eitaa logo
🦋 "راه روشن" 🦋
376 دنبال‌کننده
14.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
127 فایل
اگر جهاد تبیین بدرستی صورت نگیرد، دنیامداران حتّی دین را هم وسیله‌ی هوسرانی خودشان قرار خواهند داد. کانال #راه_روشن را به دوستان خود معرفی کنید ارتباط با ادمین: 09210876421 @V_sh655
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋 "راه روشن" 🦋
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ 🦋 #پروانه‌ای_در_دام_عنکبوت 🕷 #قسمت_صد_و_پانزدهم 🎬 تصور من با تصویر اسحاق انور از زمی
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ 🦋 🕷 🎬 کلاس تموم شد و استاد در حین رفتن بازهم نگاهش به نگاهم بود که هانا برگشت و گفت: هانیه چقد خوش شانسی من: چررا؟؟؟ هانا: میدونی این استاد اسحاق، یکی از بدعنق‌ترین و متعصب‌ترین و باهوش‌ترین آدم‌های یهودی هست که تا به حال دیده‌ام، داخل تل آویو که بماند، اورشلیم و حیفا و... حتی آمریکا هم می‌شناسنش و خیلی کارهای بزرگی کرده و می‌کند و البته همه ازش یه جورایی می‌ترسند، حتی رئیس دانشگاه هم ازش حساب می‌برد، در ضمن تا حالا ندیدم از کسی تعریف کند و یا اصلأ به حرف کسی گوش کند و امروز وقتی دیدم که غرق حرف‌ها و حرکات تو شده بود و بعدش هم تشویقت کرد خیلی جا خوردم، نه من جا بخورم هااا، همه‌ی دانشجوها جاخوردن..... از حرف‌های هانا خیلی متعجب شده بودم، اگه به علی می‌گفتم، حتماً می‌گفت دست خدا در کار است اما با این تعاریفی که از اسحاق انور کردند واقعاً موندم که برای چی اینجور با من برخورد کرد؟!! جلوی دانشگاه علی منتظرم بود تا چشمش به من افتاد، طبق معمول همیشه تا کمر خم شد و بلند گفت: سلااام خانم دکتر.... غلامتم خخخخخ از این شوخی‌های علی قند تو دلم آب می‌شد اما انتظار نداشتم تو انظار عمومی هم چنین کند. با علی به طرف خانه راه افتادیم، دیدم کیف علی همچی باد کرده و گفتم: علی... علی: جان هارون.... خانم دکتر که کم حافظه نباید باشه من: ببخشید از دهنم در رفتم، می‌گم تو دانشگاه نهارتون هم میدن؟ علی: نه والاا مگه به شما میدن؟ من: نه آخه دیدم خودت شنگولی و کیفتم چاق شده، گفتم حتماً مفت بوده به کیف و بند و بساطت هم دادی خخخخ علی: عه که توهم بله؟! حالا دیگه منو سرکار می‌زاری... من: درس پس میدیم آقاااا علی: یه چی داخلش هست که می‌خواستم الآن بهت بگم تا ذوقمرگ بشی اما چون سرکارم گذاشتی تا خونه بعد از استراحت و... نمیگم بهله. منم اصلأ اصرار نکردم که بگه چون می‌خواستم خودم را بی‌خیال نشان بدهم تاعلی، فکر کنه برام مهم نیست اما ته دلم از کنجکاوی داشتم می‌ترکیدم و تصمیم گرفتم توخونه، تاعلی میره وضو بگیره، من سر از کارش دربیارم، برای همین لبخندی زدم و گفتم: اصلنم برام مهم نیست چی داری... علی: اره جون همسرت... دخترک فضول, من تو را میشناسم... و با همین خوش و بش‌ها به خانه رسیدیم. ...💦🌧💦 ─═ঊ 🦋🍃🌺🍃🦋ঊ═─ سروش: 👇 sapp.ir/raheroshan_khamenei ایتا: 👇 Eitaa.com/raheroshan_khamenei روبیکا: 👇 rubika.ir/Raheroshan_khamenei ─═ঊ 🔮🍃🌺🍃🔮ঊ═─