eitaa logo
رنگارنگ 🌸
1.5هزار دنبال‌کننده
9.5هزار عکس
7.1هزار ویدیو
10 فایل
کانال متفاوت و مورد سلیقه همه قشرها مختلف.. داستان های کوتاه و بلند.. از حضرت ادم تا خاتم الانبیا.. حدیث و پیامهای آموزنده و کلیپ های کوتاه و بلند.. کپی برداری آزاد..
مشاهده در ایتا
دانلود
🎬: روز عید بزرگ بت پرستان بود و چند روز از پیغام خدا که توسط حضرت جبراییل به عبدالغفار رسیده بود می گذشت، حالا خداوند اراده کرده بود که حضرت نوح در بزرگترین عید قومش و در بین جمعیت انبوهی که داخل بتکده و دورا دور آن جمع شده بودند و از ملاء و مترفین گرفته تا مردم عادی و مستضعفین، همه حضور داشتند دعوتش را علنی کند. حضرت نوح آهی کشید و زمزمه کرد: آن روز را به روشنی خورشید در ذهن دارم و سپس دوباره در خاطراتش غرق شد حضرت نوح به فرمان خدا از کوه پایین آمد، خداوند عصای سفیدی به او عطا کرده بود که این عصا از آنچه که در ذهن اطرافیان می گذشت نوح را خبر دار می کرد و خداوند قدرت تکلمی به نوح عطا کرده بود که وقتی نوح لب به سخن می گشود طنین صدایش در تمام مجلس و حتی شهر می پیچید و هر کس هر کجای شهر بود، صدای او را می‌شنید. نوح به سمت مجلس سنا یا همان بزرگترین بتکده مردم به راه افتاد، صدای ساز و آواز بلند بود، به بتکده که رسید متوجه شد جمعیت عظیمی دور بتکده جمع هستند و هیاهویی که از داخل مجلس سنا به گوش می رسید نشان دهنده آن بود که داخل مجلس هم جمعیتی زیاد از اشراف جمع شده است. مردم اطراف بتکده در حال خوردن شراب و رقص و پایکوبی بودند و با دیدن عبدالغفار با عصای سفیدی در دست که به آنها نزدیک می شد،انگشت به دهان ماندند و از یکدیگر می پرسیدند: عبد الغفار را با ما چکار؟ او از این جشن و بت ها گریزان بود، حال چه شده که در این روز، رو به سوی بتکده آورده؟! یکی از میان جمع فریاد زد: راه را برای عبدالغفار باز کنید، احتمالا به اشتباهش که بی احترامی به بت ها بوده پی برده و اینک پشیمان شده و می خواهد در این روز بزرگ از محضر اشراف و بت ها عذر خواهی کند، راه را برایش باز کنید که داخل مجلس شود. مردم با شنیدن این حرف، راهی برایش باز کردند و حضرت نوح بدون اینکه نگاهی به انان بکند راه ورود به مجلس را در پیش گرفت. خیلی زود تمام ملاء و مترفین از وجود عبدالغفار در جمعشان آگاه شدند و به خیال اینکه او قصد توبه دارد و آمده تا پشیمانی اش را ابراز دارد با روی باز او را به بالاترین سکوی مجلس راهنمایی کردند. نوح که خوب می دانست چه در اذهان آنها میگذرد، با طمأنینه بالا رفت و اینچنین شروع کرد: بسم الله الرحمن الرحیم... صدای نوح آنچنان بلند بود که همگان را به حیرت انداخت و او ابتدای کلامش را با نامی غیر از بت ها شروع کرده بود و انگار باز هم می خواست دم از خدایی غیر از خدایان آنان زند. یکی از مترفین از جا برخاست و گفت: منظورت از به زبان آوردن این کلام چیست؟! دوباره می خواهی چگونه مردم را منحرف کنی و منظور تو کدام خداست؟! نوح نگاهی به جمع کرد و باز فرمود: خدای یکتا که آفریدگار زمین و آسمان است و بلندتر ادامه داد: شهادت می دهم لا اله الا الله... آدم الصفی الله... و ادریس الرفیع‌ الله.. و ابراهیم الخلیل الله... و موسی الکلیم الله‌... و عیسی المسیح خلق من روح القدس و محمد المصطفی آخر الانبیاء