9.23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 اظهارات شنیدنی حمزه غالبی، تحلیلگر سیاسی مقیم پاریس:
🔺این هنر آقای خامنهای است که قدرت بازدارندگی کشور را در برابر دشمن، علیرغم تحریمهای بیسابقه بالا برده و هزینۀ جنگ با ایران را افزایش داده است.
#آنتی_فتنه
#نکته_بصیرتی
@ranggarang
🔹گریه های غم انگیز پدر شهید نیلفروشان در کنار تابوت پسر شهیدش..💔
#شهید_نیلفروشان
@ranggarang
23.37M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#نابودی_اسراییل
💙کاری از معلم گرانقدر سرکار خانــم دانش
از دزفول که در حال رسانه ای شدن هست
🔶 ایــن حرکـت یـک کــار تمیــز فرهنگـــی و
ارزشمند است که تاثیر بسیار زیادی در انتقال
مفاهیم انقلابی به نسل های آینده دارد.
@ranggarang
12.63M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ #عاقبت_بخیری
🔸اگر میخواهید عاقبت بخیر شوید، این دعا را زیاد بخوانید:
اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ الْعَفْوَ وَ الْعَافِیَةَ وَ الْمُعَافَاةَ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ
🔸استاد مسعود عالی
@ranggarang
21.05M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🟠 در هر موضوعی دیدید شیطان وسوسه میکند بدانید همانجا گنج است!
(دستورالعمل بسیار زیبا و بجا برای مقابله با شیطان)
☘استاد #عالی
@ranggarang
شاخشمشاد_۲۰۲۳_۰۱_۲۴_۱۰_۵۲_۳۲_۳۳۰.mp3
4.74M
#علیرضاافتخارے
اۍگلِنازِمن...
@ranggarang
شاهزاده ای در خدمت
قسمت بیست و ششم🎬:
سلمان که هنوز چند قدمی تا درب خانهٔ پیامبر داشت ، برگشت و رو به دو همراهش ، در حالیکه دور تا دور مسجد را نشان می داد گفت : زمانی که پیامبر به یثرب مهاجرت کرد و بنای این مسجد را گذاشتند، بسیاری از مسلمانان خانه هایشان را دور تا دور این مسجد بنا کردند و از هر خانه دربی به مسجد باز بود ، تا اینکه یک روز به امر پیامبر که بی شک ایشان از طرف پروردگار مأموریت می گرفت ، تمام درب هایی را که به مسجد باز میشدند، بستند، جزء دو درب ،یکی خانهٔ خود پیامبر و یکی خانهٔ علی...
برخی از مسلمانان با اصرار زیاد، دوست داشتند، حتی اگر شده روزنه ای کوچک رو به مسجد از خانهٔ آنها، باز باشد که پیامبر اجازه نداد و فرمودند:خداوند خوابیدن کسی جز علی و فرزندانش را در خانهٔ خودش و مسجد، نهی کرده...
وقتی آن مرد عرب حرف میزد ، میمون با تمام وجود برتری علی و فرزندانش را بر دیگر مسلمانان حس کرد ، چون علی زادهٔ کعبه بود و خداوند باز هم میلش بود که علی همیشه ساکن خانه اش باشد ، اگر فرد بصیری می بود ،از همین حکم ، عظمت علی را با جان و دل و عقل و منطق حس می کرد.
سلمان که سخنش تمام شد و به راه افتاد و بعد از برداشتن چند قدمی جلوی دربی چوبی ایستاد.
دل درون سینهٔ میمونه به تپش افتاده بود ، او باور نداشت که اکنون می خواهد قدم به خانهٔ پیامبر خدا بگذارد...خداوندی که تازه چند وقتی بود به وجودش پی برده بود...او در ذهنش قصرهای با شکوه خودشان و قصر زیبای نجاشی نقش بسته بود ، اما ورودی خانهٔ پیامبر که در حقیقت، پادشاه عالم بود ،با آن قصرهایی که دیده و در آنجا زندگی کرده بود ، بسیار فرق داشت.
با باز شدن درب خانهٔ پیامبر، مرد جوان حبشی خود را کنار کشید و آرام کنار گوش میمونه گفت : از امروز تا هر وقت که در مدینه باشی ،من هم هستم ، در اطرافت خواهم بود ،هر وقت امری بود مرا بخوان که سر از پا نشناخته به خدمتتان میرسم.
میمونه که این حرف مرد حبشی مانند یک شوخی بود ، آرام زیر لب گفت : کنیزی که خدمتکار دارد و لبخند ریزی زد و همراه مرد عرب که حالا می دانست نامش سلمان است و با یاالله یاالله او وارد خانهٔ پیامبر شدند...
میمونه نگاهش را از دیوارهای گِلی گرفت و به حیاط خاکی و اتاقهای ساده و بدون زینت روبه رو دوخت..
ادامه دارد...
🖍به قلم :ط_حسینی
@ranggarang