بسم الله الرحمن الرحیم
سال ۱۴۰۵ را با سر زدن به خانه شهدا آغاز کردیم. درود خدا به کسی که این ایده را مطرح و پیگیری کرد. اولین خانه متعلق به خانواده شهید فریده سادات سیدی بود. مادرِ خانواده پنج نفره دهقانی.
دفعه اولی بود که در خانهای پا میگذاشتم که تازه شهید داده است. نمیدانستم چه کنم، تسلیت بگویم؟ مگر شهید تسلیت میخواهد؟ تبریک بگویم؟ آخر همهمان لباس سیاه بر تن داریم چطور بگویمش؟ چقدر سخت بود حرف زدن. من که حتی به سختی میتوانستم حتی سرم را بالا بیاورم.
مادر فریدهسادات خانم میگفت دخترم خیلی بامحبت بود. هم نسبت به شاگردانش و هم نسبت به دوست و فامیل و آشنا. خواهرش هم میگفت فریدهسادات خیلی از خودش برای دیگران مایه می گذاشت. مادر گفت به خاطر همین محبتی که داشت کل فامیل و آشنایان دارند برایش می سوزند. میگفتند آقا اسماعیل هم برای خانوادهش عزیزتر از بقیه بود به خاطر رفتار و کردارش. آنقدر به بچههای خواهرش رسیده بود که بعضا او را بابا صدا میزدند!
از شیرینزبانی و شیطنتهای محمدپارسای هفتساله که میگفتند و لبخند میزدند، میتوانستم تصور کنم که در این خانه این طرف و آن طرف میرود و سوالهای بامزه میپرسد.
حال محمدحسین را پرسیدیم. به قول خودشان تنها یادگاری که برایشان به جا مانده. حالا تمام امیدشان به بهتر شدن حال او بود. حرفهای دیگران در مورد او در گوشم تکرار میشد. تصمیمات و نسخههای خودسرانه آنها برایش که اگر فلان شود بهتر است یا اگر بهمان شود حداقل رنج نمیکشد... در حالی این خانواده به زندگی نازک این بچه دل بستهاند و دلخوشیشان این است که قد کشیدنش را ببینند. کاش جز خیر برایش پیش نیاید و خدا خودش مراقبش باشد. از روحیات او و نگرانیشان برایش گفتند. تمام غصهام این است که میگفتند محمدحسین آرام و مظلوم است. برعکس محمدپارسای شرّ و شور روحیه حساستری دارد و درونریزتر است. همه دعاهایم را برایش روانه میکنم که دلش آرام شود و عاقبتش بخیر.
مهدیه به اینجای صحبت که رسید گفت نگران نباشید شهدا خودشان هستند. آنها راه را برایش هموار میکنند انشاءالله. ما این را در خانه خودمان حس کردیم. مادر من هم فرزند شهید است...
از فاطمه حرف زیادی زده نشد تنها چیزی که از او دیدهام همکلاسیهایش بودند که در تشییعش با صدای بلند گریه میکردند و در جمعیت حرکت میکردند. مسیر طولانی را پشت سرشان رفتیم. با جمع متفاوت بودند و با عکس سه در چهار کارنامهای که از فاطمه در دست داشتند از دور هم میتوانستیم تشخیص دهیم که همکلاسیهای او هستند. قلبمان برایشان درد گرفته بود. معلوم بود اولین بارشان است که در تجمع میآیند. وقتی جو به سمتی میرفت که جمعیت شعار مرگ بر وطن فروش خائن میدادند نگرانشان میشدیم اما دیدم آنها محکمتر از آنچه که فکر میکردم این شعار را فریاد میزنند!
