eitaa logo
رمان های عاشقانه
17 دنبال‌کننده
6 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رها و ارمان باهم در یک مهمانی اشنا شدن و تا باهم عروسی کردن الان منم میخواهم این رمان را در اختیار شما بگذارم انشلا رمان های بعدی مون نویسنده: افسانه ایدی نویسنده: @fari1106
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹 قسمت پنجم: دختری که نباید عاشق میشد 🌹 سه روز گذشت. نه پیامی، نه تماسی و نه خبری از آرمان. رها هر روز به خودش می‌گفت: «شاید امروز پیام بده.» اما شب که می‌شد، با همان سؤال‌های بی‌جواب به خواب می‌رفت. روز چهارم، تصمیم گرفت خودش پیام بدهد. نوشت: «سلام آرمان. امیدوارم حالت خوب باشه. فقط خواستم بدونم مشکلت حل شده یا نه.» پیام ارسال شد. رها منتظر ماند. یک ساعت... دو ساعت... تا اینکه بالاخره جواب آمد: «سلام رها. ممنون که پرسیدی. هنوز نه، ولی دارم تلاش می‌کنم.» رها نوشت: «خوبه. مراقب خودت باش.» آرمان پاسخ داد: «تو هم همین‌طور.» همین. فقط همین چند کلمه. رها تلفن را خاموش کرد و به پنجره خیره شد. با خودش گفت: «شاید اشتباه کردم که بهش عادت کردم.» روزها گذشتند و فاصله میان آن‌ها بیشتر شد. در همین روزها، رها اتفاقی متوجه شد که آرمان درگیر مشکلی خانوادگی است. پدرش می‌خواست او هرچه زودتر مسئولیت‌های بیشتری بپذیرد و از بعضی تصمیم‌های شخصی‌اش صرف‌نظر کند. آرمان میان خواسته‌های خانواده و آینده‌ای که برای خودش تصور کرده بود، گرفتار شده بود. اما چیزی که رها را بیشتر از همه ناراحت می‌کرد، این بود که آرمان درباره مشکلاتش با او حرف نمی‌زد. یک شب، رها در دفترش نوشت: «من از سختی نمی‌ترسم. از این می‌ترسم که کسی که برایم مهم شده، به‌جای حرف زدن با من، سکوت را انتخاب کند.» صبح روز بعد، پیامی از آرمان دریافت کرد: «رها، می‌تونیم همدیگه رو ببینیم؟ باید باهات حرف بزنم.» قلب رها تندتر زد. نوشت: «درباره چی؟» آرمان پاسخ داد: «درباره همه‌چیز.» آن‌ها قرار گذاشتند در یک مکان عمومی و آرام، با اطلاع خانواده‌هایشان، صحبت کنند. وقتی رها به آنجا رسید، آرمان از قبل منتظرش بود. چهره‌اش خسته به نظر می‌رسید. رها روبه‌رویش نشست. آرمان گفت: «می‌دونم که با سکوت کردنم ناراحتت کردم. حق داشتی توضیح بخوای.» رها آرام پرسید: «پس چرا چیزی نگفتی؟» آرمان سرش را پایین انداخت. «چون خودم هم نمی‌دونستم باید چی کار کنم.» رها به چشمانش نگاه کرد. «آرمان، من نمی‌خوام ازت قول غیرممکن بگیرم. فقط می‌خوام بدونم واقعاً چه احساسی داری.» آرمان نفس عمیقی کشید. برای چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: «رها، تو برای من یه آدم معمولی نیستی.» رها دیگر چیزی نپرسید. اما هنوز مهم‌ترین حرف آرمان باقی مانده بود. پایان قسمت پنجم ❤️
قسمت پنجم هم گذاشتمش کانالمون: https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
رمان های عاشقانه
سلام سلام 🤌🏻 ما یکی کانال داریم 🫶 که همگی قسمت های رمان های عاشقانه اونجا هستن 👫 اگه میخای بیا پیوی
بخرین به سودتون هست خوب و بگم بهتون اگه بخرید خیلی خیلی سود میکنین و نگاه کنین این رمان تموم بشهه رمان دیگه رو هم کامل اونجا میزاریم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا