🦋 "راه روشن" 🦋
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ 🦋 #پروانهای_در_دام_عنکبوت 🕷 #قسمت_هشتاد_و_چهارم 🎬 رو به ناریه گفتم: الان؟!! میخوای
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─
🦋 #پروانهای_در_دام_عنکبوت 🕷
#قسمت_هشتاد_و_پنجم 🎬
از اردوگاه خارج شدیم، شفق به خون نشسته پدیدار شده بود و خبر از صبحی دیگر میداد... نمیدانم با این تفاسیر میتوانم، صبح فردا را ببینم یانه... نزدیک شهر بودیم و هر از گاهی ماشینی، موتوری از داعشیها از کنارمان عبور میکرد.
نرسیده به شهر موصل، ناریه ماشین را به سمت جادهی خاکی که به نخلستانی نیمه سوخته میرسید هدایت کرد، الآن مطمئن بودم که قصد کشتن ما را دارد... آرام آرام و نامحسوس دستم را بردم طرف کیف که خنجر را بردارم، ناگهان، دست ناریه اومد رو دستم و گفت: حواسم بهت هست ضعیفه.... حرکتی کنی درجا میکشمت....
قلبم از حرکت ایستاد... خدااااا چراااا؟؟
کنار نخلی که سرش سوخته بود ماشین را نگه داشت و مجبورم کرد پیاده شم و گفت: پسرت را بزار فعلاً بخوابه و کشته شدن مادرش را نبینه، قول میدم عمادت را بدون درد راحتش کنم...
خدای من این عفریته قصد داشت عماد هم بکشه... کاش با طارق رفته بودم...
دستهام را با یک ریسمان
به نخل پشت سرم بست، کلت کمریش را از زیرچادرش درآورد و شروع به نطق کرد: قبل از مرگت، بزار بفهمی برای چی میمری و بدانی که تقصیر، خودته وگرنه من اصلاً قصد کشتنت را نداشتم، من فقط میخواستم با نام جعلی از اینجا فرار کنم اما آشنایی با تو یه راه بهتر پیش پام نهاد که برای همیشه از دست ابوعدنان راحت میشدم و...
#ادامه_دارد...💦⛈💦
─═ঊ 🦋🍃🌺🍃🦋ঊ═─
سروش: 👇
sapp.ir/raheroshan_khamenei
ایتا: 👇
Eitaa.com/raheroshan_khamenei
روبیکا: 👇
rubika.ir/Raheroshan_khamenei
─═ঊ 🔮🍃🌺🍃🔮ঊ═─