دلم میخواست بدانم فاطمه برایشان چطور دوستی بوده که اینطور آنها را تا اینجا کشانده. وقتی در خانه شهید بودیم دلم میخواست بیشتر در هوای آنجا تنفس کنم شاید این نفسها کمی در من اثر کند. حاج خانم میگفت دلم نیامد که کنار هم نباشند برای همین گفتم همان قم دفن شوند هر چند خیلی برایم سخت میشود. خود فریدهسادات هم خیلی قم را دوست داشت. خواهر شهید گفت وقتی سر مزارش رفتیم دلمان گرفت که اینها اینجا غریبند و کسی نمیشناسندشان تا سر مزارشان بیاید. کمی که ماندیم دیدیم خیلیها میآیند و میروند و حتی میگویند بیایید خانه ما بمانید یا اگر میخواهید مهمان دعوت کنید اینجا خانه ما هست و... اینها خودش خیلی برایمان آرامشبخش بود.
اگر خدا عمری به من دهد و به زندگی عادیتری برگردم، انشاءالله بعد از این هر هفته پیششان میروم. البته شهید که غریب نمیماند...
مادر فریدهسادات خانم را بوسیدیم و خواستیم دعایمان کنند میگفت من کوچک شما هستم. هی شرمندهتر میشدم. تا بیرون بیاییم تقریبا ذوب شده بودم اما بسیار راضی و خوشحال از دیدن این خانواده. انشاءالله که برکتش دامنمان را بگیرد و دیدارهای بعدی را به دنبال داشته باشد.
باز هم از دیدارهای دیگر باخانواده شهدا خواهم نوشت اگر خدا بخواهد...
۳ فروردین ۱۴۰۵
رنج در رنج
@ranjdarranj
رَنْجبَرْ
بسم الله الرحمن الرحیم سال ۱۴۰۵ را با سر زدن به خانه شهدا آغاز کردیم. درود خدا به کسی که این ایده
محمدحسین هم به خانواده شهیدش پیوست...
رنج در رنج
هدایت شده از ..:: ایرانیوم ::..
دکتر:
ایرانیایی که از ۲ روز گذشته باهاشون حرف میزنی، الان تو اتاق پیشمون هستن؟
پایگاه هنر و محتوای ایرانیوم
@iraniyom
سلام عزیزان یکی از دوستان میخوان یهسری پوستر پرینت بگیرن و توی تجمعات تهران پخش کنن...
یکم به کمک مالی نیاز دارن
اگه میتونین کمک کنین
به این شماره کارت
6219861924793754
فاطمه گلاب
خدا خیرتون بده🙏🏻
🌱 سلام
➕️ما یه جمعی از دختران هستیم که در ایام عید به خانواده شهدای استان مرکزی (خصوصا شهدای جنگ اخیر) سر میزنیم. برای اینکه دست خالی به خونه شهدا نریم، یک هدیه کوچکی هم تهیه میکنیم و سراغشون میریم. تا اینجا خودمون تلاش کردیم روی هم پول بذاریم، ولی از اینجا به بعد به کمکهای شما هم نیاز داریم...
🇮🇷 شما هم با این کمک (حتی اگر خیلی کم باشه) در ثواب سر زدن به خانواده شهدا شریکید؛
پس بسمالله...
5892101736078235به نام فاطمه ایبک آبادی (بزنید رویِ شماره کارت، کپی میشه)
هدایت شده از حیران | زینب سرآبادانی
به مردم در میدان نگاه کنید!
اینها در میداناند تا در تصمیمگیریها نقش داشته باشن! نه اینکه صرفا گوشهای وایسن و مرگ بر آمریکا بگن!
رَنْجبَرْ
یک دست جام باده و یک دست زلف یار رقصی چنین میانه میدانم آرزوست #ایران
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*🔻بچه رئیس...*
❌ باآینده چه خواهید کرد؟
🎞 مجتبی محمدحسینی
محمدامین رستم پور
🖌️ مهدییار محامد
● جامعه رسانه اسلامی دانشجویان دانشگاه صداوسیما
|| @iribu_jrad ||
➕️عیدالشهدا
قسمت سوم
دیدار با خانواده شهید عابدی و یک عزیز دیگر
۵ فروردین ۱۴۰۴
@ranjdarranj