#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_نود_یک🎬:
موسی قطعه ای از گاو قربانی را به دست یکی از بزرگان قوم داد و فرمود: خداوند امر کرده که این قطعه را بر بدن مقتول بزنید و قبل از زدن بگویید«خداوندا به شرف محمد و آل محمد و به حرمت محمد و آل محمد این مرده را زنده فرما» تا این جوان زنده شود و قاتل خود را معرفی نماید.
چشم ها همه به جوان ناکام و مردی که آماده ی اجرای فرمان الهی بود.
مرد فریاد برآورد: بارالها به حرمت و شرف محمد وآل محمد...
سنتیا هم گوشه ای ایستاده بود و از شوق شنیدن نام محمد و آلش ، هیجانی در نگاهش بود و زیر لب همچون همیشه صلوات می فرستاد.
حالا بار دیگر خداوند می خواست معجزه ای دیگر به حرمت محمد وآلش نمایان کند، تا همگان بدانند که هر چه در این عالم هستی ست به عشق محمد و آلش وجود گرفته و پابرجاست.
گوشت بر مقتول خورد و ناگهان جوانی که چندین روز از مرگ او می گذشت، از جا برخاست و با دیدگانی که از دیار باقی دوباره به این دنیا پا گذاشته بود دور تا دورش را نگاه کرد.
در این هنگام دو برادر او مانند برق گرفته ها شروع به لرزیدن کردند و همه گمان می کردند این لرزش از شوق زنده شدن برادر ناکامشان است
موسی لبخندی زد و جلو رفت، روبه روی جوان ایستاد و فرمود: ای جوان! می دانی که چندین روز است تو از این دنیا رفته ای و اینک خداوند اراده کرده تا تو را برگرداند، حال به ما بگو چه کسی تو را کشته و چرا این کار را نموده است؟!
جوان بار دیگر نگاهش را روی جمعیت گرداند و در آخر روی برادرانش ایستاد و آرام آرام شروع به گفتن نمود:
شما همه میدانید که دختر عموی من در تمام بنی اسرائیل به انواع هنر شهره است، زیباترین دختر این قوم اوست و هر کسی طالب داشتن اوست اما در این بین میل او به ما سه برادر بود و شبی از شبها ما قرعه فالی زدیم و قرار شد قرعه به نام هر کس افتاد، دختر از آن او باشد و خداوند مقدر کرد که قرعه به نام من باشد.
برادرانم در باطن به من حسادت می ورزیدند و چشم دیدن دامادی مرا نداشتند اما در ظاهر خود را خوشحال نشان می دادند به طوریکه یک شب بعد از قرعه کشی به من گفتند به مناسبت ازدواج من، مجلس جشن سه نفره ای ترتیب دادند و مرا دعوت نمودند و درست در میانه ی جشن بود که با همدستی هم مرا کشتند و جسد مرا به جایی که الان هستم، میان بزرگترین قبیله ی بنی اسرائیل رها کردند تا کسی به خودشان شک بد نبرد.
تا جوان این سخن را گفت همهمه ای به پا شد و موسی دستش را بالا آورد تا همهمه فرو نشیند و سپس دستور داد که دو برادر قاتل را دستگیر کردند و در خیمه ای زندانی نمودند
بحثی در گرفته بود ، عده ای از زنده شدن مرده در تعجب بودند و عده ای هم از پولدار شدن یک شبه ی سنتیا اظهار شگفتی می کردند و جالب این جا بود که هر دو اتفاق شگفت انگیز به محمد و آل محمد گره می خورد تا غافلان قوم به خود آیند.
حالا جوان تازه زنده شد می بایست دوباره به حالت قبل برگردد، بمیرد و جسدش را دفن نمایند.
همه منتظر بودند که بار دیگر موسی فرمان دهد و اجل آن جوان بر سرش فرود اید که جوان دامان موسی را در دست گرفت و گفت: من در ان دنیا چشمان بصیرتم باز شد و دیدم که همه ی کاره ی آن دنیا و این جهان هستی، محمد و آل او و جانشینش علی بن ابیطالب هستند و اینک در حضور شما خدا را به محمد و آل محمد قسم می دهم که مرا نمیراند، اجازه دهد زندگی کنم و با دختر عمویم ازدواج نمایم و من عهد می کنم که در تمام زندگیم طوری عمل کنم که حلقه ی ارادت محمد و آل محمد به گوش نمایم.
در این هنگام فرشته ی وحی به موسی نازل شد و پیغام خدا را رساند: ای موسی! به این جوان بشارت بده که به حرمت محمد و آل محمد صد و بیست سال بر عمر او افزودیم تا با همسرش زندگی کند و عبادت و اطاعت خداوند نماید
و بار دیگر خداوند در پیش چشم مردمی لجوج که با امر خداوند و اعتراف به بزرگی محمد و آلش عناد می ورزیدند، با اجابت دعای آن جوان، تصویری را از قرابت محمد و آلش به درگاه ربوبیت نشان داد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@ranggarang
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_نود_دو🎬:
حالا بنی اسراییل در نزدیکی اریحا هستند در بیابانی به نام تیه..
