eitaa logo
رهرو
478 دنبال‌کننده
360 عکس
178 ویدیو
8 فایل
‌ ‌صاحب نطقیم اما چو قلم لالیم ما. ‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
عادی ترین پخلویچی :
۲۰۰ شب رفتی تو خیابون؟ پرچمم چرخوندی؟ به نا امید کردن دشمنای کشورت اداااامه بدهههه :) - با لحن اینستا بخونید
همه درگیر آماده کردن بچه هاشون برای اول مهر هستن و اما بازماندگان مدرسه ی میناب........ و اما بازماندگان مدرسه ی میناب........ و اما بازماندگان مدرسه ی میناب........
رهرو
‌ ماکان، کتونی نو خریده. با اصرار به مادر می‌گوید: باید با همین کتونی جدیدش بخوابد. آخر فردا صبح، جشن شکوفه‌هاست و می‌رود کلاس اول! مهدیس، از عصر دیروز، فرم مدرسه‌ای را که مادر اتو کرده، برای چندمین بار تن می‌کند؛ مدام مقابل آینه می‌چرخد و دور خانه رژه می‌رود. اسما و سلما، محتویات کیف را کف اتاق ریخته‌اند و نمایشگاه کوچک لوازم‌التحریرشان را، که پدر با هزار زحمت و امید برایشان تهیه کرده، برای همدیگر به نمایش می‌گذارند. میکائیل، از فرط هیجان، خواب به چشمانش نمی‌آید؛ آخر امسال قرار است جدول ضرب را یاد بگیرد! مادرِ فاطمه، تغذیه‌ی روز اول مدرسه را در کیف او می‌چیند؛ فاطمه اما در خیالاتش، روپوش سفید بر تن کرده و می‌خواهد خوب درس بخواند تا در آینده پزشک شود! کمی آن طرف‌تر، حانیه و سبحان از زیر قرآن رد می‌شوند. همان نزدیکی‌ها، محیا و علی، سرِ نشستن در صندلی جلو، با هم دعوا می‌کنند. چند کوچه بالاتر، پدر در راه مدرسه، دست مهدیه را گرفته و می‌گوید: «تو دیگر بزرگ شده‌ای و می‌روی کلاس ششم! هوای برادرت امین را که امسال به کلاس اول می‌رود داشته باش و در درس‌ها کمکش کن.» حالا، بعد از گذشت یک سال... کتونی ماکان پیدا شد، اما هنوز از خودش خبری نیست... از لباس فرم مدرسه‌ی مهدیس، تکه پارچه‌ای سوخته و پاره باقی مانده... فاطمه هم، روپوش سفید را زودتر از موعود به تن کرده؛ ولی آن روپوش، روپوش پزشکی نیست... و پدرِ محیا و علی، هر روز با حسرت، به صندلی جلو ماشینش نگاه می‌کند... و مادرِ حانیه و سبحان، هر بار که دلتنگ می‌شود، قرآن را در آغوش می‌گیرد... و این مهر، دیگر دفتر مشق اسما و سلما و ۱۶۸ نفر شهدای «مدرسه شجره طیبه میناب» باز نمی‌شود... - یاءمیم ✍️🏻
نمیدونم چرا با خوندن این بخش از صحبت های آقا مجتبی، یاد همسرشون افتادم🥲 معلم شهید...
ماكان، مسيحا، امیر علی هنوز از مدرسه برنگشتن ...
رهرو
ماكان، مسيحا، امیر علی هنوز از مدرسه برنگشتن ...
تنها دانش آموزان حاضر در مدرسه شجره میناب....
