12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 ان شالله پیش بینی فوق به زودی به وقوع بپیوندد.
تا اضمحلال کامل آمریکا چیزی نمانده
پیشبینی عارف و سالک مرحوم آیت الله مولوی حسن جان قندهاری
👈 عالی حتما گوش کنید ، امیدوار کننده ...
👈 به فضل خداوند فتح و ظفر نزدیک است....
انشاءالله 🤲
@ranggarang
دلنوشته سپهبد شهید سیدعبدالرحیم موسوی برای شهید امان الهی
ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون
او به مقصدها رسید و ما هنوز آواره ایم
@ranggarang
🌸 امام محمد باقر صلى الله عليه و اله فرمودند :
🔸كفى بالمَرءِ غَشّاً لِنفسِه أَن يُبصِرَ
مِن النَّاسِ ما يَعمى عليه مِن أمرِ نَفسه،
أو يَعيبَ غَيرَهُ بما لا يَستَطيعُ تركَهُ،
أو يُؤذى جَليسَهُ بِما لا يَغنيِه،
🔸 مرد را در گول زدن خویش ،
همین کافی است که
🔴 عیب دیگران را ببیند و عیب خویش
را نبیند
🔴 یا اینکه دیگران را بر چیزی خُرده گیرد
که خود توان رهایی از آن عیب را ندارد
🔴 و یا اینکه همنشین خویش را با سخن گزافه و بی ثمر آزار رساند .
📗 تحف العقول : ص : ۵۲۴
@ranggarang
🔴عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس:
♦️در صورت حمله مجدد به کشور غنی سازی ۹۰ درصد را در مجلس بررسی می کنیم
@ranggarang
🌍 دَحوُالارض چیست؟
دحو الارض به روزی گفته میشود که به اراده الهی، زمین از زیر خانه کعبه گسترده شد و برای زندگی انسان آماده گردید.
این روز مبارک، ۲۵ ذیالقعده و از روزهای پرفضیلت و ویژه در فرهنگ اسلامی است.
🔹 پیامبر اکرم(ص) فرمودند:
«مَا مِنْ يَوْمٍ أَعْظَمَ عِنْدَ اللَّهِ مِنْ يَوْمِ خَمْسٍ وَعِشْرِينَ مِنْ ذِي الْقَعْدَةِ»
هیچ روزی نزد خداوند باعظمتتر از روز بیستوپنجم ذیالقعده نیست.
🤲 اعمال سفارششده دحو الارض
▫️ روزه گرفتن
▫️ نماز مخصوص دحو الارض
▫️ دعا و استغفار
▫️ تلاوت قرآن کریم
▫️ ذکر و عبادت
▫️ دعا برای فرج امام زمان(عج)
🔹️ امام رضا(ع) فرمودند:
«مَنْ صَامَ يَوْمَ خَمْسٍ وَعِشْرِينَ مِنْ ذِي الْقَعْدَةِ كَانَ لَهُ صِيَامُ سِتِّينَ شَهْراً»
هر کس روز ۲۵ ذیالقعده را روزه بگیرد، پاداش روزه شصت ماه برای او نوشته میشود
✨ فضیلتهای دحو الارض
🔹 دحو الارض از روزهای بزرگ رحمت الهی شمرده شده است.
🔹 عبادت و ذکر خدا در این روز، ثواب فراوانی دارد.
🔹 در روایات آمده که روزه این روز، پاداش بسیار بزرگی دارد.
🔹 این روز، فرصتی برای توبه، دعا و نزدیکتر شدن به خداوند است.
🌱 دحو الارض یادآور رحمت، آفرینش و فرصتی دوباره برای بازگشت به خداست.
التماس دعا 🤍فردا چهارشنبه 25 ذ القعده مصادف با روز دحوالارض می باشد التماس دعا🌹🌹🌹🌹🌹🤲🤲
@ranggarang
رمان آنلاین
#دست_تقدیر۴۲
#قسمت_چهل_دوم 🎬:
رقیه با شتاب به طرف اتاقها که داخل راهرویی در پشت آشپزخانه قرار داشت رفت، اما اثری از هیچ کدامشان نبود.
نه مهدی و نه محیا، انگار آب شده بودند و به زمین رفته بودند.
گویی نفس رقیه تنگ شده بود، به سمت هال آمد و همانطور که روی مبل دونفره می افتاد گفت: نیستن! هیچ کدومشون نیستن و با زدن این حرف، دنیا دور سرش به چرخش افتاد و همه جا تیره و تار شد.
ننه مرضیه که تا این موقع شاهد نزاع هایی که از بحثشان چیزی متوجه نمیشد، بود به سرعت از جا بلند شد و بالای سر رقیه ایستاد و همانطور که شانه های او را ماساژ میداد به عباس اشاره کرد تا مقداری اب بیاورد.
