8.19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌آقا جان، به من هم توفیق نوکری بده تا بتوانم این نوحه را زمزمه کنم...
دیشب که در ایستگاه راه آهن قم جمع شدیم تا با گروهی از دوستان کانون میثم تمار راهی مشهد شویم، صحنههایی دیدم که بی اختیار این قطعه زیبا و به یادماندنی را به یاد من آورد.
جوانهایی خوش قد و بالا و رعنا با چهرههایی محجوب که محاسن بر زیبایی آنها افزوده بود، وارد ایستگاه میشدند و برای سلام و احوالپرسی میآمدند؛ بی آنکه یادشان باشد انگار همین دیروز بود که برای جذب آنها به مؤسسه استعدادهای برتر میثم تمار، به دبستانهای قم رفتم و یکی یکی آنها را گزینش کردم. چند نفری هم ازدواج کرده بودند و حتی بچه به بغل وارد ایستگاه میشدند که روزگاری نه چندان دور، یا متربی من بودند یا در ردیف متربیانم.
وقتی دیدم ناگهان چقدر زود دیر شده است، ناخودآگاه این قطعه زیبا در ذهنم پخش شد:
"حواست هست، به موهای سفید سرم؟
چقدر امسال از گذشته شکستهترم؟
حواست هست، نوکرت داره پیر میشه؟
بخرم، ببرم به حرم، داره دیر میشه..."؛
ولی بلافاصله با خودم گفتم: "من حتی توفیق نوکریات را هم نداشتهام ارباب جان، من کجا و نوکری شما کجا؟!😭"
یا امام رضا، به پابوست میآیم و مهمترین خواستهی این سفرم آن است که تا دیرتر نشده و اجل فرا نرسیده است، شفیع من شوی تا در دستگاه جد شهیدت و برای ظهور مهدی آل محمد مأموریتی هم روی دوش من گذاشته شود.
#سفرنامه_مشهد_محرم۱۴۴۲
بخش۱
🆔️ @jalvat
حدود بیست سال است که از صحن آزادی به زیارت امام رضا سلام الله علیه مشرف میشوم؛ از زمانی که شنیدم که مرحوم آیت الله بهجت فقط از پایین پا مشرف میشود.
ولی این بار تشرفم با تشرفهای قبل فرق میکند؛ باید در صحن آزادی بنشینم و از دور و از کنار دری که رو به ضریح باز است، زیارتنامه بخوانم.
بعد از زیارت، کمی دورتر و باز رو به گنبد و ضریح مینشینم. نسیم خنکی صورتم را نوازش میدهد. ولی خنکی گوارای آن از جسمم عبور میکند و بر عمق جانم مینشیند؛ دوست دارم آن را دست نوازش امام رئوف بردل خسته و گناهکارم به حساب بیاورم. انگار میزبان مهربانم میخواهد مرا در همین صحن آزادی، از لهیب آتش گناهانم آزاد کند...
#سفرنامه_مشهد_محرم۱۴۴۲
بخش۲
🆔️ @jalvat
📌خدایا به ما توفیق بده که مال، جان و توانمان را در راه اهلبیت بذل کنیم!
دیشب در صحن آزادی خانواده کوچکی را دیدم که روی یک فرش رو به گنبد نشسته بودند: یک پدر و مادر سالخورده، یک طلبه جوان و همسرش و یک طفل خردسال که در آغوش زن جوان بود.
طلبه جوان شروع کرد به ذکر مصیبت، ما هم گوش سپردیم و با نوای او متوسل شدیم.
تمام که شد، بلند شدیم تا به سوی محل اسکان حرکت کنیم. داشتم از کنار فرش آنها رد میشدم که دیدم پیرمرد دست کرد توی جیبش و چند اسکناسی را که داشت، بیرون آورد. درست ندیدم، ولی یک یا دو اسکناس ۱۰ هزار تومانی جدا کرد و دستش را آرام برد سمت دست جوان طلبه. جوان که نمیدانم پسر پیرمرد بود یا دامادش، سعی کرد از گرفتن آن صله خودداری کند؛ ولی پیرمرد با مهربانی ولی قاطع گفت: نمیتونی نگیری، این پولیه که من میخوام به روضه خوان امام حسین بدم.
آقاجان، در دستگاه شما هر کسی جایگاهش را میداند و وظیفه خودش را میشناسد؛ ذاکر شما میداند که باید مخلصانه و بی چشمداشت نفس بزند و مستمع هم میداند که باید مالش را در راه شما بذل کند.
#سفرنامه_مشهد_محرم۱۴۴۲
بخش۳
🆔️ @jalvat