eitaa logo
🦋 "راه روشن" 🦋
375 دنبال‌کننده
14.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
127 فایل
اگر جهاد تبیین بدرستی صورت نگیرد، دنیامداران حتّی دین را هم وسیله‌ی هوسرانی خودشان قرار خواهند داد. کانال #راه_روشن را به دوستان خود معرفی کنید ارتباط با ادمین: 09210876421 @V_sh655
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋 "راه روشن" 🦋
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ 😈 دام شیطانی 😈 #قسمت_چهل_و_دوم 🎬 با زبان عبری، تکرار می‌کردند. کنار مهرابیان بودم، چ
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ 😈 دام شیطانی 😈 🎬 از جام بلند شدم، مهرابیان با حالت سوالی پرسید: کجا؟؟ گفتم: اینا که تو حال خودشون نیستن، میرم یک دوری، بزنم و یه فیلم هم بگیرم. مهرابیان: مراقب باش خانم سعادت. از روی میز یه جام ش.ر.ا.ب برداشتم و خیلی نامحسوس ریختمش کنار گلدون کنارم اه مرگتون بزنه چه بوی گندی میده. جام خالی را بدستم گرفتم, طوری برخورد می‌کردم که منم خوردم. نزدیک دیوید شدم، دیوید باچشماش که معلوم بود دو دو میزنه نگام کرد و با عبری یه چیزی بلغور کرد، لبخندی بهش زدم و وقتی مطمئن شدم که تو این عالم نیست، آهسته دست کردم جیبش و کارت را برداشتم. کارت که به دستم رسید بدون توقف حرکت کردم سمت اون در مرموز. اکثر سربازا دور و ور مکان جشن بودند، یکی، دوتا هم که اطراف پرسه میزدند، معلوم بود یک سری به نوشیدنی‌ها زدن. شانس باهام یار بود که روز پوریم بود و اینها هم یه مشت آدم لایعقل... به در رسیدم، کارت را وارد کردم و خیلی راحت در باز شد. خدای من عجب هرم جانسوزی از داخلش میامد، انگار در جهنم باز شده. شروع کردم آیه الکرسی را خواندن و وارد اونجا شدم، آنچه که من می‌دیدم، تونل وحشتناکی بود، جای جای تونل حفاری شده بود، انگار دنبال چیزی می‌گشتند، همینجور که جلو میرفتم به یک سه راهی رسیدم... یکباره یادم آمد دوربین را روشن نکردم، سریع دکمه روشن را لمس کردم، نمی‌دونستم از کدام راه برم، از هر سه تا تونل صدا می‌آمد، چشام را بستم و گفتم با چشم بسته هر کدوم را رفتم، که رفتم. در همین حین احساس کردم دست مردی گلوم را گرفته، چشام را باز کردم، نفسم گرفته بود انگاری داشتم خفه می‌شدم. تا چشم باز کردم، دست پشمالوی سیاهی دیدم که گلوم را فشار میده... بلند بلند گفتم: اعوذ و بالله من الشیطان الرجیم. .. و دست پشمالو شل شد، در ادامه‌اش شروع کردم سوره‌ی جن را خواندن... حرکت کردم داخل همون تونل، خدای من انواع و اقسام وسایل جادوگری روی صندوقچه‌ای آهنین در انتهای تونل دیده میشد، دور تا دور صندوقچه را شیاطینی از جن گرفته بودند، به گمانم اینها ادوات جادوگریی بودند که از زمان‌هایی دور در معبد حضرت سلیمان علیه السلام مخفی شده بود اما این یهودی‌های شیطان پرست، هنوز به وسیله‌ی اصلی یا همان(جادوی سیاه) که با آن شیاطین، قدرت عجیبی می‌گیرند را کشف نکرده