eitaa logo
🦋 "راه روشن" 🦋
376 دنبال‌کننده
14.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
127 فایل
اگر جهاد تبیین بدرستی صورت نگیرد، دنیامداران حتّی دین را هم وسیله‌ی هوسرانی خودشان قرار خواهند داد. کانال #راه_روشن را به دوستان خود معرفی کنید ارتباط با ادمین: 09210876421 @V_sh655
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋 "راه روشن" 🦋
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ 🦋 #پروانه‌ای_در_دام_عنکبوت 🕷 #قسمت_هفتاد_و_یکم 🎬 گفتم: عدنان، تو خوب میدانی که ازدوا
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ 🦋 🕷 🎬 هم اکنون هفت روز است که در اردوگاه تموز مستقر شده‌ام، این روزها ناریه را خیلی کم می‌بینم، وقتی هم که با ماست اغلب در فکر است و کم حرف میزند گاهی فکر می‌کنم مشکل جدی برایش پیش امده و بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم دارد تصمیم مهمی می‌گیرد و امروز به سرم زده نکند در فکر نقشه‌ای برای من و عماد است؟؟ نه نه امکان ندارد من که جز با محبت با او و فصیل برخورد نکردم و بارها و بارها برایش از ارادتم به دولت داعش گفته‌ام تا به شیعه بودنم شک نکند.... هر چه هست، سخت کار می‌کند و اغلب داخل شهر است و بچه‌ها پیش من خوشند و منم پیش عمادم، از کانکس خیلی کم بیرون می‌روم، مگر برای گذاشتن قفس خرگوشها کنار کانکس...... امروز ناریه نهار را با ما خورد و همانطور که غذا می‌خورد گفت: دیشب مجاهدان حمله‌ی غافلگیرانه‌ای به روستاهای اطراف موصل کرده‌اند و چند تا از روستاهایی را که نیروهای حشدالشعبی عراق از دستشان در آورده بودند دوباره تحت تصرف خود گرفته‌اند و چندتایی هم اسیر گرفتند و امشب به همین مناسبت مجلس جشن و نورافشانی در پایگاه کنار مسجد برقرار است... من امشب جایی کار دارم و نمی‌رسم بروم، اگر تو دوست داری، ماشین را برایت می‌گذارم بچه‌ها را ببر و خوش باشید.... فیصل: آخ‌جون دوباره آتیش بازی... بریم.... بریم ... خیلی دلم می‌خواست بفهمم ناریه کجا می‌رود اما جرات پرسیدن نداشتم و برای همین گفتم: باشه، اگه فیصل دوست داره بریم، می‌برمش. نهار را که خوردیم، ناریه ساعتی استراحت کرد، سوئیچ ماشین را به من داد و کلی سفارش فیصل را کرد و گفت: سلما جان، احتمالاً تا وقت خواب نمی‌آیم، فعلأ.... ناریه که رفت، بچه‌ها هم اجازه گرفتند تا بیرون کانکس با خرگوش‌هاشون بازی کنند و من از عماد و فیصل قول گرفتم تا از یک متری کانکس دورتر نروند و برای همین با چوبی روی خاک اطراف کانکس محدوده‌ای را مشخص کردم تا ازاین محدوده دورتر نروند و خودم آمدم داخل کانکس و دوباره پناه آوردم به آیات قرآن. مشغول خواندن قرآن بودم که عماد به شدت در را باز کرد و با فریادهای نامفهومی دستم را می‌کشید انگار می‌خواست چیز مهمی بگوید، چادرم را مرتب کردم و همراهش بیرون رفتم و به جایی که عماد اشاره می‌کرد نگاه کردم، وای خدای من باورم نمی‌شد از آنچه که می‌دیدم... ...💦⛈💦 ─═ঊ 🦋🍃🌺🍃🦋ঊ═─ سروش: 👇 sapp.ir/raheroshan_khamenei ایتا: 👇 Eitaa.com/raheroshan_khamenei روبیکا: 👇 rubika.ir/Raheroshan_khamenei ─═ঊ 🔮🍃🌺🍃🔮ঊ═─
🦋 "راه روشن" 🦋
