هنوز این شور، شور گرمسیریست
هنوز این سنج و دمامِ دلیریست
حرامیهای آمریکا بدانند
هنوز این تنگه، دست تنگسیریست
_میلاد عرفانپور
#پوستر | شهید سردار علیرضا تنگسیری
خط استاد مسعود نجابتی
گرافیک دانیال کهزادیان
@ranjdarranj
➕️قالیباف در واکنش به اعتراضات سراسری «نه به پادشاهی» در آمریکا: به جمع ما خوش آمدید! ما ۴۷ سال است که شعار «No kings» سر میدهیم
🔖محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس شورای اسلامی در شبکه ایکس نوشت:
📌در دو روز گذشته یکی از بزرگترین اعتراضات در تاریخ آمریکا در واکنش به سیاستهای زورگویانه و غیرقانونی ترامپ با شعار «نه به شاهها» در سه هزار شهر آمریکا با حضور بیش از ۸ میلیون معترض آمریکایی برگزار شد.
@ranjdarranj
هدایت شده از حسینیه ایران
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 اشکهای پسربچه عراقی برای امام شهید که دوچرخهاش را برای کمک به مردم ایران آورده بود
🔻 پسربچه عراقی که دوچرخهاش را برای هدیه به مردم ایران آورده بود میگوید: برای یاری اسلام و مسلمین و جبهه حق در برابر باطل این را هدیه را آوردهام و اگر توان داشتیم جان خود را برای جمهوری اسلامی فدا میکردیم... 🇮🇷🇮🇶
حسینیه_ایران 👇
╭┅───────┅╮
🌺 @arakema
➕️عیدالشهدا
قسمت ششم
دیدار با خانواده شهید محمد بادران و...
۱۱ فروردین ۱۴۰۵
@ranjdarranj
بسم الله الرحمن الرحیم
صبح به بدبختی بیدار شدم. با مامان رفتیم مصلی، مراسم شیرخوارگان حسینی. یادم نبود مجتبی و نورای شهید یک خواهر کلاس پنجمی هم داشتهاند. چند کلامی برایمان از روی نوشتهاش خواند. همان کافی بود برای اشکهایی که آماده بودند ببارند. همان لحظهها خبر شهادت سردار تنگسیری را شنیده بودیم. علمدارها یکی یکی میروند. من آدم کم واکنشی هستم. یعنی شدت حادثه را نمیتوانم خوب نشان دهم. شاید زیادی خنثی باشم. از واکنش زیاد دیگران هم اذیت میشوم حقیقتا. بعد از آن سحر سخت دیگر فکر نمیکنم به راحتی دچار آن رعشه بشوم و بدنم نتواند مقاومت کند که واکنش ندهد. خبر شهادت عزیزان را میشنوم و غصه میخورم. میشنوم و میترسم از بیحسی. آن حس برایم تکرار نمیشود. نمیخواهم بشود. نمیخواهم زود بروند.
شهید امیدوار و شهید رحیمیان را آوردند. حسین آقا امیدوار چند شب پیش برایمان صحبت کرده بود. میگویند راوی شهدا بود. داریم آن صحنههای غزه را کم کم زندگی میکنیم. ذرهای ترس اما در هیچ کس نیست. آن جا که میگفت: در غزه شهیدی شهیدی را نقاشی میکند و شهیدی از او عکس میگیرد و شهیدی آن را پست میکند و...
حسین آقا چند شب پیش از گره کوری میگفت که در کارش افتاده و از مردم دعا خواست. گره کورش باز شده بود.
شهید رحیمیان یکی از خلبانان نخبه بود. یکی از همانهایی که پهپادهای دشمن را یکی یکی شکار میکردند. حقش ادا نمیشود به راحتی. برخی از شهدا مظلومترند ولی همین مظلومها را مادر رها نمیکند. میدانم او را سر مزارش ملاقات خواهیم کرد مثل آقا محسن شهیدِ دانشگاه ما. همین شهید مظلوم اگر دست ما را بگیرد بارمان را بستهایم.
