زیر روسری، رشتههای نقرهای رنگ موهایم حکایت تلخ روزهایی بود که انگار سالها از عمرم کنده اند. بار دیگر کنار کتابخانه ایستادم. دستهایم روی جلد کتاب محبوبم لغزید. نزدیکش کردم، برای استشمام صفحات کاهیاش. تا شاید تکهای از آرامش گذشته را در آن لحظه غارت کنم. کسی چه میدانست؟
شاید دیگر نشود لا به لای صفحاتش گم شوم.... چه تلخ است، همان کتاب هایی که تا دیروز نمیخواستم یک تای کوچک بر رویشان بیافتد، حال ممکن است با هر انفجاری، به هوا پرتاب شوند.....
تسبیح یادگاری سردار که مثل مسکنی بر حال خرابم اثر میکرد در مشت خود پنهان کرده و کفش هایم را پوشاندم. تا خواستم در آسانسور را باز کنم، صدای عجیبی از دل ساختمان پاره شد. نه، انفجار نبود! صدای تلقتلق غریبهای که انگار استخوانهای کاشی شکسته راهرو را میجوید، همان صدای نحس همیشگی گیر کردن در آسانسور به کاشی شکسته. اما این بار، در آن ساعت ۲ و نیم شب، هر تقی، هر لقلقی، میتوانست برای ما تعبیر به فاجعهای دیگر شود!
تا به پارکینگ برسیم خود را در آینه وارسی کردم، تصویری که در برابرم نمایان بود نشان میداد فرد رو به رویش دیگر برایش مهم نیست رنگ ساقش با روسری هماهنگ شده یا نه!
برای فرار از خانه بیرون نرفته بودیم، فقط میخواستیم کمی هوا به سرمان بزند و برگردیم، اما چه هوایی؟ هوایی که نه از اکسیژن، که از خاک و بوی متراکم دود و آهن سوخته پر بود و سنگینیاش در سینه مینشست.
بستنی را قبل آنکه آب شود از جلدش درآوردم و همانطور که از شدت یخ بودنش دندانم تیر می کشید، فضای اطرافم را، که آهنگ پیش زمینه اش صدای پدافند بود، تماشا کردم ...
چندنفری داشتند در پارک چادر میزدند و از آن طرف، برخی از شیشه های ساختمان ها روی پیاده رو و خیابان ریخته بود و ساختمان های دورتر هم، بر روی شیشه هایشان چسب زده بودند...
هرچقدر جلو میرفتیم تعداد موتوری ها، آمبولانس ها و آتش نشانی ها بیشتر و بیشتر میشدند و صحنه ها، دلم را ریش میکردند و نورها به چشم هایم سوزن میزدند!
و اما چند لحظه بعد
پژوی سیاهی درست مقابلمان ترمز کرد. دو پسر جوان، درحالی که با پیژامه خانگی، پتوها را ناشیانه دور خودشان پیچیده بودند، از ماشین پایین خزیدند. پسر سمت راست، بی هیچ مکثی، همانجا روی خاک سرد خیابان افتاد و شانههایش زیر بار گریه لرزید. آن یکی، به سپر ماشین تکیه داده بود و تمام وجودش انگار از درون به لرزش افتاده باشد، به خود میپیچید
در همان حین مردی حدوداً ۶۰ ساله با لباس سبز پاسداری، وقتی پسرهارا در آن وضعیت دید، به طرفشان آمد و با لبخندی دل گرم کننده دستی روی شانه ی آنها کشید.
دقیق نمیدانم چه چیزی بینشان گذشت و چه جملاتی رد و بدل شد اما، دیگر اثری از لرزش و ترس در چهرهی آن دو پسر نبود و مرد مهربان، هردوشان را در آغوش گرفته بود....
میله های سوخته و افتاده... معلوم نبود از حجم انفجار به پیکر پاک کدام عزیزی خورده اند! دلم میخواست به آوار ها بگویم حداقل شما هواستان به آن پدری که دخترش تازه به دنیا آمده و پدر هنوز نتوانسته صورت دخترکش را ببیند، باشد!
نگذارید تاریخ شهادت پدر با تاریخ تولد دختر یکی شود...
دلم نمیخواست بیشتر از این به صحنه های دلخراش رو به رویم نگاه کنم، نگاهم را از آنجا برداشتم و سعی کردم ذهنم را روی بستنی ای متمرکز کنم که دیگر برایم مزه ی زهر و خون میداد...
کاش میتوانستم تک تک آنهایی را که از وحشت، تمام زندگیشان را در کیسههای پلاستیکی مچاله کرده بودند، همانطور که بند کفششان را در حال دویدن میبستند و به سرعت توی ماشین میپریدند، مثل همان مرد مهربان در آغوش بگیرم. بهشان اطمینان دهم که تا وقتی مردانی مثل او هستند، هیچ چیز از آنها کم نمیشود، هیچ چیز از بین نمیرود....
- سوم تیرماه ۱۴۰۴ ، ساعت ۵ بامداد
- یاء میم
Meisam motiee ~ UpMusicMeisam motiee - Khakam Nakonid (320).mp3
زمان:
حجم:
3.3M
خاکم نکنید بزارید اربابم برسه
اونی که واسم همه کسه ..
هدایت شده از تأملات | تولايى
«عاشقی را
چه نیازیست
به توجیه و دلیل؟
که تو ای عشق!
همان پرسش بی زیرایی...»
✍قیصرامینپور
@m_a_tavallaie | #تغزلات