eitaa logo
رَنْج‌بَرْ
54 دنبال‌کننده
681 عکس
184 ویدیو
19 فایل
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در #فَغان و در غوغاست میز کار در ایتا: @ranjbarart میز کار در بله: @ranjart
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ..:: ایرانیوم ::..
دکتر: ایرانیایی که از ۲ روز گذشته باهاشون حرف میزنی، الان تو اتاق پیشمون هستن؟ ‌ پایگاه هنر و محتوای ایرانیوم @iraniyom
سلام عزیزان یکی از دوستان می‌خوان یه‌سری پوستر پرینت بگیرن و توی تجمعات تهران پخش کنن... یکم به کمک مالی نیاز دارن اگه میتونین کمک کنین به این شماره کارت 6219861924793754 فاطمه گلاب خدا خیرتون بده🙏🏻
🌱 سلام ➕️ما یه جمعی از دختران هستیم که در ایام عید به خانواده شهدای استان مرکزی (خصوصا شهدای جنگ اخیر) سر می‌زنیم. برای اینکه دست خالی به خونه شهدا نریم، یک هدیه کوچکی هم تهیه می‌کنیم و سراغشون می‌ریم. تا این‌جا خودمون تلاش کردیم روی هم پول بذاریم، ولی از اینجا به بعد به کمک‌های شما هم نیاز داریم... 🇮🇷 شما هم با این کمک (حتی اگر خیلی کم باشه) در ثواب سر زدن به خانواده شهدا شریکید؛ پس بسم‌الله...
5892101736078235
به نام فاطمه ایبک آبادی (بزنید رویِ شماره کارت، کپی می‌شه)
به مردم در میدان نگاه کنید! این‌ها در میدان‌اند تا در تصمیم‌گیری‌ها نقش داشته باشن! نه اینکه صرفا گوشه‌ای وایسن و مرگ بر آمریکا بگن!
هدایت شده از روزهای مادرانه
یک دست جام باده و یک دست زلف یار رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
رَنْج‌بَرْ
یک دست جام باده و یک دست زلف یار رقصی چنین میانه میدانم آرزوست #ایران
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*🔻بچه رئیس...* ‌ ❌ باآینده چه خواهید کرد؟ 🎞 مجتبی محمدحسینی محمدامین رستم پور 🖌️ مهدی‌یار محامد ● جامعه رسانه اسلامی دانشجویان دانشگاه صداوسیما || @iribu_jrad ||
➕️عیدالشهدا قسمت سوم دیدار با خانواده شهید عابدی و یک عزیز دیگر ۵ فروردین ۱۴۰۴ @ranjdarranj
بسم الله الرحمن الرحیم شب خوابم نبرده بود با اینکه تلاش کردم بخوابم. با صدای زنگ تلفن بیدار شدم ساعت یک ظهر! خانم زهرا بود. گفت برنامه عوض شده و اول ساعت سه خانه شهید عابدی می‌رویم و بعد از آن خانه سید مجید. بلند شدم نماز خواندم و صبحانه و ناهار را باهم زدم و لباس پوشیدم که مامان برساندم خانه شهید. آدرسی که خواهر شهید فرستاده بود عجیب و ناقص به نظر می رسید و به بدبختی لوکیشنی را گیر آوردیم و راه افتادیم. یک دور خیابان را رفتیم و چیزی ندیدیم که فاطمه پیام داد که رسیده و پلاک را پیدا کرده و دور زدیم و وقتی رسیدیم تعجب کردیم از اینکه چطور آن پرچم‌ها و پلاکاردهای جلوی در را ندیده بودیم. ایستادیم تا خانم معلم و خانم زهرا برسند. خانم زهرا خواهر شهید را در گلزار دیده بود و از او پرسیده بود می‌شود به شما و حاج خانم سر بزنیم؟ که گفته بود می‌شود و شماره‌اش را داده بود. خانم زهرا زنگ زد به خواهر شهید و پسربچه‌‌ای دم در آمد و در را برایمان باز کرد. سلام دادیم و وارد شدیم. حیاط را پشت سر گذاشتیم به نظرم دختربچه‌‌ای را دم در زیرزمین دیدم که داشت باکنجکاوی و نامحسوس نگاهمان می‌کرد. کفش‌هایم را در آوردم، این کفش‌هایی که هر بار می‌پوشم و درمی‌آورم با خود می‌گویم این بار دیگر می‌اندازم در ماشین لباسشویی که حداقل عادی‌تر شوند. آخر یک روز آبروی خودم را می‌برم. کفش‌های دکتر مارتنزی که ماه‌ها تلاش بیهوده کردم تا به دستشان بیاورم و بوت‌های تیمبرلندم در کمد فلزی جدیدی که آن هم به زور و ضرب و اعتراض و تلاش‌های طولانی برایمان آوردند در خوابگاه وزراء مانده‌اند! اصلا نمی‌توانم حدس بزنم چه زمانی دوباره می‌توانم بپوشمشان. سرنوشت غریبی دارند. باز هم بگذریم... داخل شدیم. خانه معماری بامزه‌ای داشت. بزرگ و پیچ در پیچ بود. روشن و باصفا. خانه مورد علاقه‌ام چنین ویژگی‌هایی دارد. سلام کردیم و مادرشهید به استقبالمان آمد. خودم را کوچکِ کوچک کردم تا در آغوش بگیرمش. مثل مادربزرگم بود. از همان پیرزن‌هایی که از وجنات خودشان و دخترانشان می‌فهمی چقدر زیبا بوده‌اند. هنوز هم هستند. نشستیم. منتظر بودم دوباره جو سنگین شود و چیزی نگوییم تا بالاخره کسی به حرف بیاید و سکوت را بشکند که قطعا آن یک نفر من نبودم. مادر شهید خودش شروع کرد. آن قدر شیرین حرف می‌زد که دلم می‌خواست چیزی نگوییم که ادامه دهد. خودش می‌گفت، خودش گاهی چشم‌هایش خیس می‌شد. گاهی بچه‌ها می‌پرسیدند و او پاسخ می‌داد. اینجا جو آنقدر سنگین نبود. خواهر شهید هم آمد و زن برادرش. در بیت شهید شده بود. می‌گفتند ما از دیگران می‌شنیدیم که احمد چقدر نخبه‌ است. خودش که چیزی بروز نمی‌داد. زن‌ برادر شهید بیشتر برایمان صحبت کرد. ممنونش بودیم. خواهر هم گاهی جمله‌ای اضافه می‌کرد. داغدار‌تر از بقیه می‌نمود، از سکوتش حس می‌کردم. چیزی که در مورد شهدا تا به اینجا مشترک است محبتشان است. می‌گفتند محبت او زبانزد بود. برایش فرقی نمی‌کرد خواهر یا زن برادر یا فامیل دورتر، با همه یک جور مهربان بود. عاشق بچه‌ها بود. قلبم درد گرفت وقتی حاج خانم گفت هفت تا بچه‌ دارد که بزرگ‌ترینشان ۱۳ساله است. می‌گفتند حرف آقا را زمین نمی‌انداخت. برای جوانی جمعیت با اینکه شرایط راحتی برایشان نبود. با همان توصیه‌ها و لوازم ایرانی و دوباره یاد زهرا نوه آقا افتادم با آن پستونکِ ساخت ایران، بگذریم... خانم شهید و بچه‌ها نبودند، رفته بودند تهران. حاج خانم می‌گفت بچه‌ها بی‌قراری می‌کردند برای همین رفتند. می‌گفت وقتی به شوهرم گفت می‌رویم شاید بچه‌ها آرام شوند انقدر گریه کرد که... این را که گفت چشم‌های خودش هم اشکی شد. عکس‌های زیادی روی میز بود. چهار پنج تا شهید. حاج خانم هم مادر شهید بود هم خواهر شهید. عروسش هم، هم خواهر شهید و هم همسر شهید بود. این خانواده‌ها هیچ کدام عادی نبودند. تا ابد حسرت چنین خاندانی بر دلم می‌ماند، شاید هم نماند. زن‌داداش شهید می‌گفت ما و خاطرات می‌مانیم، آن‌ها که عاقبت بخیر شدند. از لحظات خوشی و خنده که می‌گفت ناخودآگاه می‌توانستم تصورشان کنم. در همان خانه. این وسط گمان کنم چهار نوه دیگر حاج خانم را دیدیم. فاطمه که پذیرایی کرد و یک دختر بزرگ‌تر و یک پسر