eitaa logo
رنگارنگ 🌸
1.7هزار دنبال‌کننده
18.3هزار عکس
15.1هزار ویدیو
67 فایل
کانال متفاوت و مورد سلیقه همه قشرها مختلف.. داستان های کوتاه و بلند.. از حضرت ادم تا خاتم الانبیا.. حدیث و پیامهای آموزنده و کلیپ های کوتاه و بلند.. کپی برداری آزاد..
مشاهده در ایتا
دانلود
✨عاقبت ترک گناه به خاطر خدا.. @ranggarang
🔴عاقبت حل نکردن مشکل دیگران! 🌾حاج محسن ساری میگوید: یکی از شاگردان و مریدان جناب شیخ، یک افسری بود. 🔶از ما دعوت کرد و با جناب شیخ رفتیم منزلش و در بین این که ما غذا می خوردیم و صحبت میکردیم ✍افسری دیگر (از آشنایان صاحب مجلس )وارد شد و گفت : آقا! چند روزی است زیر بغل من یک کورک در آمده و خوب نمیشود.. 💥شیخ رجبعلی، یک توجهی کرد و گفت : در دفترتان پشت میز نشسته بودید. یک آدم قدکوتاه پیرمردی که کلاه پوستی سرش بود،آمد.. 💠 کارش را عمدا راه نینداختی..‌ این کورک ، به خاطر آن است! افسر یک خُرده فکر کرد، خندید و بعد گفت: راست میگوید..این، مال اونه! 📗کتاب کیمیای محبت @ranggarang
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⚜️حکایت ⚜️ چهار داستان کوتاه… 1. نیکی پنهانی مرد فقیری هر شب کنار نانوایی می‌نشست. روزی نانوا دید نان‌هایش کم می‌شود. پس دوربین گذاشت تا دزد را پیدا کند. دید پیرزنی هر شب نانی برمی‌دارد و به مرد فقیر می‌دهد. فردا نانوا روی در مغازه نوشت: «از امروز، نان برای فقیر رایگان است؛ اما ای کاش، نیکوکار ناشناس را زودتر می‌شناختم.» 2. کفش‌های کودکی مردی کفش‌های کهنه‌ای را کنار سطل زباله دید. یاد پسرک پابرهنه‌ی کوچه‌شان افتاد. کفش‌ها را تمیز کرد، بندهای نو بست و به دست مادر پسر داد. چند روز بعد، پسر با کفش‌ها می‌دوید و می‌خندید. مرد فهمید، گاهی خوشبخت کردن کسی، فقط به یک جفت کفش نیاز دارد. 3. نجات دهنده پسربچه‌ای، ماهی کوچکی را از ساحل برداشت و به دریا انداخت. مردی گفت: «هزاران ماهی روی شن‌هاست، فرق نمی‌کند!» پسرک لبخند زد و گفت: «برای همین یکی فرق کرد…» 4. مهربانی بی‌صدا پیرمردی در صف نانوایی سکه نداشت. جوانی نانش را گرفت و یکی بیشتر خرید، بی‌آنکه چیزی بگوید، نان را در دست پیرمرد گذاشت و رفت. پیرمرد اشک ریخت. از آن روز، هر غروب کنار نانوایی می‌نشست؛ نه برای نان، برای دیدن دوباره‌ی انسانیت. @ranggarang
🌸از حاتم پرسیدند: بخشنده‌تر از خود دیده‌ای؟ گفت:آری! مردی که دارایی‌اش تنها دو گوسفند بود. یکی را شب برایم ذبح کرد. از طعم جگرش تعریف کردم. صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد. گفتند: تو چه کردی؟ گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم. گفتند: پس تو بخشنده‌تری. گفت: نه! چون او هرچه داشت به من داد، اما من اندکی از آنچه داشتم به او دادم. @ranggarang
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️خامنه‌ای فقط یک مرد نیست او تمام است—او تو هست، او من است @ranggarang
19.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🗯مردم دنیا اینگونه عاشق سیدعلی هستند! @ranggarang