eitaa logo
رمان های عاشقانه
19 دنبال‌کننده
6 عکس
0 ویدیو
0 فایل
رها و ارمان باهم در یک مهمانی اشنا شدن و تا باهم عروسی کردن الان منم میخواهم این رمان را در اختیار شما بگذارم انشلا رمان های بعدی مون نویسنده: افسانه ایدی نویسنده: @fari1106
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹 قسمت هفتم: دختری که نباید عاشق میشد🌹 رها تمام شب نتوانست آرام بگیرد. خبر ازدواج آرمان با دختری دیگر، مثل صدایی تکراری در ذهنش می‌پیچید. صبح روز بعد، تصمیم گرفت به‌جای باور کردن حرف دیگران، حقیقت را از خود آرمان بپرسد. پیام داد: «آرمان، یه چیزی شنیدم که باید درباره‌اش از خودت بپرسم.» آرمان پاسخ داد: «چی شده؟» رها نوشت: «درسته که قراره با دختر دیگه‌ای ازدواج کنی؟» چند دقیقه گذشت. آرمان تماس گرفت. رها جواب داد. آرمان با تعجب پرسید: «کی این حرف رو زده؟» رها گفت: «مهم نیست کی گفته. می‌خوام بدونم حقیقت داره یا نه.» آرمان با لحنی جدی پاسخ داد: «نه، رها. چنین تصمیمی نگرفتم. خانواده‌ام درباره آینده‌ام حرف زده‌اند، اما هیچ ازدواجی قطعی نشده.» رها پرسید: «پس چرا از اول بهم نگفتی؟» آرمان مکث کرد. «چون هنوز چیزی قطعی نبود. ولی قبول دارم که باید زودتر باهات حرف می‌زدم.» رها آرام گفت: «من از شنیدن حقیقت ناراحت نمی‌شم، آرمان. از این ناراحت می‌شم که مجبور باشم حقیقت رو از دیگران بفهمم.» آرمان چیزی نگفت. این جمله بیشتر از هر بحثی او را به فکر فرو برد. بعد از پایان تماس، آرمان تصمیم گرفت موضوع را با خانواده‌اش روشن کند. او به پدرش گفت: «من نمی‌خوام درباره آینده‌ام بر اساس شایعه یا تصمیم دیگران جلو برم. اگر قرار باشه ازدواجی صورت بگیره، باید با شناخت و رضایت خودم باشه.» پدرش ابتدا ناراحت شد، اما وقتی جدیت او را دید، پذیرفت که لازم است درباره آینده بیشتر صحبت کنند. چند روز بعد، آرمان از رها خواست که اگر خودش هم مایل است، خانواده‌ها در جریان علاقه آن‌ها قرار بگیرند. رها پس از صحبت با مادرش موافقت کرد. این بار، قرار نبود رابطه‌شان بر پایه ترس و پنهان‌کاری پیش برود. بااین‌حال، هنوز همه‌چیز حل نشده بود. رها می‌دانست اعتماد، چیزی نیست که با یک عذرخواهی دوباره کامل شود. آرمان هم فهمیده بود برای نگه داشتن یک رابطه، تنها گفتن «دوستت دارم» کافی نیست. باید آن را در رفتارهای هر روزش نشان می‌داد. و این تازه آغاز امتحان واقعی عشق آن‌ها بود. پایان قسمت هفتم ❤️
اینمم از پارتیی که گفتمم میدتون
رمان های عاشقانه
سلام سلام 🤌🏻 ما یکی کانال داریم 🫶 که همگی قسمت های رمان های عاشقانه اونجا هستن 👫 اگه میخای بیا پیوی
هورااا بیستت تایی مونن مبارکک بیاید تبریک بگید اولین نفرر که تبریک بگهه براش وقت وقت 95تومان اینوو میدمشش زود بیاا ایدیمه: @fari1106 کانالمون:https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
🌹 قسمت هشتم: دختری که نباید عاشق میشد 🌹 چند هفته بعد، خانواده آرمان برای گفت‌وگو با خانواده رها تماس گرفتند. قرار نبود کسی عجله کند یا تصمیمی را به آن‌ها تحمیل کند. هدف فقط این بود که دو خانواده با یکدیگر آشنا شوند و درباره آینده صحبت کنند. رها از صبح کمی مضطرب بود. مادرش کنارش نشست و گفت: «دخترم، امروز قرار نیست امتحان پس بدی. فقط خودت باش.» رها لبخند زد. وقتی خانواده آرمان رسیدند، همه با احترام با یکدیگر صحبت کردند. آرمان در طول دیدار آرام بود، اما هر بار که نگاهش به رها می‌افتاد، لبخند کوچکی می‌زد. پس از مدتی، پدر رها پرسید: «آرمان جان، از آینده چه تصوری داری؟» آرمان با احترام جواب داد: «می‌خوام اول از نظر شخصی و کاری به ثبات برسم. برام مهمه که اگر روزی ازدواج کردم، بتونم مسئولیت زندگی مشترک رو بپذیرم.» پدر رها پرسید: «و درباره دخترم چه فکری می‌کنی؟» آرمان لحظه‌ای به رها نگاه کرد و گفت: «برای رها احترام زیادی قائلم. بهش علاقه دارم، اما نمی‌خوام فقط با حرف‌های قشنگ امیدوارش کنم. می‌خوام اگر قرار باشه آینده‌ای داشته باشیم، با رضایت خودش و موافقت خانواده‌ها، قدم‌به‌قدم جلو بریم.» مادر رها از شنیدن این حرف‌ها احساس آرامش کرد. پس از پایان دیدار، رها برای لحظه‌ای با آرمان صحبت کرد. گفت: «امروز خوب بود.» آرمان لبخند زد. «منم خوشحالم که همه‌چیز با احترام پیش رفت.» رها پرسید: «فکر می‌کنی بالاخره بتونیم به آرزوهامون برسیم؟» آرمان پاسخ داد: «نمی‌تونم آینده رو پیش‌بینی کنم. ولی می‌تونم قول بدم برای ساختن یه آینده خوب، صادقانه تلاش کنم.» رها لبخند زد. این بار دیگر منتظر وعده‌های بزرگ نبود. او می‌خواست در طول زمان، تغییر را در رفتار آرمان ببیند. و آرمان نیز می‌دانست که اعتماد رها را باید با صبر و صداقت حفظ کند. اما درست در همان روزها، آرمان پیشنهادی کاری دریافت کرد که ممکن بود او را برای مدتی طولانی از شهر دور کند. وقتی خبر را به رها داد، هر دو فهمیدند که امتحان دیگری در راه است. پایان قسمت هشتم ❤️
اینم پارت هشتم گلام کانالمون: https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62
153.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وایی چرا هیچکی نمیاد چنلم بیاید دیگه ناراحتم میکنیدا زودتر بیا لینکمون میخوای واسا الان میدتون خوشگله وقت جوین بشیا بفرما: https://eitaa.com/joinchat/1313015580Ceb6d5ffa62