نوجوان و یه پسرک بامزه. وسط صحبت‌ها سوالی پرسیدیم که مادر نمی‌دانست، فرز برخواست و رفت تا از دخترش بپرسد و جوابمان را بدهد، عجیب بود، شرمنده شدیم. هر چه بود برایمان گفتند و آوردند و دریغ نکردند. مارا که برایشان غریبه بودیم. حتی عبای متبرک شهید را که همان موقع که بیرون آورده بودندش کنارش بود و رویش کشیدند و به بیمارستان بردند. شهید سه روز در کما بود. هوشیاریش هم برگشته بود و می‌فهمید و حتی با دست اشاره می‌کرد. با همان حال اول حال آقا را پرسیده بود. گفته بودند خوب است. 1⃣ @ranjdarranj
عبا را جلو آوردند. می‌گفتند بوی عطر عجیبی می‌دهد بی آنکه ادکلنی عطری چیزی به آن زده باشند. شهید پلارک عزیزم یاد باد. بوییدیم و قلب‌هامان را متبرک کردیم. همه منتظر بودند چای من تمام شود که برویم. این وسط گلویم پر از گره‌های خشن بغض شده بود و چای با صدا پایین می‌رفت. آبروریزی. چه وقت گرفتن است آخر؟ هر چند فکر نکنم کسی شنیده باشد. بلند شدیم برویم. وقتی مادر شهید می‌گفت خوشحال شدیم آمدید قند در دلم آب می‌شد. کاش واقعا خوشحال شده باشند. می‌گفتند خیلی‌ها آمدند اینجا بعد زنگ زدند و گفتند شهید شما حاجت ما را داد. حاجتم را خواستم. بلند شدیم و بیرون آمدیم. همه قلب‌هایمان با عطر عبای شهید معطر بود. سوار ماشین شدیم. نفهمیدم کی اسنپ را زده بودند بچه‌ها. به سمت خانه سید مجید راه افتادیم. تصور می‌کنیم اسمشان سید مجید است. الان دو سال شده که نمی‌دانیم کجا شب را صبح می‌کنند. اول خبر شهادت آورده بودند. همسرشان مریم خانم می‌گفت من نمی‌توانستم قبول کنم. من می‌فهمیدم که وقتی کسی عزیزش شهید می‌شود او را کنارش حس می‌کند. من می‌فهمیدم که شهدا می‌آیند و کنار خانواده می‌ایستند و آرامش می‌دهند. ما آرامش نداشتیم. من می‌فهمیدم که سید مجید کنارمان نیست. اگر شهید شده بود حسش می کردیم. چشم‌هایش روشن بود. مثل چشم‌های زهرای ما حالت اشکی داشت ولی معلوم بود که زیاد هم گریه می‌کند. ما آن‌جا تنها نبودیم. جمعیتی از حاج خانم‌هایی که خانواده شهدا بودند آمده بودند آن‌جا. میکروفنی بود که دست به دست می‌گشت. اول دادن دست مریم خانم. گفت وقتی سیدمجید آمد خواستگاری گفت زندگی با من سخت است ولی نگفته بود که خیلی سخت است! وسطش حاج خانم‌ها سوال‌های بی‌ربط و باربط می‌پرسیدند. وقتی می‌گفت خبر جدید آمده از سیدمجید الحمدالله می‌گفتند.وقتی دعا می‌کردند ریشه ظلم نابود شود آمین می‌گفتند و... وسطش سیدِ کوچک را دیدم که از میان جمعیت دو سه باری رد شد. حاج خانمی که میکروفن دستش بود گفت ایشان هم پسر کوچک سید مجید است و کلاس دوم است. سیدِ کوچک لبخند بامزه‌ای بر لب داشت. شبیه کلاس اولی‌هایی که تازه دندان دائمی درآورده‌اند بود. ریزه و بامزه. خیلی بامزه. فاطمه از صاحبخانه اجازه گرفت و رفتیم توی اتاق. سیدِ کوچک و سیدِ بزرگ هر کدام در اتاقی بودند. نشستیم سیدِ بزرگ هم‌سن باران ماست، کلاس پنجمی است. از دیدن ما تعجب کرد. انگار که از حدمان رد شده باشیم و او انتظارش را نداشته باشد. گوشی دستش بود و بازی جنگی می‌کرد. بازی فکری که خریده بودیم را