عباس که از دیدن رقیه در این حال ناراحت بود و قلبش به شدت میزد، همانطور که با ناراحتی سری تکان میداد، چشمی گفت و به طرف آشپزخانه رفت.
اقدس خانم رو به رقیه نیشخندی زد و گفت: اینها همه فیلمشون هست، خانم نه چک زد و نه چونه داماد دسته گل را اورد به خونه، الان هم خودش را به غش زده تا بلکه سر و ته قضیه را هم بیاره...
مهدیس لبش را به دندان گرفت و گفت: مامان! این چه حرفایی هست، نمی بینی رنگ این زن بیچاره مثل مجسمه سفید شده؟!
اقدس خانم چشم غره ای به مهدیس رفت و گفت: تو که همه اش طرف اون پسرهٔ ساده لوح باش
در این هنگام داریوش با لحن آرامی گفت: من دیدم، همون دفعه اول که دعوا را شروع کردین، عروس خانم و آقا داماد بی صدا فرار کردند.
اقدس دندانی به هم سایید و رو به جمع گفت: بریم دیگه، جای ما اینجا نیست، بالاخره اون پسرهٔ خیره سر را گیر میارم و حقش را میزارم کف دستش..
با این حرف، میهمانان خانه، با هم به سمت در رفتند، انگار خانواده اقدس خانم از کوچک و بزرگ و دختر و داماد تحت سیطرهٔ او قرار داشتند و تنها کسی که برای اولین بار خلاف حرف اقدس خانم عمل کرده بود، مهدی بود و این سنت شکنی برای این زن لجوج و کینه توز بسیار گران می آمد.
خانه خلوت شد و ننه مرضیه بی توجه به رفتن مهمانها، همانطور که نگرانی از سر و رویش می بارید با دست چکه های آب به صورت رقیه می پاشید،اما رقیه همچنان چشمانش بسته بود.
عباس بی قرار بود و می خواست کاری کند که رقیه به وضع عادی برگردد، پس چند دور هال را بالا و پایین کرد و یکدفعه روی پاشنه پا چرخید وگفت: ننه مرضیه میتونی رقیه را تا دم در بیاری؟! می خوام ماشین را روشن کنم و ایشون را به بیمارستانی، جایی برسونم.
ننه مرضیه آب دهانش را قورت داد و همانطور که سرش را به نشانه بله تکان می داد گفت: مادر برو ماشین را روشن کن بیارش جلوتر، منم هر طور شده رقیه را میارم، این بیچاره که همه اش پوست و استخوان هست و وزنی نداره...
عباس با شتاب بیرون رفت و دقایقی بعد ماشین از در خانه بیرون آمد و عباس پرسان پرسان با زبان الکن خود راه بیمارستان را از عابران می پرسید، نزدیک چهار راه بودند که عباس از مردی سراغ بیمارستان را گرفت و آن مرد حاضر شد، تا بیمارستان آنها را همراهی کند.
عباس یک لحظه احساس کرد که آن مرد را قبلا دیده اما شرایط طوری بود که افکارش متمرکز نبود و نمی توانست به این مسیله فکر کند...
ادامه دارد..
📝به قلم: ط_حسینی
@ranggarang
رمان آنلاین
#دست_تقدیر۴۳
#قسمت_چهل_سوم 🎬:
بالاخره با کمک اون آقا که به نظر می رسید کمی عربی هم بلد باشه، عباس به بیمارستان رسید.
رقیه خانم هنوز بیهوش بود و عباس با دستپاچگی از ماشین پیاده شد تا برای بردن رقیه به داخل ساختمان بیمارستان، تختی ،چیزی بیاورد و اصلا متوجه نشد که آن آقای راهنما، بی صدا از ماشین پیاده شد و در گوشه ای پنهانی کمین گرفت و انها را زیر نظر گرفت.
بالاخره بعد از گذشت چند ساعت، رقیه خانم که دچار افت فشار شده بود و حالا به کمک سرم و دارو حالش بهتر شده بود با عباس و ننه مرضیه که خیلی نگران رقیه خانم بودند از بیمارستان بیرون آمدند.
همه سوار بر ماشین شدند، عباس همانطور که سعی می کرد نگاهش را بدزدد سرش را به عقب برگرداند و گفت: کجا برم؟!
رقیه اه کوتاهی کشید و گفت: منو ببر توی همون خونه، باید جم و جور کنم و ببینم خبری از محیا میشه یا نه؟!
