eitaa logo
کانال راه سلیمانی ❤️
392 دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
3.8هزار ویدیو
82 فایل
حاج قاسم از آنهایی است که شفاعت میکند. کلام(امام خامنه‌ای) اینجاه شفاعت میشی👇👇 کانال راه سلیمانی #حاج_قاسم_سلیمانی @rahe_solymani https://eitaa.com/joinchat/315491254C27c6ad2c2b
مشاهده در ایتا
دانلود
| «آقا مهدی» 🔻از هر چی بسیجی و سپاهی بود، بدم می‌آمد! و اتفاقا چون راننده کامیون بودم، از بد حادثه باید چند ماهی اجباری به جبهه میرفتم، دقیقا وسط لونه زنبور! به هر بدبختی که بود این مدت را گذراندم؛ روزهای آخر بود که موقع برگشت از خط، کنار جاده یکی از همان جوان های بسیجی که لباس خاکی شان به تنشان زار میزند و اینجا زیاد پیدا میشوند، جلویم سبز شد. 😐 هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که بی تفاوت بگذرم نشد که نشد؛ نزدیک غروب بود و اگر سوارش نمی‌کردم احتمالا به تاریکی میخورد... «متن کامل را بخوانید»
﷽ | «آقا مهدی» 🔻از هر چی بسیجی و سپاهی بود، بدم می‌آمد! و اتفاقا چون راننده کامیون بودم، از بد حادثه باید چند ماهی اجباری به جبهه میرفتم، دقیقا وسط لونه زنبور! به هر بدبختی که بود این مدت را گذراندم؛ روزهای آخر بود که موقع برگشت از خط، کنار جاده یکی از همان جوان های بسیجی که لباس خاکی شان به تنشان زار میزند و اینجا زیاد پیدا میشوند، جلویم سبز شد. 😐 هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که بی تفاوت بگذرم نشد که نشد؛ نزدیک غروب بود و اگر سوارش نمی‌کردم احتمالا به تاریکی میخورد... کنارش ترمز زدم و از همان اول صادقانه گفتم که:«اصلا از بسیجی های شبیه تو خوشم نمی‌آید و حالا هم چون مجبور بودم و به شب میخوردی و... سوارت میکنم!» این را هم گفتم که از اول تا آخر مسیر نباید لام تا کام حرف بزند وگرنه پیاده اش میکنم. ⚠️ هنوز کمی از مسیر را نرفته بودیم که برادرمان زبان باز کرد و گفت:«دارید مسیر را اشتباه میروید!» کفری شدم! جوجه بسیجی میخواست راه را به من نشان بدهد. بهش توپیدم که مگر قرار نبود حرف نزنی و هشدار دادم که یک کلمه دیگر مساوی است با پیاده شدن... یادم نیست چه شد که باز هم حرفی زد و من هم اینبار عذرش را خواستم و برای اینکه دلم هم خنک شود با لگد پیاده اش کردم! راستش را بخواهید کمی که جلوتر رفتم دلم به حالش سوخت، اما به دقیقه نکشید که با خودم تکرار کردم، نباید گول ظاهر معصوم این جماعت را بخورم و اصلا حقش بود! 🍂 گذشت و رسیدیم به روز خداحافظی با جبهه... کاغذبازی های آخر کار بود و باید از چند نفری امضا می‌گرفتم. آخرین امضا را باید فرمانده گردان میزد. مهدی باکری. اسمش را زیاد شنیده بودم، خیلی ها اینجا دوستش داشتند و همه‌اش آقا مهدی، آقا مهدی میکردند! دم چادرش که رسیدم اجازه خواستم و وارد شدم. میخواستم سلام کنم که.... خشکم زد! 😳 چند ثانیه ای طول کشید تا مغزم تشخیص داد که وقتی همان جوانی که با لگد بیرونش کرده بودم در این چادر است یعنی او «مهدی باکری» است! زبانم بند آمده بود و فقط زل زده بودم به چهره‌اش. او هم من را شناخت، لبخندی زد و سلامی کرد و گفت برگه ام را بدهم تا امضا کند! آنجا بود که من تمام شدم... آب شدم و به زمین رفتم؛ و انگار دوباره متولد شدم. ❣همینجا بود که شاید بهترین تصمیم زندگی ام تا آن روز را عملی کردم. «آقا مهدی» دوباره گفت برگه را بدهم که امضا کند. من هم برگه را همانجا روبروی چشم هایش پاره کردم و گفتم نمیروم! ماندم، تا آخر جنگ... ماندم و مأمور شدم تا امروز برایتان بگویم که اینچنین آقا مهدی و رفقایش از نفرت ها، عمیق ترین محبت ها را می‌ساختند... 🆔 @rahe_solymani
