8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴 ویژه #شهادت_امام_جواد علیه السلام
چشامو تو غم تو به دست گریه دادم
الا یا اهل العالم، من گدای جوادم...
🎙حاج محمود کریمی
🌻|↫#یا_جوادالائمه
🌻|↫#امام_جواد
@ranggarang
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهادت جانگداز نهمین اختر تابناک
امامت و ولایت، جواد الائمه، حضرت
امام محمد تقی علیه السلام را به ساحت مقدس #امام_زمان (عج)و مسلمانان جهان تسلیت و تعزیت عرض می نمائیم.
♥️¦⇠#شهادت_امام_جواد
♥️¦⇠#امام_جواد
@ranggarang
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی قشنگ توضیح میده که چرا نماز رو اول وقت باید خوند، حتی بدون حضور قلب
#احسن_حَسَن
@ranggarang
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روبیو:
مردم کوبا اگر غذا و دارو می خواهند باید رژیم خودشان را ساقط کنند!
مردم کوبا باید بدانند که در حال حاضر ۱۰۰ میلیون دلار غذا و دارو برای آنها موجود است و تنها دلیلی که این کمکها به دستشان نمیرسد، رژیم کوبا است.
#دشمن_شناسی
@ranggarang
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترامپ اومد حرف بزنه، رئیس جمهور چین ول کرد رفت😄
@ranggarang
شی جی پینگ که آنگونه تحقیر آمیز با ترامپ برخورد میکنه در برابر آقای ما اینگونه مؤدبانه مینشست.
@ranggarang
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️با دور بردترین پهپاد رزمی ایران آشنا بشید!
#انیمه
@ranggarang
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️توصیف پهپاد شاهد ۱۳۶ از زبان امام شهید
@ranggarang
رمان آنلاین
#دست_تقدیر۴۸
#قسمت_چهل_هشتم 🎬:
رقیه و عباس به سمت خانه حرکت کردند و محیا داخل اتاق شد، ننه مرضیه در حالیکه رنگ پریده به نظر می رسید روی تخت افتاده بود و با ورود محیا، انگار که هوشیارتر از قبل شده بود خیلی بی جان با انگشتش اشاره کرد تا جلو برود.
محیا جلو رفت،ننه مرضیه خواست که ماسک اکسیژنش را محیا از روی صورتش بردارد تا راحت تر صحبت کند.
محیا که می دانست نباید چنین کند اما اصرار ننه مرضیه او را مجبور به این کار کرد.
ننه مرضیه با صدایی ضعیف شروع به سخن گفتن کرد و محیا سرش را پایین آورد و گوشش را به دهان او چسپانید تا حرفهایش را بهتر متوجه شود.
ننه مرضیه از محیا خواست که برای عباس هم دختری مهربان باشد، همانطور که برای رقیه است و سپس از او خواست اگر امکان دارد در بهشت امام رضا دفن شود، جایی که نزدیک امام غریب باشد و سخنان ننه مرضیه ادامه داشت که نفسش به شماره افتاد.
محیا ماسک را روی دهان و بینی ننه مرضیه قرار داد و همانطور که نمودار تنفس و نبض او را نگاه می کرد گفت: ننه جان، به خودتون فشار نیارید، این حرفها چی هست که میزنید، شما طوریتون نیست که و در این هنگام پرستار بخش وارد اتاق شد و به طرف یکی از بیمارانی که در آنجا بستری بود رفت، محیا که قوانین این اتاق را خوب می دانست، همانطور که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: ننه مرضیه، طاقت بیار تا چند دقیقه دیگه ،مامانم و عباس میان و با زدن این حرف اتاق را ترک کرد و زیر لب تکرار کرد: به راستی که انسان به امید زنده است و ننه مرضیه هم تا امید به انجام کاری دارد، زنده خواهد بود تا به مقصود برسد.
دقایق به سرعت می گذشت، عباس و رقیه به بیمارستان رسیدند و همه منتظر آمدن عاقد بودند، حالا تمام بخش از دکتر و پرستار گرفته تا همراهان بعضی مریض ها، می دانستند که قرار است در آن اتاق چه اتفاقی بیافتد.
بالاخره عاقد هم رسید، همان آقایی که عقد محیا و مهدی را خوانده بود، گویا قرار بود در زندگی مادرش هم او نوازندهٔ نی عشق و رسیدن باشد.
اتاق اندکی شلوغ شد، فقط عباس و رقیه و عاقد با چند پزشک جوان، حضور داشتند و جلوی در هم محیا ایستاده بود.
ننه مرضیه چشمان بی فروغش را باز کرده بود و لبخندی کمرنگ روی لب نشانده بود، وقت تنگ بود، عاقد همانطور که ایستاده بود شروع به خواندن خطبه عقد کرد
عروس خانم که اینک در لباس سبز و زیبای عربی میدرخشید، چادرش را جلو کشید و با صدایی لرزان بله را گفت که تقه ای به در خورد.
محیا در را باز کرد، پشت در، زینب همان دوست پرستارش بود، زینب آهسته سر در گوش محیا برد و چیزی گفت که باعث شد، محیا با اشاره دستش از مادرش رقیه اجازه بگیرد و بیرون برود.
رقیه که لحظات پر از التهابی را می گذارند، برایش سوال بود که محیا در این زمان مهم، کجا رفت؟!
ادامه دارد..
📝به قلم:ط_حسینی
@ranggarang