🦋 "راه روشن" 🦋
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ 🦋 #پروانهای_در_دام_عنکبوت 🕷 #قسمت_هفتاد_و_دوم 🎬 هم اکنون هفت روز است که در اردوگاه
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─
🦋 #پروانهای_در_دام_عنکبوت 🕷
#قسمت_هفتاد_و_سوم 🎬
خدای من درست میدیدم؟؟!! نفس در سینهام حبس شد و خم شدم و آهسته در گوش عماد گفتم: برو داخل کانکس ممکنه ابواسحاق، تو را بشناسد... عماد و فیصل را هل دادم داخل کانکس به بهانهی آوردن قفس خرگوشها به ابواسحاق که گویا سه اسیر آورده بود نزدیکتر شدم و درست خیره شدم، حقیقتا درست میدیدم بله این طارق بود، برادر بزرگم، انگار ابواسحاق وارد داعش شده بود که خانوادهی مرا بکشد و به اسیری ببرد، تمام وجودم را هیجان گرفته بود، ابواسحاق داشت با یک مرد داعشی دیگر صحبت میکرد گوشهایم را تیز کردم تا ببینم چه میگویند.
مرد داعشی: برادر، اینجا جایی برای نگهداری این اسیران کافر نداریم، چه کسی گفته اینها را به اینجا بیاوری؟
ابواسحاق که نیشش تا بنا گوش بازشده بود گفت: میدانم... لازم نیست خیلی نگران باشی، این رافضیها تا طلوع افتاب بیشتر میهمانت نیستند، قرار است به مناسبت این پیروزی اخیر فردا صبح اینها را قربانی کنیم و با سرشان فوتبال بازی کنیم.
مرد داعشی اشارهای به طرف یکی از چادرها کرد و گفت: دست و پاهایشان را محکم ببند داخل آن چادر بیاندازشان، چون جای خالی نداریم دو تا مجاهد هم برای نگهبانی جلوی چادر بگذار، البته لازم نیست چون اینجا از همه طرف نگهبان دارد که اگر موفق به باز کردن خودشان بشوند باز موفق به فرار نخواهند شد.....
دردی عمق قلبم را فرا گرفت، خدای من، طارق، برادرم فردا قربانی میشود... باید کاری کنم.... باید نجاتش دهم حتی اگر به قیمت از دست دادن جانم تمام شود.
امشب در شهر موصل آتش بازی دارند، احتمالاً اردوگاه کمی خلوتتر میشود.
فکری به خاطرم رسید و به سرعت خودم را به کانکس رساندم.
#ادامه_دارد...💦⛈💦
─═ঊ 🦋🍃🌺🍃🦋ঊ═─
سروش: 👇
sapp.ir/raheroshan_khamenei
ایتا: 👇
Eitaa.com/raheroshan_khamenei
روبیکا: 👇
rubika.ir/Raheroshan_khamenei
─═ঊ 🔮🍃🌺🍃🔮ঊ═─
🦋 "راه روشن" 🦋
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ ✨ #بـانـوے_پـاک_مـن 🌹 #قسـمـت_هـفـتـاد_و_دوم کی فکرشو میکرد کارن مغرور یک روز عاشق ب
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─
✨ #بـانـوے_پـاک_مـن
🌹 #قسـمـت_هـفـتـاد_و_ســوم
موقع بله گفتن من رسید.
آروم زمزمه کردم:با اجازه مادر و پدرم و آقا صاحب الزمان بله.
همه شروع کردن به دست زدن و عاقد هم بعد گرفتن چندتا امضا رفت.
باید کارن شنلم رو برمیداشت. خیلی استرس داشتم و دست خودمم نبود.
فقط چشمام رو بستم و یکدفعه دنیای جلو چشام سفید شد.
آروم چشامو باز کردم و صورت متعجب و حیرت زده کارن رو دیدم.
همه مشغول دست زدن و هلهله کردن بودم اما من خیره شدم تو چشمای همسرم.
تو چشمایی که حالا دنیای من بود.
با بهت دستشو آروم رو گونه ام کشید و گفت:فرشته کوچولوی من چقدر قشنگ شدی.
به کت شلوار مشکی و پیراهن نباتیش نگاه کردم و گفتم:تو هم قشنگ شدی.
به زور ازم چشم کند و هر دو نشستیم بعد چند دقیقه خانما راهیش کردن سمت مردا.
خیلی دوست داشت کروات بزنه اما مانعش شدم و گفتم تو آلان مسلمونی کروات اصلا شایسته یک بچه مسلمون نیست.
برای مجلسم همه دوست داشتن آهنگ و بزن و برقص داشته باشه اما من مخالفت کردم و کارن هم به زور قبول کرد.
باید خیلی روش کار کنم که تقریبا مثل هم بشیم.
اینکه صرفا مسلمون شده کافی نیست. شیعه شدنش، بچه هیئتی شدنش، آهنگ گوش نکردنش... اینا همه به عهده منه.
خانوما با زدن به میز و هلهله کردن و اینا یکم رقصیدن و من زمزمه هایی شنیدم که آرزو کردم اون لحظه خدا جونم رو بگیره اما دیگه نشنوم تهمتا و نارو هایی که بهم میزنن.
مخصوصا از زبون خودی. حالا بیگانه چیزی نمیدونه از زندگیت اما اگر از زبون خودی بشنوی قلبت تیکه تیکه میشه. حاضری زمین دهن باز کنه و بری توش.
"نه میدونی چیه هلنا؟ این دختر عموی به اصطلاح مومن و با خدای من از همون اول واسه کارن بیچاره تور پهن کرده بود.فقط انگار منتظر بود خواهرش بره زیر خاک تا زیرآب شوهرشو بزنه."
آره اینو آناهید گفت. دخترعموی با معرفتم.
"چمدونم والا این دختره بد شگون از اول قدمش نحس بود. به زور خودشو چسبوند به پسر ساده و بیچاره من. کی گفته چادریا با حیاترن؟"
اصلا باورم نمیشد عمه ام درباره من اینجوری قضاوت کنه.
اون لحظه ای که بله رو گفتم فکر این متلکا و زخم زبون ها رو نمیکردم. خیلی ترسیدم.
کاش بتونم این طرز فکرای مزخرف رو از سرشون بیرون کنم.
وسط مجلس عروسیم، عروسی برام عزا شد. اشکم در اومده بود و نمیدونستم چیکار کنم.
اما صبر کردم. تا آخر شب صبر کردم و دم نزدم در حالی که از درون داشتم آتیش میگرفتم.
بامــــاهمـــراه باشــید🌹
#الّلهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج
قبلی بعدی
─═ঊ 🦋🍃🌺🍃🦋ঊ═─
سروش: 👇
sapp.ir/raheroshan_khamenei
ایتا: 👇
Eitaa.com/raheroshan_khamenei
روبیکا: 👇
rubika.ir/Raheroshan_khamenei
─═ঊ 🔮🍃🌺🍃🔮ঊ═─