سلام سلام 🤌🏻
ما یکی کانال داریم 🫶
که همگی قسمت های رمان های عاشقانه اونجا هستن 👫
اگه میخای بیا پیوی نویسنده: @fari1106 🎀
دقیقا اونجا وقت وقت با قیمت کمی که ما میفروشیم چنده میگید 😍
وقت وقت 150 تومان هست و ما بعضی روز ها تخفیف های عالی براتون داریم خوشگلامون 🥹
همیشه بمونید برام❤️
تازه یک خبر خوش دیگم داریم😜
عکس های اونایی که تو رمان هستن هم داریما اخر رمان که تموم بشه میزارم اما اگه زودتر میخوای ببینی بیا پیویم وقت وقت 50 تومان میخوام تموم خوشگلا❤️
اینم چنلمون جوین شی حتما: https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
🌹 قسمت اول: دختری که نباید عاشق میشد🌹
همهچیز از یک نگاه شروع شد؛
نگاهی که قرار نبود هیچ معنایی داشته باشد، اما سرنوشت تصمیم دیگری گرفته بود...
رها دختری بود که همیشه لبخند میزد، حتی وقتی دلش پر از غصه بود. برای دیگران، دختری شاد و بیخیال به نظر میرسید؛ اما هیچکس نمیدانست پشت آن لبخند، قلبی خسته پنهان شده است.
او باور داشت عشق فقط قصهای است که آدمها برای فرار از تنهاییشان میسازند.
تا اینکه یک روز، پسری وارد زندگیاش شد که تمام باورهایش را به هم ریخت.
آرمان...
پسری مغرور، کمحرف و مرموز که چشمانش حرفهایی داشتند که لبهایش هرگز به زبان نمیآوردند.
اولین بار رها او را در یک مهمانی خانوادگی دید. آرمان کنار پنجره ایستاده بود و با کسی صحبت نمیکرد. وقتی رها وارد سالن شد، نگاهش برای چند ثانیه روی او ثابت ماند.
رها متوجه نگاهش شد و سریع صورتش را برگرداند.
زیر لب گفت:
«چه پسر مغروری! انگار همه دنیا مال خودشه.»
اما چند دقیقه بعد، وقتی دوباره سرش را بالا آورد، دید آرمان هنوز همانجا ایستاده و نگاهش میکند.
این بار آرمان لبخند کوچکی زد.
رها برای اولین بار در عمرش احساس کرد قلبش بیدلیل تندتر میزند.
آن شب، وقتی به خانه برگشت، مادرش پرسید:
«دخترم، چرا اینقدر ساکتی؟ چیزی شده؟»
رها سریع جواب داد:
«نه مامان، خستهام.»
اما خودش هم نمیدانست چرا تصویر آن پسر مغرور از ذهنش بیرون نمیرفت.
آن طرف شهر، آرمان کنار پنجره اتاقش ایستاده بود و به آسمان نگاه میکرد.
دوستش تلفنی پرسید:
«امشب چی شده؟ از وقتی از مهمونی برگشتیم، توی فکری!»
آرمان مکث کرد و گفت:
«هیچی.»
دوستش خندید:
«هیچی؟ پس چرا اسم اون دختر رو سه بار پرسیدی؟»
آرمان سکوت کرد.
بعد از چند ثانیه گفت:
«اسمش رهاست، درسته؟»
دوستش با خنده جواب داد:
«آهااا! پس قضیه اینه!»
آرمان تماس را قطع کرد، اما لبخند کمرنگی روی لبش نشست.
او هنوز نمیدانست دختری که آن شب دیده، روزی به بزرگترین راز زندگیاش تبدیل خواهد شد.
و رها هنوز نمیدانست...
گاهی یک نگاه، آغاز داستانی است که هیچکس برایش آماده نیست.
پایان قسمت اول ❤️
قسمت اول مونم گذاشتم براتون خوشگلا
چنلم حتما جوین باشین
https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
این اکانت خوشگله امد کانالمون
توهم بیا دیگه
کانالمون
https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
این اکانت خوشگله امدم زود توهم بیا پس
کانالمون: https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
وایی این اکانت خوشگلههه امدم توهم بیا خوشگلم
کانالمون
https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
وایی این اکانت خوشگلههه امدم توهم بیا خوشگلم
کانالمون
https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
وایی این اکانت خوشگلههه امدم توهم بیا خوشگلم
کانالمون
https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62