🦋 "راه روشن" 🦋
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ 🦋 #پروانهای_در_دام_عنکبوت 🕷 #قسمت_پنجاهم 🎬 ام فیصل، پسرش را کابین عقب خوابانید و اش
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─
🦋 #پروانهای_در_دام_عنکبوت 🕷
#قسمت_پنجاه_و_یکم 🎬
جلوی پایگاه داعش از ماشین پیاده شدیم، کولهام را داخل ماشین گذاشتم، فیصل خواب بود، ناریه درهای ماشین را قفل کرد و گفت: این حالا حالاها خواب است، اصلأ بیشتر عمرش در این شهر را عقب همین ماشین خواب بوده😄
داخل پایگاه شدیم، به محض اینکه ناریه وارد اتاق مسئول پایگاه شد، مردک داعشی از پشت میز به احترام ناریه بلند شد انگار ناریه واقعاً سرشناس بود و من آشنایی با او را فقط و فقط از الطاف خدا و عنایت مولاعلی علیه السلام میدانستم.
داعشی: سلام ام فیصل... پسرک مجاهدت کو؟ بفرمایید بگویم پذیرایی بیاورند، قهوه که میخورید؟
ناریه با تحکمی در صدایش خیلی جدی گفت: نه برادر، برای خوردن قهوه نیامدهام، دنبال پسر این خواهر مجاهد هستم، چندین روز است گم شده و هر چه تلاش کرده پیدایش نکرده، گفتم شاید اینجا باشد...
داعشی: همانطور که خودتان میدانید اینجا فقط یک کلاس و خوابگاه برای بچهها است، عمده بچههایی که پیدا میکنند را به اردوگاه تموز، میبرند.
نشانی خاصی دارد؟
ناریه: نامش عماد است و گویا لال است، نزدیک چهار سال دارد...
داعشی دستی به ریشش کشید و گفت: ده، دوازده تا چهار ساله اینجا هست که از بلبل بهتر چهچه میزنند و نام هیچ کدامشان عماد نیست و همهشان از بچههای، هم قطاران خودمان هستند، بچهای که نتواند خودش را معرفی کند، احتمالاً به اردوگاه و قسمت اسیران جنگی میبرندشان....
دلم هرری، ریخت پایین، این یعنی، عماد اینجا نیست... خدای من نام اسیران جنگی؟؟؟ برای پسربچههای چهار پنج ساله زیادی بزرگ است.
ناریه خداحافظی کرد و با هم سوار ماشین شدیم.
ناریه: نگران نباش ام عماد... اردوگاه را آشنایی کامل دارم، آخه من و فیصل آنجا یک اتاق داریم، آخه با بمباران گاه و بیگاه شهر، اردوگاه امنتر است. بازهم میگویم اگر عماد زنده باشد و با مأموران حکومت برخورد کرده باشد، حتماً الان سالم و سرحال در اردوگاه است.
ماشین وارد خیابان اصلی شد، نگاهی به فیصل کردم، بچه مثل فرشتهها خواب بود، درست است که پدرش داعشی خبیثی بوده و مادرش هم به داعش خدمت میکرد، اما خودش بچه بود، مثل عماد، گناهی نداشت و از همهی اینها گذشته اگر عماد را پیدا میکردم، باعث و بانیش همین فیصل کوچک بود.
در همین افکار بودم که ناریه رو به من گفت: از لهجهات مشخص است از عربهای عراق هستی، من که گفتم از عربستان آمدم تو مال کجایی؟ نام شوهرت چیست و کجا شهید شده؟ اگر از نیروهای نام نویسی شده عراق قبل از ورود داعش به موصل باشد شاید بشناسمش اما اگر از نیروهای مردمی که با ورود ما به موصل، به داعش پیوستهاند، چون سازمان دهی نشدند، احتمالاً ناشناس است...
ناریه دید جوابی ندادم دوباره نگاهی به من کرد و گفت: نام شوهرت چیست؟
#ادامه دارد...💦⛈💦
─═ঊ 🦋🍃🌺🍃🦋ঊ═─
سروش: 👇
sapp.ir/raheroshan_khamenei
ایتا: 👇
Eitaa.com/raheroshan_khamenei
روبیکا: 👇
rubika.ir/Raheroshan_khamenei
─═ঊ 🔮🍃🌺🍃🔮ঊ═─
🦋 "راه روشن" 🦋
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ * 💞﷽💞 #رمان_بانوی_پاک_من🥀 #قسمت_پنجاهم با اعصاب داغون رفتم تو خونه و دیدم کسی نیست.
