eitaa logo
ضیافت‌قلمِ‌مرضیه‌رمضان‌قاسم
658 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
1.1هزار ویدیو
110 فایل
🌻بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم سلام ارشد تفسیر و کلام، مداح، سخنران مبلغ‌ پاسخگوی‌شبهات،داستانک‌ دلنوشته و یادداشت‌نویس تلاشم در جهش‌تولید جهت‌فرمانبرداری از امر رهبرم منتظرامام زمانم هس تم پل‌ارتباطی‌جهت‌ارتقاءکانال⬇ @M_Rghasem110
مشاهده در ایتا
دانلود
💍 💍 💍 💍 💍 💍 💍 💍 "ازدواج زور زورکی" 🔻قسمت اول: عصر تابستان که طیبه خانم‌ حصیر پهن کرد در ایوان منزل تا با دخترانش چای و تخمه بخورند صدای چوبِ توت تکانی و همهمه‌ی مهمان‌هایی که برای توت خوردن به منزل سیما خانم دعوت شده بودند بلند شد، مهسا که جانش برای توت، آن هم نه هر توتی بلکه توت‌های سیما خانم در می‌رفت رو کرد به مادر و گفت: «مامان! هوس توت کردم، کاشکی یه روز سیما خانم می‌گفت ما هم می‌رفتیم پای درخت‌شونو اونجا توت می‌خوردیم با این یه بشقاب توت که من سیر توت نمیشم.» مادر که حرف دل خودش را از زبان مهسا شنید، آهی کشید و گفت:«این‌ همه درخت توت، با پدرتون صحبت می‌کنم تا جمعه، صبح زود شال و کلاه کنیم بریم اصغر آباد پای درخت‌های خدا، توت بخوریم.» مهسا گفت:«نه مامان، توت فقط توت سیما خانم اینا، شیرِ سفید، درشتِ عسلی.» مادر گفت:«چی بگم والا، هر چی بگم تو یه چیزِ دیگه میگی. تو که توت‌خور نیستی فقط می‌خوای بهانه بگیری، همین توت سیاه چتری رو من باید برم تا رو زمین نریخته بچینم بیارم اینقدر التماس کنم تا بخوری» مهسا گفت:«مامان توت سفید چیکار داره به توت سیاه، آره توت سیاه خوشمزه‌س اما لَب و دندون آدمو سیاه و کبود می‌کنه.» مادر بر خلاف میل باطنی‌‌اش گفت: «توت، توتِ الکی بهونه نگیر.» فردای آن روز که طیبه خانم در حال جستجو در فضای مجازی بود یک پیج با نام باغبانان طراز اول پیدا کرد یکدفعه در نهایت ناباوری دید طریقه‌ی پیوند زدن درختان میوه را آموزش داده بود، طیبه خانم هم از خدا خواسته، با خوشحالی آن را دانلود و با دقت یاد گرفت. کار ساده‌ای بود فقط یک مشکل داشت آن هم اینکه باید می‌رفت دم خانه‌ی سیما خانم، گردنش را کج می‌کرد تا یک شاخه از درخت توت‌شان را با هزار منت بگیرد چون سیما خانم، خیلی سر این درخت معطل بود.  بالاخره با هر سختی بود عزمش را جزم کرد و تصمیم گرفت به سیما خانم رو بزند، هم بخاطر دل خودش و بیشتر هم بخاطر دل مهسا، غرورش را زیر پا گذاشت، بشقابی که سیما خانم در آن توت آورده بود را برداشت داخلش ۳تا شاخه نبات زعفرانی گذاشت و برد در خانه‌ی سیما خانم، زنگ خانه‌‌ی سیما خانم را به صدا در آورد. سیما خانم با شنیدن صدای طیبه خانم از پشت آیفون گفت:«ببخشید الان میام دم در، باز این آیفون بازیش گرفته درو باز نمی‌کنه.» سیما خانم به محض دیدن طیبه خانم گفت:«چه عجب از این طرفا، آفتاب از کدوم طرف دراومده.» طیبه خانم گفت:«شما لطف دارین، ما که دائم مزاحم شمائیم، غرض از مزاحمت اینکه هم بشقاب‌تونو آوردم و هم اومدم بابت توت که زحمت کشیده بودید برامون آورده بودید تشکر کنم» سيما خانم گفت:«ما که زحمتی از شما ندیدیم، ای بابا بشقاب هم که قابل شما رو نداره، ببخشید امسال براتون توت کمتری آوردم آخه از بس آوازه‌ی درخت توت‌مون بالا گرفته هر دو سه روز یه بار یه خونواده از دوست و فامیل نوبت، رزرو می‌کنن تا بیاند توت بخورن، هفته‌ی قبل همسر آقای قلانی همکار شوهرم رو میگم، بدون هماهنگی قبلی اومده بود توت بخوره‌ ما هم تازه شاخه‌ها رو تکون داده بودیم واسه همین توت رسیده به درخت نبود، شرمنده‌ش شدم حالا خوبه تو یخچال توت داشتیم اونا رو براش آوردم اما خانم قلانی تا توت‌ها رو خورد اینقدر تک و تعریف کرد، بعدشم گفت: من که اینو قبول نداشتم باید توت رو از خود درخت بچینم بخورم. خلاصه این درخت توت هم، برا ما شده دردِسر، روزها باید از آدم‌ها پذیرایی کنم و شب هم پشه‌ها به هوای توت میان کباب‌مون می‌کنند، هر روز باید حیاط رو بشورم اگه نشورم بوی ترش‌شدگی حیات رو برمی‌داره، تازه پائیز، اول مکافاتمه، از بس باید برگاشو جارو بزنم، اونوقت همه حسرت می‌‌خورن که چرا اونا درخت توت ندارن.» طیبه خانم صورتش سرخ شد و گفت:«ببخشید زیادی سرِپا نگهتون ندارم، فقط یه خواهشی داشتم» سیما خانم خودش رو جمع و جور کرد و گفت:« وای خدا مرگم بده پاک یادم رفت بگم بفرمائید داخلِ منزل.» طیبه خانم گفت:«نه ممنون عجله دارم، فقط اگه ممکنه، یه شاخه از درخت‌تونو بدین تا قلمه بزنم به درخت توت چتری‌مون.» سيما خانم لبخند تلخی زد و گفت: «بعدِ این همه روضه‌خونی‌های من تازه شما می‌پرسین لیلی زنه یا مرد، خوبه براتون از کرامات درخت توت گفتم. حالا مگه چنین چیزی امکان داره؟! من که تا حالا نشنیده بودم، گیرم بشه از درخت توت سفید به توت سیاه که نمیشه.» طیبه خانم گفت: «چرا خواهر، میشه من تحقیق کردم الان برم خونه، کلیپش رو براتون می‌فرستم.» سيما خانم گفت:«جل الخالق به حق حرف‌های نشنیده، حالا من به آقا باقر میگم ببینم چی میگن.» طیبه خانم گفت:« لطفا بهشون بگید از شاخه‌های جَوون و جون‌دار درخت بِدَن.» ادامه در پست بعدی 🖊نویسنده: مرضیه رمضان‌قاسم‌بنت‌العلی 🌍 ╰┈➤Ⓜ️@ramezan_ghasem110