#ناحله
#پارت_صد_و_هشتاد_و_چهار
نشستم کنارش و با عصبانیت گفتم:پس من اینجا چیکارم که همه ی کاراتو خودت انجام میدی؟
محمد:خب مگه من با شما ازدواج کردم که کارامو انجام بدی؟شما خانوم خونه ی منی اومدی که همسفرم باشی نه کارگرم!
فاطمه:آقا محمدم حرفات درست خب؟ولی باور کن اینکارا اونقدر سخت نیست که منو اذیت کنه اینا وظیفه ی منه
محمد:وظیفه ی تو این نیست همینکه کنارمی میبینمت حالم خوب میشه و انرژی میگیرم خودش خِیلیه و بابتش بهت مدیونم.
فاطمه:محمد من اینجوری ناراحت میشم میدونی چقدر آرزو کردم روزی برسه که خودم لباساتو بشورمو اتو بزنم خودم کفشتو واکس بزنم خودم لباساتو انتخاب کنم خودم برات غذا درست کنم خودم...
نمیدونی چقدر حالم خوبه وقتی این کارا رو خودم برات انجام میدم الانم پیرهنت رو بده به من هر وقت که سرم شلوغ بود خودت اتو کن هیچی نمیگم.
محمد:آخه
محمد خواهش کردم باور کن انقدر از اینکار احساس خوبی بهم دست میده که حاضر نیستم پیراهنت و توی لباسشویی بندازم هر بار میزارم کنار تا با دست بشورم که تو میای میگیریش
محمد:باشه اگه خودت خوشحال میشی که خسته بشی حرفی نیست ولی من اینجوری ناراحت میشم همیشه این وقت صبح از خوابت میزنیو به خاطر من بیدار میشی من واقعا شرمنده ام.
فاطمه:نَفَسَم من اینطوری حالم خوب میشه چراشرمنده میشی آقای من؟
وقتی پیراهنش رو ازش گرفتم حس کردم یه قله رو فتح کردم درست به همون اندازه خوشحال بودم.
پیراهنش که اتو شد روی مبل پهنش کردم که چروک نشه این قدرشناسی و احترام محمد باعث میشد تمام کارای خونه رو با عشق و علاقه بیشتری انجام بدم.
محمد:چجوری جبران کنم خوبیاتو؟
یخورده فکر کردمو بعد با شیطنت ادامه
دادم:خب هر روز بوسم کن بغلم کن بیست دقیقه بشین جلوم فقط نگات کنم هر ساعت بهم بگو دوستم داری همه لباساتو بده خودم بشورمو اتو بزنم اونوقت شاید فقط یخورده جبران شد بلند بلند خندید و گفت:اینا که کار هر روزه است با این حال چشمممم با کمال میل اگه امر دیگه ای هم بود و یادت اومد حتما بگو بهم
فاطمه:نه گاهی وقتا یادت میره گفتم که یادت بمونه بقیه اشم بزار فکر کنم بعد بهت میگم
دوباره خندید هر بار محمد میخندید از خنده اش منم خنده ام میگرفت از وقتی عقد کردیم انقدر با انرژی و خوشحال بودم که همه متوجه شده بودن یاد حرف مامانم افتادم میگفت:فاطمه اگه میدونستم حضور آقا محمد اینطور زندگیمون رو قشنگ میکنه چند سال پیش میرفتمو ازش برای تو خاستگاری میکردم!
تا من میز صبحانه رو بچینم محمد رفت حموم و برگشت موهاشو خشک کرد و روی صندلی نشست که گفتم:عافیت باشه عزیزم
محمد:قربونت برم خانومم
دوتا لیوان شیر گرم ریختمو با خرما روی میز گذاشتم
مثل همیشه تا وقتی که صبحانه اشو کامل بخوره زل زدم بهش انقدر بهش نگاه کرده بودم که دیگه عادت کرده بود و چیزی نمی گفت خودش میدونست که هرکاری کنه تا وقتی صبحانه اشو بخوره من ازش چشم بر نمیدارم آخرشم دلم طاقت نیاوردو رفتم کنارش و روی ریششو بوسیدم بعضی وقتا شدت علاقه ام به محمد خودمو میترسوند هر چقدر میگذشت دوری ازش سخت تر میشد از جاش بلند شد و گفت:دستت درد نکنه دِلبَرَکَم
محمد:نوش جانت عزیزم.
به ساعت نگاه کرد و رفت توی اتاق خواب یک ربع بعد لباس فرمشو پوشیده بود و آماده اومد بیرون ساعتشو دور مچش بست و به طرف در رفت کفششو قبل از اینکه بیاد براش تمیز کرده بودم و مرتب جلوی در گذاشتم چند ثانیه بهش نگاه کرد و برگشت عقب سرشو تکون داد و گفت:هر چی بگم شما آخرش کار خودتو میکنی
فاطمه:بله دیگه
رفتم جلوش و پشت یقه اش رو مرتب کردم.
بهش نگا کردمو گفتم:خدایا مراقب عشقم باش اگه محمدم چیزیش بشه من میمیرم.
گونه امو بوسید و گفت:تو هم خیلی مراقب خودت باش خدانگهدارت عزیزدلم
رفت بیرون و کفشاشو پوشید منتظر آسانسور بود از ترس اینکه چیزی بگه در رو یخورده باز کردمو سرمو خم کردم که ببینمش یه نگاهی به اطرفش انداخت و وقتی مطمئن شد کسی رو پله ها نیست با خنده گفت:جون دلم؟
فاطمه:
میگما محمد تو واقعا مطمئنی ریشت رو با عطر نمیشوری؟شاید تو حموم به جای آب روش عطر میریزیو یادت نیست؟ همیشه تا دوساعت بعد از اینکه میبوسمت صورتم بوی عطرتو میده و دهنم از عطرت تلخه!
داشت خودشو کنترل میکرد که صدای خنده اش بلند نشه همونطور که میخندید ساختگی اخم کرد و گفت:بدو بدو برو تو!
براش بوس فرستادمو رفتم تو خونه و در رو بستم.
با اینکه یک دقیقه هم نشده بود که از خونه رفاه بود دلم براش تنگ شده بود.
امروز کلاس نداشتم ولی باید واسه فردا کلی درس میخوندم با این حال یه دستی به سر و روی خونه کشیدمو همه جا رو برق انداختم تو گلدون روی اپن آشپزخونه چندتا شاخه گل گذاشتم البته گلاش تازه نبود و باید خشکشون میکردم.
چون امروز سه شنبه بود میدونستم که محمد با چندتا شاخه گل نرگس میاد و خونه امون پر از عطر گل نرگس میشه واسه همین فعلا بیخیال خریدن گل شدمو سراغ قابلمه های صورتیم رفتم.
🌍eitaa.com/rahSalehin