🦋 "راه روشن" 🦋
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ 🦋 #پروانهای_در_دام_عنکبوت 🕷 #قسمت_صد_و_چهاردهم 🎬 همه جای خانه را وارسی کرد، حتی زیر
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─
🦋 #پروانهای_در_دام_عنکبوت 🕷
#قسمت_صد_و_پانزدهم 🎬
تصور من با تصویر اسحاق انور از زمین تا آسمان فرق میکرد.
یک مردی نزدیک پنجاه و هفت هشت ساله با قدی کوتاه، شکمی چاق و جلو آمده و سری که کلاه کوچک یهودی زینت بخش کله تاسش شده بود. کت و شلواری مشکی و اتو کشیده و صورتی که مشخص بود تازه اصلاح شده، آخه مثل سر تاسش میدرخشید.
با قدمهایی تند و سری پایین که به سمت صندلیاش میرفت آدم را یاد همین سوسکهای سیاه بالدار میانداخت، از تصور سوسک خندم گرفت که نگاهم در نگاه اسحاق انور قفل شد...
اسحاق انور عینکش را کمی پایین کشید ور و به من گفت: تازه واردی؟؟ ندیدمت
من درحالی که استرس داشتم بلند شدم و گفتم: بله استاد، هانیه الکمال هستم، از یهودیان عراقی، تازه به تلاویو آمدیم، یعنی مهاجرت کردیم.
استاد سرش را تکان داد و گفت: امیدوارم از دانشجوهای مستعد باشید، اول بگو هدفت از این مهاجرت چی بوده؟
من: راستش تو مملکت خودم احساس غریبگی میکردم و احساس میکردم متعلق به اونجا نیستم، همیشه سردرگم بودم، دوست داشتم جایی باشم که متعلق به خودم یعنی متعلق به جامعهی یهود باشه، جایی که بتوانم پیشرفت کنم و باعث پیشرفتش بشم، جایی که از دل و جان خودم را وقفش کنم و جانم را فداش کنم.
هی گفتم و گفتم، نمیدونستم که این حرفا از کدوم آستینم میریزه بیرون به قول علی فکر کردم تو کنیسه صهیون هستم و دارم وعظ میکنم خخخخ و با صدای دست زدن استاد اسحاق و دنبال ان دست زدن بقیهی دانشجوها به خود آمدم از منبر نطق پایین اومدم خخخخ
استاد: احسنت، آفرین و رو کرد به بقیهی دانشجوها و گفت: دوست دارم اعتقادتان به این مملکت یک صدم اعتقاد هانیه الکمال باشه اونموقع میبینید که برگزیدهترینها هستیم که هیچ نیرویی قابل مقابله با ما را ندارد و رو کرد به من و گفت: بفرما بشین، حالا بریم سر درس خودمان.
خودم فکر میکردم که برای جلسه اول خوب، پیشرفتم که با حرف هانا فهمیدم نه....
#ادامه دارد...💦🌧💦
─═ঊ 🦋🍃🌺🍃🦋ঊ═─
سروش: 👇
sapp.ir/raheroshan_khamenei
ایتا: 👇
Eitaa.com/raheroshan_khamenei
روبیکا: 👇
rubika.ir/Raheroshan_khamenei
─═ঊ 🔮🍃🌺🍃🔮ঊ═─