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─
* 💞﷽💞
#رمان_بانوی_پاک_من🥀
#قسمت_پنجاه_و_یکم
ساعت۷بود.
یکم به خودم عطر زدم و بهترین لباسامو پوشیدم.
تو راه گفتم یک شاخه گلم براش بگیرم و ببرم تا خوشحال شه.
یک شاخه گل رز قرمز خریدم و گفتم کلی تزئینش کنن.
دوباره نشستم توماشین و روندم تا خونه دایی.
جلو خونشوننگه داشتم و تک بوقی زدم.
پرده یکی از اتاقا تکون خورد و یک لحظه صورت زهرا رو دیدم.
یعنی فهمیده من اومدم؟اونم با تک بوقم؟
تا دید حواسم بهشه سریع پشت پرده پنهون شد اما سایه اش افتاده بود رو پرده.
یکجورایی شیفته این پنهون کاریاش شده بودم.یک دخترخاص بود با کلی محسنات.
دستام رو توجیب شلوارم فرو کردم و تکیه دادم به ماشینم.
محو سایه زهرا بودم که از پشت پنجره تکون نمیخورد.لبخندی نشست رو لبم که تا حالا نزده بودم.
نمیخواستم چشم بکنم از اون سایه دوست داشتنی اما smsدادم به لیدا که پایین منتظرشم.
تا اومدم لیدا،زهرا بازم تکون نخورد از پشت پنجره.کاش میتونستم برم بهش بگم به همون اندازه ای که تو نمیتونی از پشت پنجره بری کنار،منم نمیتونم از نگاه کردنت دست بکشم.
بالاخره لیدا اومد و منم چشم کشیدم از پنجره.
_سلام.
_سلام لیداخانم.خوبی؟
با ناز سرشو انداخت پایین و گفت:ممنون.
شاخه گل رو بهش دادم اما شش دنگ حواسم به پرده ای بود که کمی کنار رفت و زهرا این صحنه رو دید.
در جلو رو براش باز کردم و نشست.ماشینو دور زدم و لحظه آخر به پنجره ای نگاه کردم که نه سایه ای پشتش بود نه پرده کنار رفته ای دیده میشد.
هوفی کشیدم و سوار ماشین شدم.
_ممنون بابت گل.
_قابل نداشت.دوست داری؟
_خیلی.
خندیدم و سوئیچ رو چرخوندم.راه افتادم سمت یک رستوران شیک.میخواستم خاطره خوشی برای لیدا بزارم.
تا رسیدن به رستوران،خواننده خارجی سکوت بینمون رو پر کرد.
تو پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم.
درو برای لیدا باز کردم.وقتی پیاده شد،لبخند قشنگی بهم زد و کنارم ایستاد.
باهم رفتیم تو رستوران و سفارش دو پرس چلو کباب و چنجه دادیم.
تا غذا رو بیارن با لیدا حرف زدم.
_مامان اینا خوبن؟
_خوبن سلام رسوندن.
یعنی زهرا هم سلام رسونده؟!
_ممنون.خب چه خبرا؟توخونه بودی این چند روز؟
_نه رفتم آموزشگاه.
_آموزشگاه چی؟
_تدریس به بچه های بی سرپرست.
چشمام از تعجب گرد شد.لیدا؟؟بچه های بی سرپرست؟؟؟جالب بود برام.
_چرا تعجب کردی؟مگه من آدم نیستم؟
_نه بابا این چه حرفیه؟فقط برام جالب بود.
دستاشو حلقه کرد رو میز و گفت:درسته مثل زهرا نمازخون نیستم،حجاب ندارم،خوش اخلاق و مهربون نیستم،دین و ایمان کاملی ندارم..اما دوست دارم به این بچه ها کمک کنم بلکه یادگاری از من بمونه تو این دنیا.
پس لیدا هم مثل من خودشو با زهرا مقایسه میکرد.دو تاخواهر بودن اما تو دوتا دنیای جداگانه و متفاوت.
غذا رو که آوردن مشغول شدیم و کمتر حرف زدیم.
فکر کنم سکوت تو غذاخوردن رو از خان سالار به ارث برده بودم.اه که چقدر بیزار بودم از این قوانین.
بامــــاهمـــراه باشــید🌹
#الّلهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج
قبلی بعدی
─═ঊ 🦋🍃🌺🍃🦋ঊ═─
سروش: 👇
sapp.ir/raheroshan_khamenei
ایتا: 👇
Eitaa.com/raheroshan_khamenei
روبیکا: 👇
rubika.ir/Raheroshan_khamenei
─═ঊ 🔮🍃🌺🍃🔮ঊ═─