3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 نماد انبیا و شهدا
🔹کارشناس لبنانی: آیتالله خامنهای بزرگترین شخصیت دینی حال حاضر و نماد انبیا و شهداست؛ در یک شب تمام فرماندهان او را زدند اما او نترسید و ایستاد. او 86 سال دارد، خدایا کل عمر من را بگیر و به او بده.
#امام_امت
@ranggarang
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تصاویر حضور شهید حاج قاسم سلیمانی در کاخ صدام!
حجت الاسلام قاسمیان در مستند برنامه محفل: ۴۰ سال پیش کسی جرئت نمیکرد پایش را اینجا بگذارد! امثال حاج قاسم بودند که زدند به خط و راه را باز کردند.
@ranggarang
22.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️چقدر لباس جبهه به دهه هشتادیها و نودیها میاد!
🔰 هفته دفاع مقدس گرامی باد
#هفته_دفاع_مقدس
@ranggarang
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷✌️ این فرمانده دلیر و شجاع لشکر ایران عزیز را که فقط کمتر از ۴۰ سال از شهادتش میگذره، هیچکسی نمیشناسه
درود بر قهرمانان ۸ سال جنگ تحمیلی
🦋روحشان شاد و نامویادشان گرامی
#هفته_دفاع_مقدس
@ranggarang
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه تعبیر قشنگی داره از مهربونی شهدا🥀
#هفته_دفاع_مقدس
@ranggarang
🌹علّامه حسن زاده آملی :
♦️من هر وقت به ،عکس یک شهید می رسم می گویم :
السَّلامُ عَلیکَ یا وَلیُّ اللّه
♦️و هروقت به عکس چند شهید می رسم می گویم :
السّلامُ عَلیکُم یا أولیاءَ الله
🕊شادی روح بلندشان صلوات
@ranggarang
👆اگه میخوای ارزش دو ساعت زندگی رو بدونی از سربازی بپرس که تو اوج گرما و سرما رو برجک شیفت میده.
روز سرباز مبارک 🌹
@ranggarang
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شھرامناظرے
بۍتُـوبہسرنمۍشود...
@ranggarang
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_نود_هشت🎬:
موسی به چند نفر امر کرد تا به تمام بنی اسرائیل برساند که در خیمه ی میعاد جمع شوند و خیلی زود خیمه گاه مملو از جمعیت شد، مردم دسته دسته و گروه گروه پیش می آمدند و در بین جمع پچپچی در گرفته بود که: مطمئنا اتفاق مهمی رخ داده که موسی فراخوان عمومی داده است، عده ای می گفتند احتمالا قرار است لطف خدا شامل حالمان شود و از این تنبیه تیه خلاص شویم و عده ای هم میگفتند شاید موسی می خواهد دوباره عهد قدیم را تجدید کند و ما را به خدمت محمد و آل محمد بخواند.
موسی با سر و مویی سپید و قدی کمان، در حالیکه به عصایش تکیه داده بود وارد خیمه شد و بالای جایگاه قرار گرفت.
با ایستادن موسی بر آن سکو به یک باره همهمه ی جمع فرو نشست موسی نفسش را آرام بیرون داد و نگاهی به تک تک مردم نمود و فرمود: به نام خداوند یکتا، همو که دنیا و تمام عالم را آفرید تا در خدمت بنی بشر باشند و پیامبران را برگزید تا به تمام انسان ها یاری رسانند که راه کمال و رسیدن به خدا را طی کنند.
خداوندی که موسی را خلق کرد و او را از سبدی که در رود نیل سرگردان بود به قصر فرعون و دامان مادر خوانده ام آسیه فرستاد و موسی رشد کرد و در وقت معهود به میان بنی اسراییل برگشت، خداوند لطفش را در حق شما کامل نمود و به شما نعمات زیادی داد و از بردگی نجاتتان داد، او شما را برگزید و به سمت ارض مقدس خواند تا نعمتش را بر شما افزون نماید و راه رسیدن شما را به کلمات مقدس هموار نمود، اما شما خود باعملکردتان،مرا و خود را گرفتار تیه کردید و اینک در اینجا سرگردانید و موسی تنهای تنهاست.