و هو رسول الله شهیدی علیکم و من نوح فرستاده خداوند یکتا به سوی شما هستم. لحن کلام نوح و کلمات مقدسی که بر زبان می راند انگار مردم را لال کرده بود، همگان مبهوت که این عظمت بودند که نوح باز نام مبارک خاتم الانبیاء را بر زبان جاری کرد و در این هنگام گویی قیامت بر پا شد. بت های اطراف مجلس شروع به لرزیدن کردند و تعدادی از آنها سرنگون شد و آتشی که در آتشدان ها شعله ور بود و مترفین با آن آتش سحر و جادو می کردند و اعمال ابلیسی انجام میدادند، خاموش شد و همگان در عمق جانشان می فهمیدند که بی شک نوح پیامبری از جانب خداست اما خوی آنها با اعمال شیطانی عادت کرده بود و نمی خواستند این واقعیت را به زبان آورند. ادامه دارد 📝به قلم:ط_حسینی @ranggarang
🎬: صدای محکم و رسای نوح و لرزه ای که بر جان بت ها انداخته بود و شعله های آتش ابلیسی که خاموش شد، ترسی شدید در جان مترفین و اشراف انداخت و آنها احساس خطر کردند پس بزرگ اشراف به پا خواست و رو به نوح کرد و‌گفت: هم اینک از مجلس ما بیرون برو، تو یک ساحر هستی که با جادو می خواهی ما را فریب دهی، از خدایی سخن میگویی که وجود ندارد و نام کسانی را آوردی که ما آنها را نمی شناسیم، تو ای عبدالغفار! مردی قدرت طلب هستی که در این روز بزرگ آمدی تا خودت بر مسند قدرت بنشینی و بر این مردم حکمرانی کنی و ما فریب تو را نخواهیم خورد. نوح نگاهی از سر تاسف به جمع و سپس آن مرد کرد و فرمود: هر انچه گفتم عین واقعیت بود و خوب می دانم که شما در دل به بزرگی خدای یکتا اذعان می کنید و میدانید که مالک و خالق این دنیا و هر چه در آن است کسی جز خداوند یکتا نیست، اما چون سالها خدمت ابلیس کرده اید و دلتان را به او سپرده اید، عناد می ورزید و حاضر نیستید به واقعیت کلام من اقرار کنید .. نوح این سخنان را زد و سپس رو به مردم پیش رویش کرد و فرمود: آهای کسانی که صدای مرا میشنوید، بدانید و آگاه باشید که من عبدالغفار، از طرف خداوند متعال به پیامبری مبعوث شده ام و مأمورم که شما را به راه خداوند بخوانم و شما را ارشاد و راهنمایی کنم.... نوح هنوز داشت سخن می گفت که با اشاره چند تن از مترفین، باران سنگ و چوب بر سرش باریدن گرفت. نوح که حرفش را زده بود، با مشقت زیاد راه خروج از مجلس را در پیش گرفت و بیرون رفت و خوب میدانست دلی در این جمع است که اینک با مهر او میتپد و خداوند اراده کرده که او همچون حضرت حوا که همسفر آدم شد، همراه و همسفر او گردد. نوح از مجلس بیرون رفت و از شهر فاصله گرفت، همهمهٔ مجلس فرو نشسته بود، گویی همه در فکر اتفاقی بودند که رخ داده بود، آخر لرزش و فرو افتادن بت ها و خاموش شدن آتش کار کوچکی نبود و این حقانیت نوح را به اثبات می رساند. همه در مجلس سنا مهر سکوت بر لب زده بودند که ناگهان اشراف زاده ای بلند بالا و زیبا صورت که کسی جز عموره دختر ضمران نبود از جا برخواست با طنین صدای قدم هایش که در سالن می پیچید، سکوت مجلس را در هم شکست. مردم هنوز در شوک سخنان نوح بودند که گویی میبایست شوکی دیگر به آنها وارد شود. عموره قدمی به جلو نهاد و خود را به جلوی جایگاه رساند، روبه روی پدرش که در جایگاه اشراف و بزرگان نشسته بود ایستاد و اینچنین شروع به سخن گفتن کرد.... ادامه دارد 📝به قلم:ط_حسینی @ranggarang
