ها رو توی دستش گرفت و ، وسط ایستاد . حاج آقا شروع کرد به خوندن خطبه عقد . × برای بار دوم میفرمایم عروس خانوم بنده وکیلم ؟! لبخندی زدم و گفتم : - عروس خانوم داره قرآن میخونه . دوباره حاج آقا گفت : × برای بار سوم میفرمایم عروس خانم بنده وکیلم ؟! بعد از چند ثانیه مکث مژده گفت : + با اجازه از ساحت مقدس اقا امام زمان عجل الله تعال و شریف و خانم فاطمه الزهرا(س)و پدر و مادرم "بله" با گفتن این جمله صدای دست زدن جمع بلند شد . لبخند پهنی زدم ، خدایا شکرت که این دوتا کبوتر عاشق هم به هم رسیدن . راحیل چشمکی به من زد و گفت : = بعدی دیگه تو هستی ها ! با خنده گفتم : - با اجازه شما بنده فعلا فعلنا قصد ادامه تحصیل دارم . این بار آیه گفت : × نه راحیل خانوم اینجوری ها نیست ، ان شاءالله پس فردا عقد داداش بنده هست و بعد محرم و اربعین هم نوبت خودمه حالا مروا جون رو یه جوری توی لیست جا میدم البته بعد از خودم . با شنیدن این حرفش احساس کردم دنیا دور سرم چرخ خورد و چشمام سیاهی رفت . دستی به شقیقم کشیدم و پارچه رو به راحیل دادم و روی صندلی کنار آنالی نشستم . &ادامـــه دارد ...... ~ •°🍃🍃✨💚✨💚✨💚✨🍃🍃°•~ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c