درآوردیم. خیلی زود تیرمان به سنگ خورد چون عین آن و تقریبا همه آن‌ بازی‌های دیگری که مغازه‌دار نشانمان داده بود را داشتند. حتی همانی را که فکر می‌کردیم برای سیدِ کوچک سخت باشد. نشستیم و مشغول بازی شدیم. نه تنها برایش سخت نبود بلکه استادی بود برای خودش! تا جایی که می‌شد هم زرنگی می‌کرد. کم کم بردار بزرگ هم وارد شد. یه جایی به گمانم سیدِ بزرگ کمک برادر کوچکش کرد که خانم معلم گفت: باید قدر داداش بزرگه را بدانی خیلی هوایت را دارد. سیدِ بزرگ گفت: من باید قدر این را بدانم او هوای من را دارد و جایی که نمی‌توانم چیزی بگویم حقم را می‌گیرد. سیدِ کوچک لاتی بود برای خودش. باید همانجا لای کاغذ می‌پیچیدم و باخودم می‌آوردمش. آنقدر دوست داشتنی بودند که خدا می‌داند. با ما دوست شدند. الحمدالله. ظرف شیرینی وارد اتاق شد و من بلند شدم که اضافه‌اش را بیرون ببرم که با زندایی چشم تو چشم شدم. حس کردم زمان و مکانش را گم کرد وقتی من را دید! ولی من از همان اول دنبالش می‌گشتم که بین حاج خانم‌ها باشد. دایی دوست سید مجید بود و حتی پسرخاله مرحومم. این را خیلی وقت نیست که فهمیده‌ام. دوست خیلی نزدیک. حالا هم همسایه بودند و خانم‌هایشان هم با هم دوست و صمیمی. خلاصه برای زندایی توضیح دادم که چرا آن‌جاییم و با حاج خانم‌های مجلس صنمی نداشتیم و اتفاقی به این مجلس رسیدیم و غیره. زندایی هم مرا به همه نشان داد و معرفی کرد و همه گفتند چقدر شبیه شماست و احیانا خواهرتان است؟ و فلان. من هم زندایی را نشان فاطمه‌ها و زهرا دادم و آن‌ها هم همین را گفتند. خلاصه همه رفتند و من ماندم و زندایی و مریم خانم و سیدها. مانند مهمان رفته بودم ولی شبیه میزبان‌ها تا ته مجلس نشسته بودم و صاحبخانه مرا مانند زندایی از خودشان دانست و حتی صدای آخرین صوت سید مجید را جلویم پخش کرد. با کم و کاست چنین جملاتی بودند: ...سلام می‌کنم خدمت خانواده عزیزم. همسر عزیزم. یادت باشد. حال پدربزرگ چطور است؟ پیگیر کار آقا محمد بودم. اگر اطلاعی از آقا محمد دارید بگویید که بدانم به دستتان رسیده یا نه... 2⃣ @ranjdarranj
مریم خانم به زندایی می‌گفت یادت باشد یعنی دوستت دارم... زندایی روبالشی سفارش داده بود به مریم خانم که برایش بدوزد. می‌خواست سرش گرم باشد که فکر و خیال نکند. این وسط سیدِ بزرگ هزار بار مکعب روبیکش را آورد که درست کنم آخرین بار هم دم در موقع خداحافظی که دیگر به خاطر همان آمدند با ما تا کمی هم خانه دایی بازی کنند. از پله رفتیم. زندایی در زد و رفت تا خبر بدهد مهمان دارند. کمی صبر کردیم تا خبر برسد. رفتیم داخل زندایی گفت زهرا چیزی نگو تا بابا حدس بزند. زهرا چیزی نگفت. دایی توی اتاق بود و به زندایی گفته بود پیراهنش را بدهد. کمی تعلل کرد و گفت فهمیدم! زینب آمده. بعد خودش هم تعجب کرد که چطور فهمیده و کرامات و از این حرف‌ها به هر حال. سلام و روبوسی و عیددیدنی و ازین چیزها. دلم برای دایی تنگ شده بود انصافا. بازی تا ۸ شب ادامه داشت. سیدها خستگی ناپذیرند! 3⃣ @ranjdarranj
رَنْج‌بَرْ
قسمت دوم طلبتان! باید امروز را می‌نوشتم که یادم نرود...