eitaa logo
کانال شهیدابراهيم هادی ❤️رفیق شهیدم❤️
5هزار دنبال‌کننده
25.1هزار عکس
16هزار ویدیو
190 فایل
♡ولٰا تَحْسَبَّنَ الَّذینَ قُتِلوا في سَبیلِ اللِه اَمواتا بَل اَحیٰاعِندَ رَبهِم یُرزقون♡ شہـد شیـرین شـہـٰادت را کسانی مـے چشند کـہ..!! لذت زودگذر گنـٰاه را خریدار نباشند .. 💔 دورهمیم واسہ ڪامل تر شدن🍃 #باشهداتاشهادت ارتباط با خادم کانال👇👇 @Zsh313
مشاهده در ایتا
دانلود
از سپاه که به خانه بر میگشت، اجازه نداشتم هیچ کاری انجام بدم . تا نزدیک مبل منو بدرقه میکرد و میخواست استراحت کنم . خودش به آشپزخانه میرفت و کارهای سفره رو انجام میداد . بعد هم از من و پدرش میخواست برای صرف غذا بیاییم . آخر سر هم سفره رو جمع میکرد و ظرف‌هارو میشست . وقتی بهش میگفتم: کمیل جان شما خسته‌ای برو استراحت کن . جواب میداد: مادر جان این دنیا محل استراحت نیست! من جای دیگه‌ای باید استراحت کنم... 🌷شهید کمیل قربانی🌷 یاد شهدا با صلوات🌷 ❤️❤️❤️❤️ @rafiq_shahidam96 ❤️❤️❤️ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
آخرین نوشته شهید منا محسن حاجی حسنی در وبلاگش؛ قرآن، من شرمنده توام . قرآن، من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته‌ام که هر وقت در کوچه‌مان آوازت بلند میشود، همه از من می‌پرسند چه کسی مرده است ؟ چه غفلت بزرگی که می‌پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است... شهید منا 🌷شهید محسن حاجی حسنی 🌷 یاد شهدا با صلوات🌷 ❤️❤️❤️❤️ @rafiq_shahidam96 ❤️❤️❤️ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
🇮🇷🌷🇮🇷🕊🇮🇷🍃🇮🇷🌷🇮🇷 🕊🇮🇷🍃🇮🇷🌷🇮🇷 🇮🇷🕊🇮🇷🍃 🍃🇮🇷 🌷 (حفظه الله): ملت ایران امروز به پیام شهدا نیازمند است . حجاب اسلامی را كاملا رعايت كنيد وخود را به نا محرم نشان ندهيد. با حجاب  باشيد كه پوشش سياه شما از خون سرخ من كوبنده تر است زیرا از دامن زن مرد به معراج میرود. 🌷شهید جواد ابوالقاضی🌷 یاد شهدا با صلوات🌷 ❤️❤️❤️❤️ @rafiq_shahidam96 ❤️❤️❤️ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c 🇮🇷 🌷🇮🇷🕊🇮🇷 🇮🇷🍃🇮🇷🌷🇮🇷🕊🇮🇷 🍃🇮🇷🌷🇮🇷🕊🇮🇷🍃🇮🇷🌷🇮🇷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
AUD-20210629-WA0087.
9.19M
👤حجت الاسلام امینی خواه ✏️آن سوی مرگ👆👆👆 (قسمت بیست و دوم) ( اللهم عجل لولیک الفرج ) 🌼➖➖➖➖➖➖🌼
⭕️جوابِ سقایِ کودکان تشنه لب خوزستان را با رگبار دادند... مظلومیت‌ نیروهای سپر امنیت مردم این روزها بد جانسوز است... شهید‌ قهرمان وطن؛ استوار ضرغام پرست💔 🌹🌹🌹
شهید سلیمانی : دست و پای مردم خوزستان را باید ببوسیم و اگر ببوسیم کار زیادی نکردیم. خوزستان و خصوصا مناطق عربی آن دژ مستحکم ایران و مردمشان باوفاترین مردم ما هستند.