خواهر شهید امیدوار پشت تریبون میگفت من تا به حال میدان نیامدهام اما امشب میآیم که رجز بخوانم شما هم بیایید تا بشنوید. ساعت ۱۵ قرار بود برویم خانه شهید بادران. خانم معلم را مصلی دیدم و با او زودتر از مراسم بیرون رفتیم. نزدیک خانهشان رفتیم و دو گلدان گل(نمیدانم چی) خریدیم. یک گلدان گلِ ناز هم خانم معلم برای خودش خرید البته مردد بود اما دست آخر آن را که گلهای ریز بیشتری داشت برداشتیم.
رفتیم خانه و ناهار خوردیم و به سمت خانه شهید بادران راه افتادیم. بچهها منتظر بودند. داخل شدیم، فهیمه هم دیرتر آمد. جمعیت خودشان تقریبا زیاد بود. خجالت میکشیدم. مادر شهید گوشش سنگین بود. خواهرهای شهید راحت حرف میزدند از چیزهایی که به مادر نگفته بودند و مادر مویه میکرد بی آنکه شنیده باشد آنها چه گفتهاند. میگفتند از همه مهربانتر بود. ای بابا سوختیم که مهربانی را در این دنیا یاد نگرفتیم. انگار خدا فقط مهربانها را شهید میکند. مادر میگفت همه کارهایم با محمد بود. به زمین کنارش با دست میکوبید و میگفت سرش همینجا بود. نمیفهمیدم چه میگوید. وسط تعریفها خواهرش میگفت سه روز کامل قبل از شهادتش آماده بود پیش مادر خوابیده بود. سرشان را همان جا که مادر نشسته کنار هم میگذاشتند. میگفتند با همه خداحافظی کرده بود. همهشان مثل همهمان بودند. میگفتند وقتی برادرمان از شهادتش حرف میزد میگفتیم این حرفها را نزن. دلمان خالی میشود. ما هم وقتی از نبود آقا میشنیدیم دلمان خالی میشد و نمیخواستیم به آن فکر کنیم. آنهایی که باید از عمق فاجعه بنویسند هنوز نتوانستهاند. ما هم نمیتوانیم هنوز. فکر نمیکنم به این زودیها بتوانیم. چهرههایشان چهرههای بعد از فاجعه بود. حسرت، غم، خشم. میگفتند وحید هاشمی جای برادر ما رفته بود که شهید شد. با یک هفته فاصله او هم رفت. یاد چهره همسر شهید هاشمی میافتم. همه چیز در این چهرهها شبیه هم است. چیزی که باور نمیکردند اتفاق افتاده بود. چیزی که میدانستند اما نمیخواستند باور کنند را دیگر باور کرده بودند.
شهید بادران دو پسر داشت. هفت ساله و ۱۴ ساله. میگفتند پسر کوچکش هنوز خیلی متوجه نیست چه شده.
بلند شدیم که برویم. خانم زهرا گفت میخواهم بروم حسینیه شهدای گمنام. ما هم خودمان را چسباندیم. دائما این روزها فکر میکردم معراج شهدای اراک کجاست؟ از این و آن میپرسیدم. همان موقع هم پرسیدم که خانم زهرا گفت گمان میکنم همانجاست، حسینیه شهدای گمنام. رفتیم. به یکی از آرزوهایم رسیدم. معراج شهدا خیلی جای قشنگی است. هر معراج شهدایی که باشد. اولین بار کلاس دهم که رفتم راهیان نور فهمیدم به کجا میگویند معراج شهدا. این حسینیه دیگر واقعا بهشت بود. عجیب بود. یک پله قبل از بهشت بود. فاطمه قشنگ توصیفش را نوشته بود. همان را دوباره بخوانید. آن موقع که فاطمه داشت به تصاویر شهدا و بزرگان آنجا با دقت نگاه میکرد من داشتم تعداد فرشهایش را میشمردم و مهرسا هم تعداد آدمهای آنجا را. پس همان توصیفات را بخوانید بهتر از مال من میشود قطعا.
1⃣
@ranjdarranj