هدایت شده از کلاغ سفید
661K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدونی، هرموقع به دنیا زیادی مشغول میشم و اهل بیت غافل میشم، تو ذهنم یسری تصورات میکنم تا به خودم بیام..
روز قیامت رو تصور میکنم، صحرای محشر رو؛
توی اون شلوغی و غوغا، همه به فکر خودشونن، دنبال راه نجاتی میگردن، هیچکس کنارت نیست حتی عزیزترین کسانت و پدر مادرت..
توی اون شلوغی و ترس و وحشت، تو موندی و پرونده اعمالت و گناهانت و عذاب،
یهویی چشمت به آشنا میخوره، یه آشنای قدیمی، کسی که بار ها بهش گفتی بابی انت و امی:)
دوان دوان سعی میکنی خودتو برسونی بهش، با نهایت صدات فریاد میزنی حسین جان، به دادم برس..
شروع میکنی التماس کردن..
آقا جان شاید کار خوبی تو دنیا نکرده باشم، ولی حداقل نوکر شما بودم که:)
شاید نوکر خوبی ام نبودم، اما تو هیئتتون بودم، به یاد دختر ۳ سالتون اشک ریختم..
آقا جان به حق همون اشکا به فریادم برس.. جان مادرت زهرا..
به خودت میای میبینی از این همه سال که زندگی کردی هیچی برات نمونده، جز حسین(:
اون همه آدمی که سال ها روشون سرمایه گذاری عاطفی کرده بودی رها کردنت و رفتن،
تو اون شلوغی و غوغا، تنها کسی که به فریادت میرسه حسینه.. تنها آشنایی که داری حسینه..
بعد به خودت میای میبینی که نه..!
تو زندگی هم فقط حسین رو داشتی..
کسی که تو همه سختیای زندگی با مهربونی دستتو گرفته امام حسین بوده:))
اما تو ازش غافل بودی، مشغول دنیا بودی، سرتو با آدمایی که هیچ جا بدردت نخوردن گرم کرده بودی..
اما آقا اباعبدالله، تو تمام این موقعیت ها، با مهربونی کنارت بودن..(:
هدایت شده از کلاغ سفید
585K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مامانننننن
https://eitaa.com/kalagh_white