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
از پاهایی كه نمی توانند ما را به ادای نماز ببرند ، انتظار نداشته باشیم كه ما را به بهشت ببرند ... به یاد نماز های عارفانه و عاشقانه شهدا🌷 هر چه داریم از شهدا داریم یادمان نرود التماس دعا م @ranggarang
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 👈اندر حالات یک خسیس ❣️شخص خسیسی در رودخانه ای افتاد و عده ای جمع شدند تا او را نجات دهند. دوستش گفت: دستت را بده، تا تو را از آب بالا بکشم. مرد در حالی که دست و پا می زد دستش را نداد. شخص دیگری همین پیشنهاد را داد، ولی نتیجه ای نداشت. استاد نصرالدین که به محل حادثه رسیده بود، به مرد گفت: دست مرا بگیر تا تو را نجات دهم. مرد بلا فاصله دست ملا را گرفت و از رودخانه بیرون آمد. مردم شگفت زده گفتند: استاد معجزه کردی؟ استاد گفت: شما این مرد را خوب نمی شناسید. او دستِ بده ندارد، دستِ بگیر دارد. اگر بگویی دستم را بگیر، می گیرد، اما اگر بگویی دستت را بده، نمی دهد. تهیدست از برخی نعمت های دنیا بی بهره است، اما خسیس از همه نعمات دنیا...☘️ «دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد...» "سعدی" @ranggarang
💠 👈نعمتهای فراوان خدا ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺳﻦ ٧٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ بیمار ﺷﺪ و ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯی ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺒﻮﺩ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﺑﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﻭ ﻣﺼﺮﻑ ﺩارو، ﺩﮐﺘﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻋﻤﻞ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﺩﺍﺩ و ﻣﺮﺩ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﺮﺩ. ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﺧﺺ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ بیمارستان، برگه تسویه حساب ﺭﺍ به پیرمرد ﺩﺍﺩند تا هزینه جراحی را بپردازد. پیرﻣﺮﺩ همین که برگه را گرفت؛ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ. ﺑﻪ ﺍﻭ گفتند که ﻣﺎ می‌توانیم ﺑﻪ ﺗﻮ ﺗﺨﻔﯿﻒ ﺑﺪﻫﯿﻢ ﻭﻟﯽ ﻣﺮﺩ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮔﺮﯾﻪ می‌کرد. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ گفتند: می‌توانیم ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺭﺍ ﻗﺴﻄﯽ بگیریم ﻭﻟﯽ ﻣﺮﺩ ﮔﺮﯾﻪ‌ﺍﺵ ﺷﺪﯾﺪﺗﺮ ﺷﺪ. ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪند و از او پرسیدند: ﭘﺪﺭﺟﺎﻥ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ تو را ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ؟ نمی‌توانی هزینه را ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﯼ؟ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﺑﻠﮑﻪ چیزی که مرا به گریه می‌اندازد این است ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ٧٠ ﺳﺎﻝ به من ﻧﻌﻤﺖ ﺑﯿﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻋﻄﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﯿﭻ برگه تسویه حسابی ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻧﻔﺮﺳﺘﺎﺩ. 