وایی این اکانت خوشگلههه امدم توهم بیا خوشگلم
کانالمون
https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
وایی این اکانت خوشگلههه امدم توهم بیا خوشگلم
کانالمون
https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
وایی این اکانت خوشگلههه امدم توهم بیا خوشگلم
کانالمون
https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
10 تاییمون مباررکک نمیاین پیویم تبریک بگین
ایدیمه: @afsanr94
چنلمونه حتما بیا: https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
انشلا 20 تایمون
🌹 قسمت دوم: دختری که نباید عاشق میشد🌹
سه روز از مهمانی گذشته بود.
رها سعی میکرد مثل همیشه زندگی کند، اما ذهنش مدام به همان نگاه برمیگشت.
با خودش میگفت:
«مگه چی شده؟ یه پسره دیگه! چرا باید بهش فکر کنم؟»
آن روز همراه مادرش برای خرید به بازار رفت.
درحالیکه جلوی ویترین یک مغازه ایستاده بود، صدایی آشنا شنید.
«ببخشید، میشه یه لحظه کنار برید؟»
رها برگشت.
آرمان بود!
برای چند ثانیه هر دو ساکت ماندند.
آرمان لبخند زد و گفت:
«سلام.»
رها که غافلگیر شده بود، آرام جواب داد:
«سلام.»
آرمان به کیسههای خرید در دست او نگاه کرد و پرسید:
«کمک لازم نداری؟»
رها سریع گفت:
«نه، ممنون.»
آرمان سرش را تکان داد.
«باشه. فقط خواستم بپرسم.»
بعد کمی مکث کرد و ادامه داد:
«راستی، اسمت رهاست؟»
رها با تعجب نگاهش کرد.
«از کجا میدونی؟»
آرمان لبخند زد.
«از همون مهمونی.»
رها چیزی نگفت.
مادرش از داخل مغازه صدایش زد و رها مجبور شد برود.
قبل از رفتن، آرمان گفت:
«امیدوارم دوباره ببینمت.»
رها قدمهایش را تند کرد، اما نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.
آن شب، برای اولین بار، دفتر خاطراتش را باز کرد و نوشت:
«امروز دوباره دیدمش. نمیدونم چرا، اما وقتی نگاهم میکنه، احساس میکنم میخواد چیزی بگه. شاید همه اینها فقط خیال منه...»
دفتر را بست و زیر لب گفت:
«رها، مواظب قلبت باش.»
اما قلب آدم همیشه به حرف عقل گوش نمیدهد.
چند روز بعد، پیامی از یک شماره ناشناس روی تلفنش ظاهر شد:
«سلام. امیدوارم مزاحمت نباشم. آرمان هستم.»
رها با دیدن پیام، چند بار آن را خواند.
انگشتانش روی صفحه حرکت کردند، اما نمیدانست چه بنویسد.
بالاخره جواب داد:
«سلام. از کجا شماره منو آوردی؟»
آرمان پاسخ داد:
«حق داری بپرسی. شمارهات رو با اجازه از یکی از آشناهای مشترکمون گرفتم. اگه راحت نیستی، دیگه پیام نمیدم.»
رها از صداقتش خوشش آمد.
نوشت:
«نه، اشکالی نداره.»
آرمان جواب داد:
«پس میتونیم گاهی صحبت کنیم؟»
رها به صفحه خیره شد.
چند ثانیه بعد نوشت:
«شاید.»
آرمان لبخند زد.
اما هیچکدام نمیدانستند همین گفتوگوی ساده، آغاز وابستگیای خواهد شد که امتحانهای سختی در انتظارش است.
پایان قسمت دوم ❤️
قسمت دوم هم گذاشتم گلهای من
لینک کانالمون: https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
🌹 قسمت سوم: دختری که نباید عاشق میشد 🌹
روزها گذشتند.
پیامهای کوتاه، کمکم جای خودشان را به گفتوگوهای طولانی دادند.
آرمان از آرزوهایش میگفت و رها از چیزهایی که همیشه در دلش نگه داشته بود.
یک شب آرمان پرسید:
«رها، تا حالا عاشق شدی؟»
رها چند لحظه به صفحه تلفن نگاه کرد.
بعد نوشت:
«نه. من از عاشق شدن میترسم.»
آرمان پرسید:
«چرا؟»
رها جواب داد:
«چون آدم وقتی به کسی دل میبنده، ممکنه یه روز از دستش بده.»
آرمان مدت زیادی چیزی ننوشت.
بالاخره پیام داد:
«پس نباید به هرکسی دل بست. باید کسی رو شناخت که ارزش اعتماد کردن داشته باشه.»
رها لبخند زد.
اما در دلش زمزمه کرد:
«و اگه اون آدم خودت باشی چی؟»
روزها به هفتهها تبدیل شدند.
رها به پیامهای آرمان عادت کرده بود. اگر یک روز خبری از او نمیشد، بیاختیار تلفنش را نگاه میکرد.
یک روز آرمان تا شب پیام نداد.
رها با خودش گفت شاید گرفتار است.
اما شب هم گذشت و خبری نشد.
دلش شور افتاده بود، ولی نمیخواست اولین کسی باشد که پیام میدهد.
نیمهشب، تلفنش لرزید.
پیامی از آرمان بود:
«ببخش که امروز نبودم. یه مشکل خانوادگی پیش اومده بود.»
رها سریع نوشت:
«اشکالی نداره. امیدوارم مشکلت حل شده باشه.»
آرمان پاسخ داد:
«ممنون که درک میکنی.»
بعد از چند لحظه پیام دیگری فرستاد:
«رها، میدونی چیه؟»
«چی؟»
«صحبت کردن با تو باعث میشه روزهای سخت راحتتر بگذرن.»
رها احساس کرد قلبش گرم شده است.
نوشت:
«برای منم همینطوره.»
اما درست در همان لحظه، صدای مادرش از پشت در آمد:
«رها جان، بیداری؟ باید یه چیزی بهت بگم.»
رها تلفن را کنار گذاشت.
«بله مامان، بیا تو.»
مادر وارد اتاق شد و کنار او نشست.
چهرهاش جدی بود.
گفت:
«دخترم، یه موضوعی هست که باید باهات صحبت کنیم.»
رها پرسید:
«چی شده مامان؟»
مادر نفس عمیقی کشید.
«امروز یکی از فامیلها درباره آینده تو صحبت میکرد...»
لبخند از صورت رها محو شد.
او هنوز نمیدانست حرفهای مادرش قرار است چه تغییری در زندگیاش ایجاد کند.
پایان قسمت سوم ❤️