2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنیـــایعجیبـــیشده🤔
ژاپنیهابهفارسی
زندهبادایرانمیگن
فارسیزبانانبهانگلیسی
تنکیوبیبیمیگن
#حق_از_باطل
@ranggarang
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔥بعضی از عذابهای برزخی به حدی شدیدن که حتی روی جسد بدن مادی انسان هم اثر میگذارن...
🔅قسمتی از سخنان حجت الاسلام رضا محمدی در مورد عذاب های برزخی بعضی اموات و یزید لعنت الله...
@ranggarang
37.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️مثلث مرگ!
🔹 داستان واقعی نبرد ۴۸ ساعته سه سرباز ایرانی در مقابل ارتش دشمن
@ranggarang
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #انتشار_برای_اولین_بار
.
🩸اگر شهید نباشد
چشمه های اشک می خُشکد
قلب ها سنگ میشود
و دیگر نمی شکَند...
@ranggarang
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻چقدر وقاحت داری پناهیان‼️
🗞یه بار همین حرف غلط رو گفتی امام شهید اینجوری جوابتو داد؛ اگه فهم و بصیرت سیاسی داشتی همون موقع رسما عذرخواهی میکردی...
🗞حالا اومدی با وقاحت تمام دوباره همونو میگی تازه از لفط امام شهید هم مایه میذاری برای همون حرف؟‼️
@ranggarang
⏪کشف بیش از ۴۰۰ تن برنج احتکارشده در مازندران
🔹فرمانده انتظامی مازندران: درپی بازرسی از یک انبار در بابل، بیش از ۴۰۸ تُن برنج احتکارشده به ارزش تقریبی ۱۴۷ میلیارد تومان کشف و یک متهم دستگیر شد.
@ranggarang
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 سردار طلائی نیک: هرگونه تهدید و تجاوز دشمن با پاسخ پشیمان کننده مواجه خواهد شد
@ranggarang
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 آنچه آیتالله بهجت ۳۰ سال پیش دربارۀ رهبر شهید انقلاب پیشبینی کرد
@ranggarang
رمان آنلاین
#دست_تقدیر۴۴
#قسمت_چهل_چهارم 🎬:
رقیه خانم با کمک ننه مرضیه، همان شب تمام خانهٔ مرحمتی آقا مهدی را جم و جور کرد و به همراه آقا عباس و مادرش راهی خانهٔ خودش شد و قرار بر این شد که محیا مدام تلفنی با او در تماس باشد و کلید این خانه را آقا مهدی در یک فرصت مناسب بیاید و از آنها بگیر یا کسی را بفرستد تا این کار را انجام دهد.
روزها در پی هم می آمد و می گذشت، ننه مرضیه نماز صبح و ظهر و شب را در حرم می خواند و خود را غرق در شیرینی زیارت امام غریب می کرد.
عباس با سرمایه ای که داشت، حجره ای در بازار مشهد راه انداخته بود و کما بیش هم فارسی یاد گرفته بود و اندک اندک پرده از راز دلش برداشته بود و رقیه هم مسائل را بالا و پایین می کرد تا به یک تصمیم نهایی برسد، اما ته دلش مهر عباس را به دل گرفته بود، چون او را فرشتهٔ نجاتی می دانست که مولا علی سر راهش قرار داده بود و حضرت علی بن موسی الرضا هم مهر تایید بر ارادت عباس و مادرش به اهل بیت زده بود، پس نمی خواست جواب رد به خواستهٔ عباس بدهد.
انگار گلیم بخت رقیه را طوری بافته بودند که می بایست همراه زندگی اش در هر زمان، یک مرد عراقی باشد، ولی لازم بود قبل از اینکه به عقد عباس در آید، در فرصتی مناسب، جایی دخترش محیا را میدید و او را نیز در جریان می گذاشت تا محیا احساس نکند که مادرش چیزی را از او پنهان کرده، اما الان چند ماه بود که فقط تلفنی با محیا در ارتباط بود، نه محیا و نه مهدی به این محله نیامده بودند، انگار که واقعا همچی زوجی وجود نداشت.
رقیه، سعی می کرد با اقدس خانم، همسایه دیوار به دیوارش، رو در رو نشود اما اقدس خانم کل محله را پر کرده بود که دختر دو رگهٔ این زن اهوازی، قاپ پسرش را دزدیده و او را از کار و زندگی انداخته، رقیه سعی می کرد این حرفها را نشنیده بگیرد، اما سخت بود.
صبح زود بود، رقیه داخل اتاق خودش، روبه روی آینه بزرگ با قاب نقره که روی دراور چوبی گذاشته بود، مشغول شانه زدن مویش بود که چند تقه به در خورد و صدای پر از التهاب عباس بلند شد:
رقیه خانم! مادرم، ننه مرضیه...
رقیه هراسان از جا بلند شد و...
ادامه دارد..
📝به قلم: ط_حسینی
@ranggarang