خداوند به آنان امر کرده که همه به ارض مقدس وارد شوند، اما هنوز هم شایعات دهان به دهان می چرخد و مردم را از وارد شدن به ارض مقدس می ترساند و این باعث می شود تا جلوی امر خداوند لجوجانه قد علم کنند.
خداوند اراده کرده تا بنی بشر را که از زمان حضرت آدم در حالت هبوط قرار داشتند، ارتقاء بدهد و آنها را به حالت صعود وارد کند و حالت صعود برای بشر این است که به ارض مقدس داخل شوند و تلاش کنند تا زمینه ی ظهور پنج کلمه ی مقدس فراهم شود، همانا صعود بشریت در حاکمیت پنج کلمه ی مقدس خلاصه می شود.
در این زمان و این مکان دو اراده در مقابل هم قرار گرفته بود،یکی اراده خدا و دیگری اراده ی شیطان و بنی اسرائیل به دو گروه تقسیم شده بود گروهی که به امر خداوند سر می سپردند و سخنان موسی را با جان و دل می پذیرفتند که تعدادشان اندک بود،این گروه جزء مومنین و پشتیبان اراده خدا بودند و یک گروه هم کسانی بودند که حرفهای منافقان را نشخوار می کردند و علم برگشت به مصر را برداشته بودند که اینان بی شک جز گروهی بودند که اراده ابلیس بر آنان چیره شده بود.
موسی و هارون و یوشع و کالب هر روز به قبیله های مختلف بنی اسرائئل سر می زدند و با یادآوری قدرت خداوند و معجزه های گوناگون پروردگار، امر او را گوشزد می کردند تا بلکه مردم آگاه شوند و زودتر به یک تصمیم جمعی مبنی بر ورود به ارض مقدس برسند.
اما از آن طرف منافقین قوم هم بی کار ننشسته بودند و آنچنان تبلیغات منفی می کردند که اراده ی مردم را در یاری رساندن به نبی خدا ضعیف کنند.
خداوند امر کرده بود و می بایست تکلیف قوم مشخص شود، پس روزی از روزها موسی فراخوان عمومی داد تا همگان در خیمه میعاد گرد هم آیند.
جارچیان در بین قوم می گشتند و دستور موسی را به گوش همگان رساندند و سرانجام مردم دسته دسته و گروه گروه به خیمه میعاد وارد شدند
همهمه ای در همه جا در گرفته بود و هر کس چیزی می گفت و نطقی می کرد در این هنگام موسی بر فراز جایگاه بلندی که درست کرده بودند ایستاد و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@ranggarang
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بشارت عجیب امام خمینی:
پیروزی مارا خدا تضمین کرده است!!
ما پرچم را بدست صاحب پرچم
میسپاریم....
@ranggarang
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحطاتی زیبا از دیدار اخیر آقا جان با ورزشکاران 👌👌😍
@ranggarang
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای خیانت اصلاحطلبان در دهه هشتاد به رهبری مهدی کروبی
نامه نمایندگان مجلس ششم به رهبری در سال 82
@ranggarang
گاهی آدمها حس تنهایی دارند
به عمق یک دریا،
ولی....
برای پر کردن این تنهایی
یک لیوان محبت هم کافیست...🌹🍃
ومملوازعشق ومحبت"🌹🍃
#عصرتون_بخیر_
@ranggarang
🛑علت اصلی گناه کردن مردم!
⚡وقتی انسان گناه میکند که ولایت امام را بر خودش نمیبیند، اگر میدید که گناه نمیکرد.
⛔مثلا چه کسی حاضر است در یک جمع یا در حضور یک نفر گناه و فساد بکند؟ شرم میکند، این کار را نمیکند.
✖وقتی احساس میکند کسی ناظر بر او نیست، گناه میکند.
🌸 ️خدای تعالی در قرآن میفرماید:
هر عملی انجام بدهید، خدا و رسولش و مؤمنون که اهلبیت عصمت و طهارت علیهمالسّلام هستند میبینند.
✔یعنی شما تنها نیستید. هر لحظه اعمال شما رصد میشود.
🔹وقتی زلیخا حضرت یوسف را در خلوت کشید، یک بت در طاقچه بود، روی بت پرده انداخت.
🌸حضرت یوسف پرسید: چرا اینکار را کردی؟ گفت: از پروردگارم شرم میکنم.
❎او به بتش اعتقاد داشت.
همین مقدار اعتقاد را هم ما نداریم چون گناه میکنیم.
🔺فردی که آگاه است میگوید: من تحت نظارت امام زمان ارواحنافداه هستم.
⛔️زشت است من این کار را انجام بدهم.
⛔️زشت است این حرف را بزنم.
⛔️این حرف، این حرکت، این عمل، این فکر، مرا امام زمان میبیند...لذا رفتار انسان، درست میشود...
📙از بیانات استاد زعفری زاده
@ranggarang
عشق دروغ نمیگه
آدمها دروغ میگن
عشق ترکت نمیکنه
آدمها ترک میکنن
عشق به دردت نمیاره
آدمها به درد میارن
♥️💔
@ranggarang