کانال شهیدابراهيم هادی ❤️رفیق شهیدم❤️
✅ عاشقانه شهدایی🌹 ♥️🍃 #رمان_یادت_باشد... 🍃♥️ 🌹🍃شهید سیاهکالی به روایت همسر🍃🌹 🍃قسمت69 صبح
✅ عاشقانه شهدایی🌹 ♥️🍃 ... 🍃♥️ 🌹🍃شهید سیاهکالی به روایت همسر🍃🌹 🍃قسمت70 امتحاناتم که تمام شد،برای شام منزل پدرم دعوت بودیم.موتورحمیدخیلی کثیف شده بود.خانه ی خودمان جای کافی برای شستن موتورنداشتیم. برای اینکه موتورراداخل حیاط پدرم بشوییم زودترراه افتادیم.وقتی رسیدیم،ازسرپله شروع کردبه یاا...گفتن.گاهی وقتهاذکرهای متنوعی میگفت:"یاعلی،یاحسین،یازهرا.یک جوری اعلام میکردکه اگرنامحرمی هست پوشش داشته باشد. تنهایی خجالت میکشیدموتورراتمیزکند. میگفت:"عزیزم!توهم بیاپیش من باش."بین خانواده ی خودمن حمیدخیلی باحجب وحیابود.بااینکه پدرمن دایی حمیدمیشد،ولی رفتارش خیلی بااحترام بود.تازه موتورراشسته بودیم که گوشی حمیدزنگ خورد. بازهم فراخوان بود.جوری شده بودکه وقتی اسم فراخوان رامی شنیدم حالم خراب میشدوبنددلم پاره میشد.احساس خطرراازکیلومترهادورتراحساس میکردم.حمیدآماده شدورفت.به مادرم گفتم:"این بارسوریه است.شک ندارم!" چندساعتی گذشت.حوالی ساعت ده شب بودکه برگشت. به شدت ناراحت بود.رفته بوددرلاک خودش.گهگاهی باپدرم زیرگوشی حرف میزدند؛جوری که من متوجه نشوم.برایشان میوه بردم وگفتم:"شمادوتاچی به هم میگین؟میخوای بری سوریه؟"پدرم خندیدوگفت:"حمیدجان!دخترمن زرنگ ترازاین حرفهاست.نمیشه ازش چیزی پنهون کرد." حمیدباسرحرف پدرم راتاییدکردوبه من گفت:"آره!درست حدس زدی.اعزام سوریه داریم.همه ی رفقای من میخوان برن،ولی اسم من توی قرعه کشی درنیومد."باتعجب گفتم:"مگه سوریه رفتن هم قرعه کشی میخواد؟"پدرم گفت:"چون تعدادداوطلب هاخیلی زیاده،ولی ظرفیت اعزام هامحدود.برای همین قرعه کشی میکنن که هرسری یه تعدادی اعزام بشن. "حمیدباپدرم حرف میزدکه واسطه بشودبرای رفتنش.میگفت:"الان وقت موندن نیست.اگه بمونم تاعمردارم شرمنده ی حضرت زهراسلام ا...علیهامیشم." به حدی ازاین جاماندگی ناراحت بودکه نمیشدطرفش بروم.این طورمواقع ترجیح میدادم مزاحم خلوت وتنهایی هایش نباشم.داشتم تلویزیون نگاه میکردم که یک لحظه صدای مادرم ازآشپزخانه بلندشد.روغن داغ روی دستش ریخته بود.کمی باتاخیربلندشدم وبه آشپزخانه رفتم.چیزخاصی نشده بود. وقتی برگشتم دیدم حمیدخیلی ناراحت شده؛خیلی زیاد!موقع رفتن به خانه چندین بارگفت:"توچرازندایی کمک خواست باتاخیربلندشدی؟!این دیررفتن توکاربدی بود.کارزشتی کردی!یه زن وقتی نیازبه کمک داره بایدزودبری کمکش.تازه اون که مادره!بایدبلافاصله میرفتی!" مهرماه94مادربزرگ مادری ام مریض شده بود.من وحمیدبه عیادتش رفتیم.اصلاحال خوبی نداشت.خیلی ناراحت شده بودم.بعدازعیادت به خانه ی عمه رفتیم.داخل اتاق کلی گریه کردم.عمه وقتی صدای گریه ام راشنیدبغض کرده بود.حمیدداخل اتاق آمدوگفت:"عزیزم!میشه گریه نکنی؟ وقتی توگریه میکنی بغض مادرم می ترکه.من تحمل گریه ی هردوتاتون روندارم."دست خودم نبود.گریه امانم نمیداد.نمیدانم چراازوقتی بحث سوریه رفتن حمیدجدی شده بود،این همه دل نازک شده بودم.حمیدوقتی دیدحالم منقلب شده،به شوخی گفت:"پاشوبریم بیرون.توموتورسواری خونت اومده پایین!بایدترک موتورسواربشی تاحالت برگرده سرجاش." چون نمی خواستم بیشترازاین عمه راناراحت کنم،خیلی زودازآنجابیرون آمدیم.حمیدوسط راه کلی تنقلات گرفت که حال وهوای من راعوض کند.خانه که رسیدیم،نوه های صاحب خانه جلوی دربودند.هرچیزی که خریده بودرابه آنهاتعارف کرد.همیشه دست ودلبازبود. هربارکه خوراکی میخرید،اگرنوه های صاحب خانه راوسط پله ها میدیدبه آنهاتعارف میکرد.اگرمن شله زردیاآش می پختم،میگفت:"حتمایه کاسه بدیم به صاحب خونه.یه کاسه هم بذارکنارببریم برای مادرم. "وقتی نصف بیشترخوراکی هارابه نوه های صاحب خانه داد،ازپله هابالاآمدوگفت:"من که ازپرونده ی اعمالم خیلی می ترسم.حداقل شایدبه خاطردعای خیراین بچه های معصوم خداازسرتقصیراتم بگذره." یک هفته ای ازاین ماجرانگذشته بودکه تلویزیون اعلام کردحاج حسین همدانی درسوریه به شهادت رسیده است. وقتی حمیدخبرشهادت راشنید،جلوی تلویزیون ایستاده گریه میکرد.خیلی خوب سردارهمدانی رامیشناخت؛چون درچندین دوره آموزشی که درتهران برگزارشده بودبااین شهیدبرخوردداشت.باحسرت گفت:"حاج حسین حیف بود.ماواقعابه حضورش نیازداشتیم ."همان روزعمه مارابرای ناهاردعوت کرده بود.موقع پاک کردن سبزی به عمه گفتم:"سردارهمدانی شهیدشده.حمیدازشنیدن این خبرکلی گریه کرده."حمیدتاشنید،چشم هایش راگردکردکه یعنی:"برای چی به مادرم گفتی؟"من هم فقط شانه هایم راانداختم بالا. دوست نداشت عمه ناراحتی اش راببیند،برای همین رفت داخل اتاق وباخواهرزاده هایش مشغول توپ بازی شد.به سروکله هم میزدند.بیشترصدای حمیدمی آمدتا بچه ها.هنوزهم گاهی اوقات بچه های خواهرش میگویندکاش دایی بودباهم توپ بازی میکردیم! &ادامه دارد... http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c