eitaa logo
رَنْج‌بَرْ
54 دنبال‌کننده
681 عکس
184 ویدیو
19 فایل
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در #فَغان و در غوغاست میز کار در ایتا: @ranjbarart میز کار در بله: @ranjart
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم _بخشی از روزنوشت روز ۳۳ جنگ رمضان روزنوشت نگاری کار سختی است. این را از یادداشت‌هایی که کم کم از سر و تهشان زده شده و نصفه و نیمه و بی‌قیافه‌اند می‌توانید بفهمید. وقتی اتفاقات جالبی در طول روز نیفتد روزنوشت‌ها خسته‌کننده و تکراری می‌شوند. اگر حجمشان زیاد باشد که دیگر هیچ. به هر حال این روزنوشت مربوط به روز پربرکتی است. واقعا هر روز برای بچه‌ها دعا می‌کنم که انقدر برای این دیدارها زحمت می‌کشند. هماهنگ می‌کنند، پیگیری می‌کنند، اطلاع می‌دهند، سختی شکستن سکوت و پرسیدن سوالات بعضا سخت را به عهده می‌گیرند، برای پیدا کردن شماره خانواده‌ شهدا تلاش می‌کنند، پیگیر هدیه و گل برایشان هستند و هر بار در تکاپو می‌افتند. در مقایسه با آن‌ها من مثل پرنسس‌ها لوکیشن را دریافت می‌کنم و اگر لطف کنم نهایتا با چند دقیقه تاخیر یا به موقع می‌رسم به محل و مانند مهمانان می‌نشینم و فقط نگاه می‌کنم و منتظر می‌مانم تا باز هم بخش‌های سختش را بقیه به عهده بگیرند. امکان ندارد حرفی بزنم مخصوصا اگر فضا سنگین‌تر باشد و غم داغ تازه‌تر. فقط تلاش می‌کنم که بعدش بنویسم که بماند. با این وجود آن هم بچه‌ها انجام می‌دهند. هر کدام با قلم و نگاه قشنگ خودشان. فقط خواستم از همین‌جا از آن‌ها تشکر کنم. خانم معلم، فاطمه، خانم زهرا، فهیمه، زینب، مطهره، مهدیه، عاطفه، زهرا و همه آن‌هایی که مستقیم و غیر مستقیم سهم دارند. اگر به من بود هیچ کدام از این‌ها اتفاق نمی‌افتاد. بگذریم... امروز رفتیم ته دنیا. کنار ریل راه آهن. انگار سِرّی در ریل‌های راه آهن وجود دارد. در هجرت، در رفتن. یاد خداحافظ رفیق می‌افتم، آن‌جا که دخترک با صدای قطار می‌دوید تا پدرش را ببیند اما از یک جایی به بعد همه سواران قطار منتظر او بودند که برسد و گل را به دست کسی بدهد. آخر هر که را او انتخاب می‌کرد شهید می‌شد. همان جا که علامه می‌گفت: همه یاران به سر راه تو بودیم ولی غم روی تو مرا دید و ز من یغما برد همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد خانه مادری شهید علی بیگی هم کنار ریل قطار بود. خانه فریده‌ساداتْ خانمِ شهید هم همسایه ریل قطار بود. شاید واقعا سرّی باشد در خانه‌های آخر دنیا، در کوچه‌هایی که تهشان به بهشت می‌رسد، در خانه‌های کوچکِ داخل کوچه‌های پیچ در پیج و بن بست‌های حاشیه شهر. باید چیزی در میان این خانه‌ها باشد. "وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ" و ما می‌خواهیم بر کسانی که در زمین به سبب ضعف و فقرشان زیر آزار و فشار بودند، منت بگذاریم و آنان را پیشوایان(مردم) قرار دهیم و آنان را وارثان(زمین) کردیم... آقا سید مجتبی در مصاحبه‌ای که از ایشان پخش شده بود در پاسخ به سوالی که در مورد زهد پرسیده شده بود جوابی داده بودند و همانجا خاطره‌ای هم گفته بودند: "مـن در کودکی از کلمه "فقیر" بدم می‌آمد. خب بچه بودم و تصورم از فقـیر ، مثلا کسی بود که گوشـه خیابـان می‌نشیند و گدایی می‌کند. آن زمان هنوز انـقلاب پیروز نشده بـود و مـن کلاس دوم دبستان بودم و مشــهد زندگی می‌کردیــم؛ در همیــن خانه‌ای که الان هم هسـت. یادم است در گوشه‌ای از همان خانه، مـقداری بسته‌های آذوقـه و روغـن نباتی بـود. ما، یعنی سـه فرزنـد و پـدر و مـادر نشسـته بودیـم و در حـال صحبـت بودیم که آقـا در میان کلام گفتند که مـن افتخار می‌کنم که فقیـر هستم! تا ایـن را آقا گفتند، اینقـدر ایـن جملـه بـرای مــن ضــرب داشــت کــه یک دفعه گویا تصورم نسـبت به فـقر عوض شد به طوری که تـا الان هم همینجوری‌ام. ایـن به نوعـی نشانه بی‌تعلـق بـودن ایشـان بـه دنیـا از همـان اوایـل زندگی و تارک بودن ایشان است." مردم کف خیابان، آن‌ها که جان می‌دهند همان مستضعفین هستند که هیچ جز همان جان خود ندارند و گر دارند آنقدر از خودشان خرج می‌کنند تا بالاخره خریدار آن‌ها نیز از راه برسد و میان انبوه منتظران و جان برکفان آن‌ها را انتخاب کند و دسته گل را به دستش بدهد تا او هم به امامش بپیوندد. این‌ها فقط حرف نیست. نمی‌شود همینطور نشست و منتظر شهادت ماند تا از راه برسد. من این را کم کم دارم می‌فهمم. شهادت خرج دارد! بگذریم... 1⃣ @ranjdarranj
