21.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حجت الاسلام والمسلمین رفیعی:
🎥ظلم به همسر
#رفیعی
@ranggarang
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 بخشیدن هفتاد هزار گناه در مقابل بخشیدن یک خطای همسر
🔴 #حجتالاسلام_کرمی
@ranggarang
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💐 #درس_اخـــلاق
💥استاد عالی
💥حواسمون به این یه لحظههای زندگیمون باشه!
@ranggarang
درمسیرخدا
داستان حتمابخونید😭😭😭😭
پسر به مادرش گفت با این قیافه ترسناکت چرا اومدی مدرسه؟
مادر گفت غذاتو نبرده بودی نمیخواستم گرسنه بمونی..پسر گفتای کاش نمیومدی که باعث خجالت و شرمندگی من نشی...
همیشه از چهره مادرش بایک چشم خجالت میکشید...
چنسال بعد پسر در 1 شهر دیگه دانشگاه قبول شد و همونجا کار پیدا کرد و ازدواج کردو بچه دار شد. خبر به گوش مادر رسید.
مادر گفت بیا تا عروس و نوه هامو ببینم.اما پسر میترسید زن و بچش از دیدن پیرزن یه چشم بترسند.
چنسال بعد به پسر خبر دادن که مادرت مرده.. وقتی رسید مادر رو دفن کرده بودن و فقط 1 یادداشت از طرف مادرش واسش مونده بود:پسر عزیزم وقتی 6 سالت بود تو 1 تصادف 1 چشمتو از دست دادی..اون موقع من 26 سالم بود در اوج زیبایی بودم و بعنوان 1 مادر نمیتونستم ببینم پسرم 1 چشمشو از دست داده. واسه همین 1 چشممو به پاره تنم دادم.تا مبادا بعدا با ناراحتی زندگی کنی پسرم...مواظب چشم مادرت باش ...
اشک تو چشمهای پسر جمع شد...ولی چه دیر.....
@ranggarang
خدایا !!!
مرا قلبی ده که سراسر آن را وجودت فراگرفته باشد چنان خون در رگم جاری باش که مکانی برای ناامیدی نماند تو برایم امید محضی هر نفسی که میکشم و در انتظار نفس بعدی میمانم یعنی به تو امید دارم.
@ranggarang
خیلی خیلی زیباست👌
✍شخصی به پسرش وصیت کرد که پس از مرگم جوراب کهنه ای به پایم بپوشانید، مےخواهم در قبر در پایم باشد. وقتی که پدرش فوت کرد و جسدش را روی تخته شست و شوی گذاشتند تا غسل بدهند، پسر وصیت پدر خود را به عالِم اظهار کرد، ولی عالِم ممانعت کرد و گفت: طبق اساس دین ما ، هیچ میت را به جز کفن چیزی دیگری پوشانیده نمی شود!
ولی پسر بسیار اصرار ورزید تا وصیت پدرش را بجای آورند، سرانجام تمام علمای شهر یکجا شدند و روی این موضوع مشورت کردند، که به مناقشه انجامید.... در این مجلس بحث ادامه داشت که ناگهان شخصی وارد مجلس شد و نامه پدر را به دست پسر داد، پسر نامه را باز کرد، معلوم شد که نامه (وصیت نامه) پدرش است و به صدای بلند خواند:
«پسرم! مےبینی با وجود این همه ثروت و دارایی و باغ و ماشین و این همه امکانات و کارخانه حتی اجازه نیست یک جوراب کهنه را با خود ببرم. یک روز مرگ به سراغ تو نیز خواهد آمد، هوشیار باش، به تو هم اجازه یک کفن بیشتر نخواهند داد. پس کوشش کن از دارایی که برایت گذاشته ام استفاده کنی و در راه نیک و خیر به مصرف برسانی و دست افتادگان را بگیری، زیرا یگانه چیزی که با خود به قبر خواهی برد←《همان اعمالت است.》
#دنیا #یادمرگ
@ranggarang
💢 نان حلال
🕋پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم):
🌐کسانـی که نان حلال را رها میکنند و به دنبال حرام میگردند، به خیال اینکه از راه حرام درآمد کسب کنند، خـدا به فقر مبتلایشان میکند.
📚 امالى طوسی/ص۱۸۲
✍🏼 وظیفه هر مسلمانی است که از راههای حلال، به دنبال کسب مال باشد.
مال حرام،گرچه زیاد باشد، هم خودش برکت ندارد و باقی نمیماند، هم #برکت را از زندگی میبرد.
#افزایش_برکت_و_روزی
@ranggarang
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥حاجت گرفتن با حدیث کسا
💥استاد عالی
_#نَشـــــــر=صَــــدَقِہ جاریِہ
@ranggarang
🔴روش آیت الله بهجت برای رفتار با بچه های بازیگوش!
✅بچهها توی خانه بازیگوشی و شیطنت میکردند. گاهی درمانده میشدیم.
از آیتالله بهجت قدسسره پرسیدم: «با بچهای که از دیوار راست میرود بالا و حرف گوش نمیکند، باید چه کار کرد؟»
🌺گفتند: «همانطوری که توقع دارید خدا با شما رفتار کند، با این بچهها هم همانطور رفتار کنید.
♻️اینطور اگر نگاه کنید، دیگر زدن بچهها یا بداخلاقی با آنها بهخاطر اشتباه، بیمعنی میشود.
بچه هم احساس نمیکند که بابایش درکش نمیکند.»
📗کتاب به شیوه باران ، ص ٣٩
@ranggarang
#در_محضر_اهلبیت
🔔 مادر
✅ امام هادی علیه السلام:
به آنکه تمام محبتش را نثار تو میکند، با تمام وجود خدمت کن.
📙 تحت العقول ۲۸۲۶
@ranggarang
"همه چى را از خداوند بخواهيد"
🔸روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید .
حاکم پس از دیدن آن مرد بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بی نوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند.
حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب هم به او بدهید...
حاکم که از تخت پایین آمده بود و آرام قدم میزد به مرد کشاورز گفت میتوانی بر سر کارت برگردی. 🌱
ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند، حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت!
همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا، منتظر توضیح حاکم بودند...
حاکم از کشاورز پرسید : مرا می شناسی؟
کشاورز بیچاره گفت : شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید.
حاکم گفت: آیا بیش از این مرا میشناسی؟
سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود.
حاکم گفت: بخاطر داری بیست سال قبل که من و تو با هم دوست بودیم، در یک شب بارانی که درِ رحمت خدا باز بود، من رو با آسمان کردم و گفتم خدایا به حقّ این باران و رحمتت،🌧 مرا حاکم نیشابور کن! و تو محکم بر گردن من زدی و گفتی که ای ساده دل! من سالهاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می خواهم، هنوز اجابت نشده، آن وقت تو حکومت نیشابور را می خواهی؟!
یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد...
حاکم گفت: این هم قاطر و پالانی که می خواستی، این کشیده هم تلافی همان کشیده ای که به من زدی...
فقط می خواستم بدانی که برای خدا، حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد...
فقط ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد...
از خدا بخواه، و زیاد هم بخواه...
خدا بی نهایت بخشنده و مهربان است و در بخشیدن بی انتهاست، ولی به خواسته ات ایمان داشته باش...🌸
@ranggarang