بودند. جادوی سیاه در زمان حضرت سلیمان علیه السلام پیامبر زیر تختش پنهان کرده بود و اینجور که معلوم بود، هنوز آن را کشف نکرده بودند. برگشتم دو تونل بعدی را دیدم، در جای جای تونل‌ها چاله‌هایی حفر شده بود که درونش مملو از دینامیت‌های منفجر نشده بود. خدای من، بی شک این ابلیسان قصد انفجار و تخریب قدس را دارند.... دیدنی‌ها را دیدم، سریع به سمت در خروجی حرکت کردم به در رسیدم، کارت را وارد کردم همزمان با باز شدن در، آژیر وحشتناکی شروع به صدا دادن کرد. وااای یادم رفته بود دوربین را خاموش کنم، دکمه‌ی خاموش را لمس کردم، بیرون که آمدم دو سرباز مسلح و نیمه هوشیار با اسلحه‌های پر، انتظارم را می‌کشیدند. ناخودآگاه دستام را بالا بردم، یکدفعه قنداق تفنگ آمد روی دماغ و دهنم و صورتم پر از خون شد، دو طرفم را گرفتند و هر کدام به نوعی میزد، بردنم داخل اتاقی، بعد از چند دقیقه، یک زن پیر و نفرت انگیز آمد داخل، با مشت و لگد به جانم افتاد و با فارسی شکسته‌ای شروع کرد به فحش دادن، ایرانی کثیف، ایرانی خائن ...💦⛈💦 ─═ঊ 🦋🍃🌺🍃🦋ঊ═─ سروش: 👇 sapp.ir/raheroshan_khamenei ایتا: 👇 Eitaa.com/raheroshan_khamenei روبیکا: 👇 rubika.ir/Raheroshan_khamenei ─═ঊ 🔮🍃🌺🍃🔮ঊ═─
🦋 "راه روشن" 🦋
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ خاطرات ژنرال هایزر #قسمت_چهل_و_دوم آخرین اقدامات آمریکا در دی و بهمن سال ۱۳۵۷ برای جل
43.mp3
زمان: حجم: 3.32M
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ خاطرات ژنرال هایزر آخرین اقدامات آمریکا در دی و بهمن سال ۱۳۵۷ برای جلوگیری از سقوط محمدرضا پهلوی و رژیم طاغوت. روایت دو ماه حضور ژنرال هایزر افسر آمریکایی در ایران برای نجات شاه از سقوط را در کتاب صوتی خاطرات ژنرال هایزر در ۵۰ قسمت ─═ঊ 🦋🍃🌺🍃🦋ঊ═─ سروش: 👇 sapp.ir/raheroshan_khamenei ایتا: 👇 Eitaa.com/raheroshan_khamenei روبیکا: 👇 rubika.ir/Raheroshan_khamenei ─═ঊ 🔮🍃🌺🍃🔮ঊ═─
🦋 "راه روشن" 🦋
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ 🦋 #پروانه‌ای_در_دام_عنکبوت 🕷 #قسمت_چهل_و_دوم 🎬 لیلا را نزدیک باغچه کنار دیوار گذاشتم
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ 🦋 🕷 🎬 خدای من این دزدان ناموس به لباس‌ها هم رحم نکرده بودند، لباس‌های نو و زیبا را برده بودند از بین اندک لباس‌هایی که باقی گذاشته بودند یک پیراهن عربی بلند و سیاهرنگ خودم با شال عربی که مال مادرم بود برداشتم و راهی حمام شدم... اخ خدای من شامپو بچه... شامپوی عمادم😭 کجایی برادرکم؟ کجایی عزیزکم؟؟، طاقت دیدن هیچ چیز را نداشتم به هرچه چشم میانداختم خاطره ای از عزیزی زنده میشد,سریع دوش گرفتم. داشتم از جلوی رخت کن رد میشدم چشمم افتاد به زنی که داخل آیینه میدیدم، وای خدای من این من بودم یا زنی میانسال؟