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ ✨ #بـانـوے_پـاک_مـن 🌹 #قسـمـت_هـفـتـاد_و_یکم ✍ زهـــرا بـانــو خیلی دلخور بودم از ا
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ ✨ 🌹 کی فکرشو میکرد کارن مغرور یک روز عاشق بشه و اینهمه احساس قشنگ خرج یک دختر چادری بکنه؟ خیلی این عاشقانه های یواشکی رو دوست داشتم اما به رو نمیاوردم چون فکر میکرد هولم برای ازدواج باهاش‌. یک حلقه ظریف و ساده به سلیقه خودم و کارن خریدم و راهی خونه شدیم. صبح روز بعدش بابا منو گذاشت آرایشگاه و خودش رفت به کاراش برسه. به آرایشگر گفته بودم منو ساده درست کنه و زیاد رو صورتم کار نکنه‌. دوست نداشتم قیافه واقعیم محو بشه. ساعت۱بود که رفتم زیر دست آرایشگر و ساعت۵حاضر شدم. با کمک دستیار ارایشگره لباسمو پوشیدم و بعد رفتم جلو آینه. از چیزی که تو آینه میدیدم نزدیک بود جیغ بزنم. واقعا قشنگ و در عین حال ساده درستم کرده بود. انقدر ذوق زدم که پریدم بغل ارایشگره و بوسش کردم. خنده اش گرفت و گفت:وای نکن عروس صورتت خراب میشه. با خودشیرینی گفتم:نترسین حاصل دسترنج شما موندگاره. واقعا عالی شدم ممنونتونم. دستیار آرایشگر گفت:ما از الان برای داماد بیچاره دعا میکنیم تا آخر شب سکته نکنه خوبه. آروم خندیدم و سرمو پایین انداختم. تصور دیدن من تو اون لباس توسط کارن برام باور نکردنی بود. ساعت۶بود که کارن اومد دنبالم. همون طور که گفتم یک مراسم عقد ساده بود که خونه پدرجون برگزار میشد. لباسم رو سفید نگرفتم چون عروسی نبود. رنگش تقریبا میشه گفت نباتی بود. کفشای پاشنه دار سفیمو پام کردم و شنل انداختم رو سرم. _مگه داماد نمیاد ببینت؟ _نه محرم نیستیم. آرایشگر خندید و گفت:عه چه جالب‌! تا دم در با کمک دستیار ارایشگره رفتم. فقط تونستم کفشای ورنی مشکی کارن رو ببینم‌. _سلام بانو. چطوری؟ دسته گل رز قرمز رو ازش گرفتم و گفتم:خوبم شکر خدا. _کاش می‌تونستم روی ماهتو ببینم آخه من که تا خونه دق میکنم. خندیدم و رفتم سوار ماشینی که کارن درشو باز نگه داشته بود، شدم. چه حس خوبی داشت بودن با مردی که انقدر دوسش داری. وقتی حرکت کرد، پرسیدم:محدثه کجاست؟ _پیش مادرجونه. تا خونه یکم از این در و اون در حرف زدیم تا رسیدیم. موقع پیاده شدنم درو باز کرد برام. راه سنگفرش باغ رو فرش قرمز پهن کرده بودن و خانوما دور تا دور ایستاده بودن و با تشویق ما رو سمت جایگاه عروس و داماد که داخل ساختمون بود، همراهی کردن. عاقد خیلی زود اومد و خطبه عقد رو خوند. موقع خوندن خطبه اشک تو چشمام جمع شد و فقط یک نفر اومد به یادم. اونم خواهرم بود. خیلی خیلی دلتنگش بودم و این حس دست خودم نبود. دلم لک زده بود یک دل سیر بغلش کنم. اون از کجا میدونست یک روزی که دیگه تو این دنیا نیست شوهرش، کنار زنی بشینه که خواهرشه؟ خیلی برای شادی روحش و بخشش گناهاش دعا کردم. کاش قبل رفتنش درست میشد. هرچند میگن درد زایمان هر گناهی رو از مادر پاک می‌کنه. بامــــاهمـــراه باشــید🌹 قبلی بعدی ─═ঊ 🦋🍃🌺🍃🦋ঊ═─ سروش: 👇 sapp.ir/raheroshan_khamenei ایتا: 👇 Eitaa.com/raheroshan_khamenei روبیکا: 👇 rubika.ir/Raheroshan_khamenei ─═ঊ 🔮🍃🌺🍃🔮ঊ═─