🔰ﭼﻘﺪﺭ ﮐﺮﯾﻢ ﺍﺳﺖ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻧﻌﻤﺎﺕ ﺭﺍ به ﻣﺎ ﺍﺭﺯﺍﻧﯽ داده ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﻫﯿﭻ‌ﭼﯿﺰﯼ نمی‌خوﺍﻫﺪ جز اینکه با او باشیم. ﻭﻟﯽ ما ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻗﺪﺭ ﺁﻥ ﻧﻌﻤﺎﺕ ﺭﺍ نمی‌دﺍﻧﯿﻢ ﻭ ﺷﮑﺮﺵ ﺭﺍ به‌جا نمی‌آوریم ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﻥ ﻧﻌﻤﺖ ﺭﺍ از دست بدهیم. @oshagholreza8 @ranggarang
🌸 ✍️۷۰۰ سال پیش در می ساختند کار تمام شده بود و کارگران در حال انجام خرده کاری های پایانی بودند 🔸پیرزنی از آنجا رد میشد . ناگهان پیرزن ایستاد و گفت بنظرم مناره مسجد کج است! کارگران خندیدند ولی معمار با صدای بلند فریاد زد ساکت❗️ 🔹چوب بیاورید . کارگر بیاورید . چوب را به مناره تکیه دهید . حالا همه باهم . فشااار دهید . فشااااااااااار !!! و مرتب از پیرزن می پرسید مادر درست شد؟ 🔸بعد از چند دقیقه پیرزن گفت درست شد و دعا کنان دور شد . کارگران گفتند مگر می شود مناره را با فشار صاف کرد ؟ 🔹 معمار گفت : نه ! ولی میتوان جلوی شایعه را گرفت ! اگر پیرزن می رفت و به اشتباه به مردم میگفت مناره کج است و شایعه کج بودن مناره بالا میگرفت . دیگر هرگز نمیشد مناره را در نظر مردم صاف کرد. 🔸ولی من الان با یک چوب و کمی فشار ، مناره را برای همیشه صاف کردم!!! از شایعه بترسبد ! در تجارت و کسب و کارتان ، حتی در زندگیتان از شایعه بترسید ! ✍️اگر به موقع وارد عمل شوید براحتی مناره زندگیتان صاف خواهد شد @ranggarang
💠 👈دلیل شادی مردی در حال نشاط و خوشحالى خدمت امام جواد علیه السلام رسید. حضرت فرمود: چه خبر است که این چنین مسرور و خوشحالى؟ آن مرد عرض کرد ای فرزند رسول خدا، از پدر شما شنیدم که مى‌ فرمود: بهترین روز شادى انسان، روزى است که خداوند توفیق انجام کارهاى نیک و خیرات و احسانات به او دهد و او را در حل مشکلات برادران دینى موفق بدارد. امروز نیازمندانى از جاهاى مختلف به من مراجعه کردند و به خواست خداوند گرفتاری‌ هایشان حل شد و نیاز ده نفر از نیازمندان را برطرف کردم، بدین جهت چنین سرور و شادى به من دست داده است. حضرت فرمود به جانم سوگند که شایسته است که چنین شاد و خوشحال باشى، به شرط این که اعمالت را ضایع نکرده و نیز در آینده باطل نکنى. 📚بحارالانوار، جلد ۶۸، صفحه ۱۵۹ @ranggarang
💠 👈چه سلام کردنی!!!!!!!!!! زنی دیروقت به خونه رسید آهسته کلید رو انداخت و درو باز کرد و یکسر به اتاق خواب سر زد ناگهان بجای یک جفت پا دو جفت پا داخل رختخواب دید بلافاصله رفت و چوب دستی شوهرش رو برداشت و تا جایی که میخوردند آن دو را با چوب زد و خونین مالی کرد. بعد با حرص بطرف اشپزخانه رفت تا ابی بخورد با کمال تعجب شوهرش را دید که در آشپزخانه نشسته است. شوهرش گفت سلام خانوم! پدر و مادرت سر شب از شهرشون به دیدن ما اومده بودند چون خسته بودند بهشون اجازه دادم تو رختخواب ما استراحت کنند راستی بهشون سلام کردی؟؟؟؟؟؟🙈😂😁😁😁😁😁😁😁 @ranggarang
یارو زنگ میزنه وزارت اطلاعات، میگه طوطیم گمشده ماموره میگه خب به ما چه؟ یاروه میگه خواستم بدونین اگه پیداش کردین هر چی درباره مسعولین میگه اعتقادات شخصی خودشه😂😂😂 @ranggarang
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا