رامونا .
-
خدا برای تو
تنها یک واژه نیست
و خانه اش تنها قبلهای
برای خم و راست شدن نیست .
تو خدا را تنها برای این نمیخواهی
که بنبستهای زندگیات را بشکند
و وقتی همه دست رد به سینهات زدند
آغوشش را برای تو بگشاید .
خدا برای تو
تنها طبیب دردهای تنت نیست
که وقتی طبیبان جوابت کردند
سر به آستانش بگذاری و شفا طلب کنی .
رامونا .
خدا برای تو تنها طبیب دردهای تنت نیست که وقتی طبیبان جوابت کردند سر به آستانش بگذاری و شفا طلب کنی .
برای تو
خدا
مفهوم همه ی زندگی است .
تو نفس به نفس
و لحظه به لحظه ی زندگیات را
با خدا معنا میکنی .
تمام وجود تو دغدغه است
دغدغه ی به دست آوردن رضای خدا
تو فقط نمازت را
برای خدا نمیخوانی
نفست را هم برای خدا میکشی .
تو به قدری خودت را
ذوب کردهای در رضای خدا
که از وجودت چیزی نمانده
جز رضای خدا .
چه خوب است
که با یقین میشود گفت :
حق همان چیزی است
که تو را راضی میکند
و باطل آن است
که تو را خشمگین میسازد .
من میخواهم خدا گوش به فرمانم باشد
امّا خودم گوشی برای شنیدنِ فرمانش ندارم .
میخواهم خدا هوای مرا داشته باشد
امّا من کاری به رضایِ او ندارم .
آخر میکُشد مرا
این همه فاصلهای که میانِ من و توست .
چرا دیدنِ تو دیدنِ خداست
امّا دیدنِ من دیدنِ من ؟
کسی که خدایی نیست
نفَس های او
دمیدن به کوره ی مرگ است .
من نفَس به نفَس
دارم با مرگ زندگی میکنم .
پیش از آنکه آخرین برگ سفرنامهام ورق بخورد
طعمِ زندگی را به من بچشان ، آقا !