ای مردم! می خواهم باز شما تجدید عهد نمایید، همان عهد قدیمی و به بزرگواری و سروری محمد و آل او سرنهید که آنان برگزیدگان درگاه ربوبی اند، اگر شما دست به دامن آنان بزنید برای خودتان سودی سرشار دارد و در بزرگی و مقام آنان اثری ندارد و اگر آنان را تکذیب کنید، خود را خوار کردید وگرنه کلمات مقدس، بر دو عالم سروری می کنند چه شما در کنارشان باشید و چه نباشید.
در این هنگام نوای سلام و صلوات به محمد و آلش در فضا پیچید و بنی اسرائیل دوباره عهد بستند.
موسی رو به یوشع بن نون کرد و او را به کنار خود فراخواند،یوشع جلو رفت و موسی دست او را گرفت وگفت: ای قوم من! زمان، زمان فراق است و موسی به ملکوت نزد پروردگار خوانده شده است، بدانید که پس از من یوشع جانشین من و پیامبر خداست، آنچه با من کردید با او نکنید...حرفش را به گوش جان بسپارید و اوامرش را اجرا کنید که ایشان حرفی لغو نمیزند و هر چه که می گوید از جانب خداست.
سخنان موسی بوی فراق میداد، صدای گریه ی مردم بلند شده بود، حالا وقت جدایی بود، جدایی از پیامبری مهربان و مظلوم که اینک در تنهایی و در بیابان و تیه می خواست از میانشان برود.
موسی عصایش به همراه صندوقچه ای از وصایایش را به یوشع داد، یوشع عصا را در دست گرفت و سرش پایین بود و شانه های لرزانش نشان از گریه ی بی امانش داشت و صدای ناله ی مردم بلند و بلندتر میشد.
پرده ی اشک جلوی دیدگان همه ی بنی اسراییل را گرفته بود به طوریکه وقتی موسی خیمه میعاد را ترک کرد کسی متوجه رفتن او نشد.
موسی به سرعت از خیمه گاه بیرون زد و راهی را در پیش گرفت که از قومش دور شود.
رفت و رفت و رفت تا اینکه به جایی رسید که تا هر کجا چشم کار می کرد بیابان بود و شوره زار و خبری از هیچ بنی بشری نبود.
موسی با خدای خود سخن می گفت و قدم برمی داشت، در این هنگام مردی را دید که در وسط بیابان مشغول حفر چیزی بود، موسیِ مهربان جلو رفت و فرمود: در این بیابان خشک چه میکنی برادر؟!
آن مرد همانطور که عرق از سرو صورتش میچکید دسته ی بیل را به شانه اش تکیه داد و گفت: می خواهم قبری حفر کنم...
موسی بیل را گرفت و گفت: تو کمی استراحت کن، معلوم است خسته شده ای،بگذار بقیه ی قبر را من حفر کنم تا در این لحظات کار خیری انجام داده باشم و مشغول حفر شد.
خیلی زود قبر و لحد آماده شد، موسی بیل را به آن مرد داد و گفت: بگذار من در اینجا بخوابم تا ببینم قبر راحتی هست یا نه و برای کسی که در ان دفن می شود باعث برکت باشد چرا که موسی در آن می خوابد.
موسی در قبر خوابید و در این لحظه به اذن پروردگار پرده ها کنار رفت و خداوند جایگاه موسی را در آن دنیا به او نشان داد.
موسی که عمری عاشقانه خدا را دوست می داشت اینکه خود را در مقام قرب ربوبی و آرامشی عجیب یافته بود، طاقت از کف داد و برای دیدار خدا بی تاب شده بود، در همان حال خوابیده، دستانش را بالا برد و گفت: خدایا مرا به خودت پیوند زن