- چرا انقدر هزینه هاتون بالاست؟ + چون تیم ما حرفه ایه، حرفه ای و با کیفیت براتون ادیت می‌زنیم . جوری که ادیت می‌زنه :
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ چیز بهتر از درس خوندن نیست 🤡🤡🤡
پستی را می‌بینم، کامنت‌ها را باز می‌کنم؛ احتمالاً قرار است کلی نظر متفاوت بخوانم و با جهان انسان‌ها آشنا شوم. ذاتاً از این کار خوشم می‌آید! از مکان‌های ساکت، انسان‌های منفعل و بی‌دغدغه، آدم‌های به اصطلاح سیب زمینی که دوست دارند مثل ربات زندگی کنند و بی‌تفاوت کارشان را انجام دهند، احساس انزجار دارم! مخصوصاً افراد دو رو؛ از طرفی هزار افکار در ذهن می‌پرورانند و بهتر از من و شما صحبت می‌کنند، اما شجاعت حرف زدن ندارند و به اجبار، ابراز رضایت می‌کنند! «نکند حرف بزنم و طرد شوم؟ بهتر است چیزی نگویم اینجا جای خوبیست نه، نباید نقد کنم.» این افراد به دیگران هم می‌گویند: «حرف نزنید، نقد نکنید، نکویید!» و از جایی به بعد هم می‌گویند: «شما که حرف می‌زنید، اصلاً مسلمان نیستید!» و برعکسش؛ صاحب تشکیلاتی هستند و طاقت شنیدن انتقاد را ندارند پس کسی حق اعتراض ندارد. بگذریم... قرار بود کامنت‌های آن پست را بخوانیم. مثل همیشه: توهین، تحقیر، مسخره کردن. جملات کوتاه در حد یک یا دو خط؛ انگار دیگر کسی حوصله ندارد دردش را بنویسد، یا حوصله‌ی خواندن متن‌های بلند را ندارد. حرف را مختصراً در جمله‌ای کوتاه، در قالب طنز، سخره و توهین می‌گویند و می‌روند سراغ پست دیگر. افرادی با عقاید متفاوت، زیر آن کامنت کشتی می‌گیرند! ای کاش آن زمان را خرج صحبت منطقی می‌کردید :) و چه صحنه آشنایی! همین صحنه را در کلاس درس، جمع فامیل و جمع دوستان و همکارها بارها دیده‌ام. مذهبی و غیرمذهبی، پهلوی‌چی و... فرقی ندارد؛ همه ما دچار این ویروس شده‌ایم. چه بر سرمان آمده؟ مدتی است که طاقت شنیدن نظر مخالف را نداریم. آنقدر این موضوع شایع شده که به راحتی با یک بحث سیاسی، یا بحث درباره‌ی یک برند لباس یا گوشی، بی‌رحمانه به هم می‌توپیم و رفاقت‌ها و جمع‌های فامیلی چندین و چندساله را درهم می‌کوبیم. حالا انگار آن برند، ارث پدرمان است! خب، حالا رفیقمان گفت سیستم مکانی که در آن تحصیل می‌کنیم دارای مشکل است و با ما اختلاف نظر دارد، چون من فکر می‌کنم آن سیستم کار درستی را انجام می‌دهد. اینکه مثل من فکر نمی‌کند، به من سودی می‌رسد تا یقه ام را جر بدهم؟ نکند سند آن مکان به نامم شده؟ چرا عقده‌ی جنگ، کم شدن نمره، اختلاف‌های خانواده و فشار جامعه را سر آن بنده خدا که صرفاً نظرش را می‌گوید، فوران کنیم؟ یا آن بحثِ دو ساله‌ی انتخاباتی بین آقای X و Y، به نظرتان ارزش بهم خوردن رفاقت هارا داشت؟ من که خیلی دیر فهمیدم... هفته‌ی قبل، داخل گروه بحث شده بود؛ افراد ۳۰ ساله که تا الان به عنوان انسان بالغ شناخته شده اند، مثل کودکان به جان هم افتاده بودند و همدیگر را از هر انگ و توهینی بی‌نصیب نمی‌گذاشتند. کمی آن طرف‌تر، سر کتابی بحث شده؛ گروهی آن کتاب را مفید می‌دانستند؛ یک نفر آن کتاب و نویسنده را شدیداً نقد می‌کرد. فردی کنارم نشسته، انگشت اشاره‌اش را بالا می‌گیرد: «هی! آن کسی که اونطوری می‌گفت رفیقت نبود؟ تو هم که با آن نویسنده حال می‌کنی، دیدی چطوری آن نویسنده را کوبید؟» بله، کوبید! خدا رحمتش کند، نویسنده ۱۰۰ سال پیش رفته در گور خوابیده؛ من چرا حرصش را بخورم؟ مگر قرآن خدارا لگدمال کرده یا به رهبر جامعه فوحش داده یا حقی از من پایمال کرده که بروم زیر چک و لگد بگیرمش؟ نا سلامتی هم عقیده و هم حزب ماست. اگر هم نیست، فامیل، دوست و هموطن ماست. ما در جامعه زندگی می‌کنیم؛ تا کی قرار است دایره‌ی ارتباطمان را سر چنین مسائلی از بین ببریم؟ «حالا من با فلان مداح حال کردم، پدرم حال نکرد؛ از خانه‌ی پدرم بروم؟» این‌ها اولین دیتاهایی هستند که باید در دبستان و در خصوص زندگی اجتماعی یاد گرفته باشیم؛ پس چه بلایی سرمان آمده که تحمل هم‌زیستی با عزیزانمان را هم نداریم؟ اولین مخاطب: خودم.