5.01M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸صحنه عجیبی که مهدی باکری موقع شهادت دید! + کاش می‌دیدی اینجا چه جایِ با صفاییه؛ خلاصه وقت کردی بیا تماشا کن..🧡🌱 🆔@rahe_solymani
| «آقا مهدی» 🔻از هر چی بسیجی و سپاهی بود، بدم می‌آمد! و اتفاقا چون راننده کامیون بودم، از بد حادثه باید چند ماهی اجباری به جبهه میرفتم، دقیقا وسط لونه زنبور! به هر بدبختی که بود این مدت را گذراندم؛ روزهای آخر بود که موقع برگشت از خط، کنار جاده یکی از همان جوان های بسیجی که لباس خاکی شان به تنشان زار میزند و اینجا زیاد پیدا میشوند، جلویم سبز شد. 😐 هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که بی تفاوت بگذرم نشد که نشد؛ نزدیک غروب بود و اگر سوارش نمی‌کردم احتمالا به تاریکی میخورد... «متن کامل را بخوانید» 🆔@rahe_solymani
﷽ | «آقا مهدی» 🔻از هر چی بسیجی و سپاهی بود، بدم می‌آمد! و اتفاقا چون راننده کامیون بودم، از بد حادثه باید چند ماهی اجباری به جبهه میرفتم، دقیقا وسط لونه زنبور! به هر بدبختی که بود این مدت را گذراندم؛ روزهای آخر بود که موقع برگشت از خط، کنار جاده یکی از همان جوان های بسیجی که لباس خاکی شان به تنشان زار میزند و اینجا زیاد پیدا میشوند، جلویم سبز شد. 😐 هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که بی تفاوت بگذرم نشد که نشد؛ نزدیک غروب بود و اگر سوارش نمی‌کردم احتمالا به تاریکی میخورد... کنارش ترمز زدم و از همان اول صادقانه گفتم که:«اصلا از بسیجی های شبیه تو خوشم نمی‌آید و حالا هم چون مجبور بودم و به شب میخوردی و... سوارت میکنم!» این را هم گفتم که از اول تا آخر مسیر نباید لام تا کام حرف بزند وگرنه پیاده اش میکنم. ⚠️ هنوز کمی از مسیر را نرفته بودیم که برادرمان زبان باز کرد و گفت:«دارید مسیر را اشتباه میروید!» کفری شدم! جوجه بسیجی میخواست راه را به من نشان بدهد. بهش توپیدم که مگر قرار نبود حرف نزنی و هشدار دادم که یک کلمه دیگر مساوی است با پیاده شدن... یادم نیست چه شد که باز هم حرفی زد و من هم اینبار عذرش را خواستم و برای اینکه دلم هم خنک شود با لگد پیاده اش کردم! راستش را بخواهید کمی که جلوتر رفتم دلم به حالش سوخت، اما به دقیقه نکشید که با خودم تکرار کردم، نباید گول ظاهر معصوم این جماعت را بخورم و اصلا حقش بود! 🍂 گذشت و رسیدیم به روز خداحافظی با جبهه... کاغذبازی های آخر کار بود و باید از چند نفری امضا می‌گرفتم. آخرین امضا را باید فرمانده گردان میزد. مهدی باکری. اسمش را زیاد شنیده بودم، خیلی ها اینجا دوستش داشتند و همه‌اش آقا مهدی، آقا مهدی میکردند! دم چادرش که رسیدم اجازه خواستم و وارد شدم. میخواستم سلام کنم که.... خشکم زد! 😳 چند ثانیه ای طول کشید تا مغزم تشخیص داد که وقتی همان جوانی که با لگد بیرونش کرده بودم در این چادر است یعنی او «مهدی باکری» است! زبانم بند آمده بود و فقط زل زده بودم به چهره‌اش. او هم من را شناخت، لبخندی زد و سلامی کرد و گفت برگه ام را بدهم تا امضا کند! آنجا بود که من تمام شدم... آب شدم و به زمین رفتم؛ و انگار دوباره متولد شدم. ❣همینجا بود که شاید بهترین تصمیم زندگی ام تا آن روز را عملی کردم. «آقا مهدی» دوباره گفت برگه را بدهم که امضا کند. من هم برگه را همانجا روبروی چشم هایش پاره کردم و گفتم نمیروم! ماندم، تا آخر جنگ... ماندم و مأمور شدم تا امروز برایتان بگویم که اینچنین آقا مهدی و رفقایش از نفرت ها، عمیق ترین محبت ها را می‌ساختند... 🆔@rahe_solymani
💔 حرف آخر... کاش میشد انقطاعی شویم زنجیر پای دلمان را ببُریم از تعلقات دنیا... مثل مهدی... 🆔@rahe_solymani
💔 حرف آخر... کاش میشد انقطاعی شویم زنجیر پای دلمان را ببُریم از تعلقات دنیا... مثل مهدی... 🆔@rahe_solymani