در این چند روزه چقدر شکسته شده بودم، موهای سرم یکی در میان سفید شده بودند..... اینقدر غم داشتم که غم پیرشدن در نوجوانی در اینجا به چشم نمی‌آمد. درست است که میل و اشتهایی به خوردن نداشتم اما آدمیزاد است اگر موادغذایی به بدنش نرسد زود از پا می‌افتد. در‌ آشپزخانه که چیزی برای خوردن نبود، کابینت بغل ظرفشویی را باز کردم، آخه مادرم همیشه خوراکی‌های عماد و پذیرایی را اینجا می‌گذاشت، یک جعبه بیسکویت پذیرایی از آنهایی که عماد خیلی دوست داشت، آخرین بار خودم به دهانش گذاشتم😭 چند تا بیسکویت خوردم، چون امشب مطمئنم کسی مزاحمم نمی‌شود با خیال راحت باید تجدید قوا کنم، چون مطمئنم فردا قبل از ظهر بکیر از راه می‌رسد و وقتی ببیند که من و لیلا نیستیم و پدرش هم به درک واصل، شده، انوقت اولین جایی که زیر و رو می‌کند، خانه‌ی خودمان است و چه بسا نشانی‌های من و لیلا را به داعشی‌ها بدهد تا زودتر پیدایمان کنند و بی‌شک کلکمان را بکنند. لیوان آبی سرکشیدم، دلم لک زده برای یک راز و نیاز عاشقانه با خدای خوبم، از وقتی مسلمان شدم حتی یک وعده هم بی‌استرس نماز نخواندم، انگار که امتحان الهی از من بینوا از اولین لحظه مسلمان آوردنم شروع شده و من راضیم به رضایش... امشب می‌خواهم خودم باشم و خدایم... خدا باشد و خودم. ...💦⛈💦 ─═ঊ 🦋🍃🌺🍃🦋ঊ═─ سروش: 👇 sapp.ir/raheroshan_khamenei ایتا: 👇 Eitaa.com/raheroshan_khamenei روبیکا: 👇 rubika.ir/Raheroshan_khamenei ─═ঊ 🔮🍃🌺🍃🔮ঊ═─
🦋 "راه روشن" 🦋
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ * 💞﷽💞 ‍ #رمان_بانوی_پاک_من🥀 #قسمت_چهل_و_دوم از کنار اتاق زهرا که رد شدم صدای هق هق گ
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ * 💞﷽💞 ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ 🥀 وقتی از خواب بیدارشدم،مامانو دیدم که رو صندلی جلو میز لب تابم نشسته. باز اومده شکایت و گلایه و نصیحت..هوف _کاری داری؟ طلبکارانه نگاهم کرد وگفت:شد یک بار بگی مامان؟شد یک بار بگی شما؟شد یک بار دل مادرتو به دست بیاری؟شد یک بار با رضایت من کاراتو انجام بدی؟ از حرفاش خونم به جوش اومده بود. _حالام که بدون اجازه مادرت ازدواج کردی.اصلا مادر کیه؟مادر چیکاره است؟فقط بچه به دنیا بیاره و خلاص..آره؟؟ از رو تختم بلند شدم و روبروش ایستادم. حرفایی که اینهمه سال تو دلم مونده بود رو گفتم،اونم باصدای بلند. _مگه موقعی که من تو پارتی ها و مهمونیا سرگردون بودم شما اومدی به عنوان مادر دستمو بگیری ببری پیش خودت؟مگه منو پسرم صدا زدی که مامان بهت بگم؟مگه موقعی که با شوهرت به تیپ و تاپ هم زدین به من فکرم کردین؟مگه موقع طلاقت یک ذره به پسرت و خواسته اش اهمیت دادی که من به نظرت اهمیت بدم؟مگه موقعی که اومدیم ایران‌ کمکم کردی که کار یا خونه پیدا کنم؟فقط سرکوفت زدی!مثل همیشه.نپرسیدی خب پسر تو چته انقدر تو همی و ساکتی؟نپرسیدی چی عذابت میده که اینهمه پریشونی؟مادری کردی برام انتظار داری وظیفه فرزندیمو به جا بیارم؟