شهید علی بیگی مادری داشت که تنها در آن خانه ته دنیا نشسته بود تا ما از راه برسیم. از ۹ صبح چشم انتظارمان بود. بالاخره رسیدیم اما به خاطر زمان اشتباهی که رابط بهمان گفته بود ساعت ۱۱. من دیرتر از بقیه رسیدم، ۲۰ کیلومتر از خانه‌مان دور شدم. خانه ما هم از آن‌ طرف ته دنیاست. مادر فرزندانش را به دندان گرفته بود و بزرگ کرده بود. همان جوانی‌اش همسرش فوت کرده بود. حالا او مانده بود و دختر و عروس و نوه‌هایش. دو دختر دخترش و امیرمهدیِ پسرش. می‌گفت پسرش زیاد گلزار شهدا می‌رفته. امیرمهدی به مادربزرگ گفته بود بابا برای شهیدی که الان کنار مزارش است زیاد فاتحه می‌خوانده. یک شهید دیگر به نام شهید اسماعیلی هم همزمان با اون شهید شده بود و پسرش هم‌سن و سال امیرمهدی بود. چه عزتی می‌دهند این شهدا به خانواده‌هایشان. بخدا که سرّی دارد این اقتدار و عزت، این محبت. چرا انقدر دیر فهمیدم؟ بلند شدیم که برویم. مادر شهید تا دم در آمد. تماشایمان کرد تا برویم و از دید خارج شویم. سر کوچه از تصویر شهید و نامش عکس گرفتیم. یک درخت ابری کنار خانه شهید بود. انگار که از دنیای دیگری باشد. از درخت ابری عکس گرفتم. و برگشتیم. سری به گلزار زدیم. این روزها زیاد آن‌جا می‌رویم. آشناهایمان دارند زیاد می‌شوند. عصر قرارمان خانه شهید مهسا طاهریست. همان نخبه‌ای که آرزو داشتم از او بیشتر بدانم. قصه دیدار با خانواده طاهری را در قسمت بعد می‌نویسم ان‌شاءالله... 2⃣ @ranjdarranj
-1959891958818201854_31816252271012.pdf
حجم: 610.6K
آن بخشی که از زبان آقا مجتبی آورده شده از این مصاحبه است.
اینجا جز آتش جهنم نصیبتان نمی‌شود... @ranjdarranj
شورای آتلانتیک صریح می‌نویسد استراتژی فرسایشی آمریکا و اسرائیل علیه ایران فقط وقتی می‌تواند به نتیجه برسد که در داخل کشور «جبهه داخلی» باز شود؛ خودشان تأکید می‌کنند که بدون این جبهه داخلی، موفقیت این استراتژی «بسیار بعید» است. ترجمه‌ روشنش این است که هر بار اختلافات داخلی به نزاع هیجانی، دوقطبی‌سازی و درگیری فرساینده تبدیل شود، عملاً همان سناریویی تقویت می‌شود که طراحان فشار فرسایشی روی آن حساب کرده‌اند. https://www.atlanticcouncil.org/dispatches/trumps-path-forward-on-iran-will-determine-us-israeli-war-alignment/ @siasate_no
؛ من از نزدیک دیدم که عشایر ایران مثل کوه جلوی دشمن ایستادند بنده در سال اوّلْ بلکه ماه‌هاى اوّلِ جنگ تحمیلى، از نزدیک نقش عشایر را در جبهه مشاهده کردم. روزهاى غربت جبهه بود؛ عشایر با همان تفنگهاى خودشان یا سلاحى که به آنها داده میشد ‌-که خیلى هم ساده و ابتدائى بود- آمدند یک بخش مهمّى از جبهه‌ی جنگ را پوشاندند، پُر کردند، به همه روحیه دادند... در همین مناطق مرزى، ما بومی‌اى را مشاهده کردیم که مثل کوه ایستادند در مقابل دشمن و کوه و زمین و رودخانه‌اى را هم که دشمن گرفته بود، رفتند پس گرفتند، یا مانع شدند که دشمن از اینها بگیرد. ۱۳۶۸/۰۴/۰۹ شهید خامنه‌ای به روایت خودش @Ayatollaah_ir | بله | سروش
هدایت شده از سَخافَت
امشب اگه بشه می‌خوام رو پلاکارد بنویسم: بچه‌ها کَهگوگولویه‌ بویرَمَد کجاست؟
هدایت شده از سَخافَت
چرا اگه بشه؟ چون خونه نیستم کاغذ و ماژیک ندارم🫥 کاش نقاشیم خوب بود یه خلبان هم می‌کشیدم بریم ببینیم هوشنگ چیکار میتونه بکنه