🦋 "راه روشن" 🦋
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ 🦋 #پروانهای_در_دام_عنکبوت 🕷 #قسمت_نود_و_سوم 🎬 نفهمیدم کی خوابم برد اما وقتی بیدار ش
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─
🦋 #پروانهای_در_دام_عنکبوت 🕷
#قسمت_نود_و_چهارم 🎬
با عجله دست و صورتم را شستم و چادرم را مرتب کردم، اومدم برم طرف اون اتاقی که طارق اشاره کرده بود که علی را دیدم از طرف یک اتاق دیگهای میامد و یه بسته هم دستش بود.
با دیدن علی هول و دستپاچه شدم گفتم: س س سلام، نمیدونستم شما هم هستین
خنده نمکینی کرد و بسته را داد طرفم و گفت: مال تو هست، بازش کن بعدشم کجا دیدی مجلس عقد باشه و داماد حضور نداشته باشه.
من: عقد؟! داماد؟
کل بدنم گر گرفته بود، علی اشاره کرد به بسته و گفت بازش کن بپوش، خوب نیست با چادر مشکی خطبه عقد جاری بشه...
میدونستم که الآن صورتم مثل لبو قرمز شده، بسته را باز کردم، یک چادر سفید قشنگ با گلهای ریز قرمز و اکلیدهایی که برق میزد.
چادر را پوشیدم و شانه به شانه علی وارد اتاق شدم.
داخل اتاق طارق و عماد و فکر کنم احمد و عباس بودند و یک پیرمرد نورانی که لبخند به لبش بود.
با راهنمایی علی، بالای اتاق نشستیم و با افراد داخل اتاق، با سری پایین سلام و علیکی کردیم و علی رو به پیرمرد کرد و گفت: عمو محمد شروع کن و طارق اشاره کرد که صبر کن و سریع رفت قرآن خودش را آورد و داد به دستم به این ترتیب خطبه عقد من و علی جاری شد.
سرشار از حس خوبی بودم، اما با یادآوری نبودن پدر و مادر و لیلا و این ازدواج غریبانهام، اشک به چشمام نشست.
شنیده بودم که سرسفرهی عقد هر چه آرزو کنی برآورده میشه، پس تو دلم آرزو کردم داعش از بین بره و خدا امام زمانم را به فریاد جهانیان برساند، تا دیگر نه ظلمی باشد و نه ظالمی... دعا کردم خدا پدر و مادرم را بیامرزد هر چند که ایزدی بودند اما اینقدر پولشان حلال و اعتقادشان پاک بود که بچههایشان همه مسلمان و شیعه شدند....
نگاهم به نگاه عماد خورد دعا کردم زبان باز کند و عاقبت به خیر شود، برای طارق هم آرزوی موفقیت و سلامتی کردم.
عمومحمد: عروس خانم آیا بنده وکیلم
من: با اجازه برادرم طارق و امام زمانم بله....
#ادامه_دارد...💦⛈💦
─═ঊ 🦋🍃🌺🍃🦋ঊ═─
سروش: 👇
sapp.ir/raheroshan_khamenei
ایتا: 👇
Eitaa.com/raheroshan_khamenei
روبیکا: 👇
rubika.ir/Raheroshan_khamenei
─═ঊ 🔮🍃🌺🍃🔮ঊ═─