موقعی که اومدیم ایران انقدر درگیر فکر ارث و میراثت بودی که راحتی پسرتو فراموش کردی. آره شیرین خانم اینام هست. من برای کسی که برام مادری نکرده احتراممو خرج نمیکنم.۹ماه حملم کردی که اونم دستت درد نکنه پاداشش رو خدا بهت میده. اصلا کاش به دنیام نمیاوردی اینجوری راحت تر بودم. اینجوری مجبور نبودم بخاطر راحتی و آسایشم ازدواج کنم و دختر مردمو بدبخت کنم. اگه مادرخوبی بودی برام نمیزاشتی چشمم دنبال هر کس و ناکس کشیده بشه و دنبال راحتی و امنیتم باشم. بعد زدن حرفام احساس راحتی کردم. بدون نگاه کردن به مامان از اتاق بیرون رفتم. رفتم تو حیاط تا بادی به سرم بخوره خنک بشم.خیلی داغ کرده بودم و دست خودمم نبود.۲۷ساله به دوش میکشم اینهمه دردودل رو. کم نیست!خسته شدم. کمی که قدم زدم حالم بهترشد و برگشتم تو اتاقم اما دیگه هیچکس نیومد پیشم. خوبه فهمیده بودن حالم خوب نیست گذاشتن تنهاباشم. الان واقعا به یکی احتیاج داشتم که باهاش حرف بزنم.کی بهتر از همسرم؟ همسر؟هه من اونو ازخودم رونده بودم مگه میشد برش گردوند؟ بیخیال شدم و گوشیمو کنار گذاشتم. کاش الکی دختره رو پابند نمیکردم.کاش این تصمیم احمقانه رو نمیگرفتم. من خودم تو زندگیم اضافیم زن دیگه چی بوده؟ کلافه دستی تو موهام کشیدم و رو تختم دراز کشیدم. انقدر فکر کردم که بالاخره خوابم برد. تو خواب دیدم یک خانم سفید پوش رو که صورتش معلوم نبود. تو باغ بزرگی بودیم.اومد جلو و دستمو آروم گرفت. نمیدونستم کیه اما آرامش خاصی بهم داد. منو دنبال خودش کشوند و منم رفتم.کمی که راه رفتیم یک جا ایستاد. وقتی برگشت سمتم نوزادی تو دستش بود که خیلی قشنگ و زیبا بود. نوزاد رو به من داد و آروم گونشو نوازش کرد. غرق زیبایی نوزاد بودم که صدای سم اسب هایی رو شنیدم. برگشتم که مردی تنومند رو سوار بر اسبی رخشان دیدم.ابهت خاصی داشت و نمیشد ازش چشم برداشت. صورت مرد هم نورانی بود. نزدیک ما شد و آروم از اسب پیاده شد‌. جلوتر اومد که یکهو ازخواب پریدم. با عرق سردی که به صورتم نشسته بود،نفس نفس میزدم.خواب عجیبی بود! بامــــاهمـــراه باشــید🌹 قبلی بعدی ─═ঊ 🦋🍃🌺🍃🦋ঊ═─ سروش: 👇 sapp.ir/raheroshan_khamenei ایتا: 👇 Eitaa.com/raheroshan_khamenei روبیکا: 👇 rubika.ir/Raheroshan_khamenei ─═ঊ 🔮🍃🌺🍃🔮ঊ═─
🦋 "راه روشن" 🦋
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ * 💞﷽💞 #رمان_ضحی♥️ #قسمت_چهل_و_دوم   هر یک خرما رو سه نفره و یا حتی شش نفره میخوردیم
─═ঊ 🦋🍃🔮🍃🦋ঊ═─ * 💞﷽💞 ♥️   _اینهمه نه فقط یکی... فقط این کتابه که ادعا میشه معجزه است و خدا برای شخص شما فرستاده فقط این کتابه که ادعا میکنه کلام خداست و در اون خدا با همه ی مردم عالم در هر زمانی صحبت کرده! خب من دارم میگم معجزه ست تو میگی نه چطوری ثابت میشه جز با خوندن با یه جمله از یه کتاب بیرون کشیدن که نمیشه معجزه بودنش رو اثبات کرد من نیاز دارم برای این اثبات شما رو به طور کامل با این کتاب آشنا کنم ضمنا من میتونم اون یک یا چند مثال نقضی که تو ذهنته رو جواب بدم ولی باید منطق کلی کتاب درک بشه تا بتونم یه سری چیزا رو براتون توضیح بدم که مباحثه ناقص نمونه شما هم برای بحث نیاز دارید روی منبع یه تسلطی داشته باشید دیگه پس باید شروع کنیم و قرآن رو بخونیم... اینجوری شما ایرادات بیشتری هم میتونید پیدا کنید اگر داشته باشه... ژانت_ خب چطوری مگه میشه سه نفری کتاب خوند اصلا قرآن چند صفحه ست چند روز طول میکشه؟ _چرا نشه قرآن مجموعا سی تا بخش(جزء) داره که هر کدوم ۲۰ صفحه بیشتر نیست برای اینکه از کار و زندگی نیفتین و و سختتون نباشه هر ماه پنج تا از این بخش ها رو میخونید تو طول هفته کلا روزی سه صفحه میشه یعنی پنج دقیقه که شوخیه! ژانت_خب اینجوری که خیلی طول میکشه؟ _آره خب ولی چاره چیه! من که تا پیدا کردن خونه همخونه اجباری شما هستم و باید تحملم کنی کتایون خانومم که ان شاالله یادش نرفته مادرش اونو به من سپرده! و باید زودتر درباره ش تصمیم بگیره که اگر نگیره با من طرفه چون مسئول بی تابی مادرش منم که شماره ش رو پیدا کردم و بهش زنگ زدم پس ما فعلا با هم کار دادیم این بحث هم گوشه ای از رابطه ماست ضمنا به نفع خودتونه اتهاماتتون رو اثبات کنید و خیال خودتون رو راحت... کتایون بی تفاوت شونه بالا انداخت: به هر حال ما که قرآن نداریم! _من دارم به اتاق رفتم و دو تا قرآنی که برای اینکار تهیه کرده بودم رو آوردم قرآن ها رو روی میز گذاشتم و نشستم: _خب اینم قرآن... بهونه بعدی؟ کتایون کلافه گفت: من نمیتونم تو خونه و شرکت همچین کتابی رو دست بگیرم و بخونم خب نمیگن این چشه چرا این کتاب رو میخونه؟ نفس عمیقی کشیدم: برای همین جلدشون کردم! دیگه؟ سکوت از سر اجبارش موجب شد ادامه بدم: _با ترجمه بخونید ولی هر از گاهی نگاهی هم به زبان اصلیش عربی بندازید به هرحال... صدای پیام گوشیم بلند شد همون طور که گوشی رو چک میکردم ادامه دادم: _ به هر حال برای مطالعه هر اثری هیچی زبان اصلی نمیشه! رضوان بود... از دو روز پیش یادم رفته بود جواب پیامش رو بدم و تشکر کنم! حتما تا الان از کنجکاوی تلف شده! از بچه ها عذرخواهی کردم و برگشتم اتاق تا یکم حرف بزنم... مثل همیشه کامل تبادل اطلاعات کردیم و همه چیز رو کامل براش توضیح دادم! بعد هم سراغ بقیه رو گرفتم و سفارش کردم جای من هم مواظبشون باشه!... وقتی برگشتم غذا حاضر بود و شام خوردیم چیزی شبیه خوراک لوبیای خودمون بود ولی خوشمزه تر! کلی از ژانت تشکر کردم و تشویقش کردم بازهم از این کارا بکنه!... بعد از شام قرار بر این شد ماهی یکبار دور هم جمع بشیم و درباره پنج جزئی که خوندیم صحبت کنیم و البته کتایون هرچه سریعتر با مادرش ارتباط بگیره و خیال من رو راحت کنه! هر چند به قولش خیلی امیدوار نبودم! به هر حال اون رفت و ما هم تا یکماه آینده که باز هم رو ببینیم به زندگی عادیمون برگشتیم... قبلی بعدی ─═ঊ 🦋🍃🌺🍃🦋ঊ═─ سروش: 👇 sapp.ir/raheroshan_khamenei ایتا: 👇 Eitaa.com/raheroshan_khamenei روبیکا: 👇 rubika.ir/Raheroshan_khamenei ─═ঊ 🔮🍃🌺🍃🔮ঊ═─