عباس چشمی گفت و حرکت کرد و سعی می کرد تا تمرکز کند و به یاد اورد که به کدام طرف باید برود و متوجه نبود که همان مرد راهنما، پشت ترک موتوری، سایه به سایه آنها حرکت می کند.
بالاخره به خانه رسیدند و رقیه با حالی نزار وارد ساختمان شد، نگاهی ناامیدانه به هال انداخت، همه چیز مثل قبل بود و بعد در حالیکه زیر لب نام محیا را تکرار می کرد به طرف اتاقها رفت و در هر اتاقی را که باز می کرد همزمان دخترش محیا را صدا می کرد.
اما محیا نبود، انگار که هیچ وقت در انجا نبوده..
رقیه خودش را به هال رساند و مثل مرغ سرکنده اینطرف و ان طرف می رفت، ننه مرضیه هم مانند مادری مهربان به دنبالش روان بود.
عباس که نگرانی رقیه، مانند خنجری قلبش را می شکافت با نگاهش حرکات انها را دنبال می کرد.
ننه مرضیه به عباس اشاره کرد تا لیوان آبی از آشپزخانه بیاورد، عباس نزدیک در آشپزخانه رسید که همه با صدای زنگ تلفن در جای خود میخکوب شدند.
رقیه هراسان به سمت تلفن گام برمی داشت که پایش به لبهٔ قالی ابریشمین گرفت و تلو تلو خوران به جلو پرت شد و دستش را به میز تلفن گرفت تا سرنگون نشود و گوشی را برداشت.
از ان طرف خط صدای پر از التهاب محیا در گوشی پیچید: الو! مامان! کجایین؟! چقدر من زنگ بزنم و خودم را بالا و پایین بزنم؟! چرا گوشی را بر نمیداری؟! نمی دونی قلبم اومد تو دهنم؟!
رقیه نفس راحتی کشید وگفت: تو یکهو کجا رفتی؟! نمی گی با دل من چه می کنی؟ الان کجایی؟! بیا خونه، من تازه از بیمارستان اومدم..
محیا که از استرس صداش می لرزید گفت: بیمارستان؟! آخه برای چی؟! نکنه همون بیماری قلب قدیمی؟! الان چطوری مامان؟
رقیه نفسش را بیرون داد وگفت: به خیر گذشت، جواب سوالاتم را ندادی
محیا همانطور که هق هقش بلند شده بود گفت: خدا منو بکشه که به خاطر من اینقدر زجر نکشی، آخه خودت اوضاع خونه را دیدی، اگر اونجا می موندیم حتما یه اتفاق بدی می افتاد، پس مهدی بهم گفت سریع از خونه خارج بشیم، الانم هتل هستیم.
رقیه که انگار می خواست حرفی بزند و از برخورد محیا می ترسید با تردید گفت: محیا جان! میگم بهتر نیست مهدی را فراموش کنی، چیزی نشده، یه خطبه عقد خوندن که میگیم باطلش کنن...
با این حرف هق هق محیا تبدیل به گریه صدا دار شد..
رقیه که محیا تمام زندگیش بود با دستپاچگی گفت: گریه نکن عزیزم، اگر واقعا اینقدر دوستش داری، من حرفم را پس می گیرم، خوشحالی تو خوشحالی منم هست، فقط بگو برنامه تون چیه؟!
محیا کمی آرام گرفت و گفت: فعلا هتل هستیم، قرار شده مهدی یه اتاقی چیزی پیدا کنه و یه مدت پنهانی زندگی کنیم تا آبا از آسیاب بیافتن، بعدم که همه قبول کردند ما زن و شوهریم،میام پیشت، الان شما چکار میکنی؟ مامان توی اون خونه درندشت تنها نمونی هااا، عباس و ننه مرضیه را نگه دار پیش خودت...
رقیه نگاهی به ننه مرضیه کرد و گفت: من تصمیم خودم را گرفتم، می خوام برم خونه خودمون پیش مهمانانمون، تو که نیستی، دیگه برام مهم نیست چه اتفاقی بیافته...
ادامه دارد...
@ranggarang
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸کلیپ بسیار کوتاه ودلنشین وتاثیرگذار از آیت الله مجتهدی در مورد علت عدم توفیق برای خواندن #نماز_شب..
@ranggarang
#روزشمار_غدیر
3⃣ 2⃣ روز مانده تا عید سعید غدیر
تا عیدالله الاکبر، هر روز چشم مان را به نور یکی از فضائل مولی الموحدین امیرالمومنین علیه السلام روشنایی بخشیم...
@ranggarang
🌸مهم نیست.
که قفلها دست کیست.
مهم اینست.
که کلیدها دست خداست.
امیدوارم شاه کلید تمام قفلها را
از خداوند هدیه بگیرید.
#شبتون_بخیر_
@ranggarang