انصاریان- پچشم روشنی خدا به مادران.mp3
856.6K
🎥 روایت شنیدنی پیامبر(صلی الله علیه واله) از چشمروشنی خدا به مادران
🔻حجتالاسلام انصاریان:
خداوند تمام گناهان گذشته مادر را با بهدنیا آمدن فرزند میآمرزد.
استاد#انصاریان
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
*🍃🍃🍃🍃🌸🍃
من چه هستم بدون عشق تو
تو چه هستی بدون مــــــــــــــــن
ما چه هستیم در دشت روزگار
گلهای کوچک انتظار
ببین زمان چه سان می گذرد
همچنان ابر بعد از باران
ببین که عشق میمیرد ناگهان
میان ذره های زمان
اکنون منم در انتظار تو
هر روز و شب
هر شب و روز
می گذارم روی هر خاطره
صورت خسته ام را هنوز
من چه هستم بدون عشق تو
تو چه هستی بدون من
ما چه هستیم در دشت روزگار
گلهای کوچک انتظار
گلهای کوچک انتظار
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
*🍃🍃🍃🍃🍃🌸🍃
#رفتار_معنوی_اعضا
سلام فاطمه جونم.❤️
لطفا این پیاممو بزار کانال مرسی😍
چند وقت پیش همسرم با مادرشون بحثشون شد و حق هم با همسرم بود.چون مادرشوهرم خیلی پشت سر ما حرفای بدی زده بود که اشکمونو درآورد😭 ولی من بخشیدمش.همسرم ولی اهل بخشش نبود و کلا قید مادرشو زد منم مدام میگفتم عیبی نداره تو بگذر پدر مادر بدشم نعمته. وقتی از دست بدیمشون فقط حسرت میمونه برامون و خلاصه باعث شدم همسرم با مادرش اشتی کنه.شب که خوابیدیم خواب دیدم من و عشقم دعوت شدیم به روضه حضرت فاطمه زهرا😍 عجب خوابی بود.شاید خانم فاطمه ازمون راضی بوده😍مرسی از کانال زیباتون
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
*🍃🍃🍃🍃🍃🌸🍃
#تقاضای_همفکری ❓
سلام فاطمه جان ،میشه عزیزم از دوستان بپرسید مشاور با خدا ،که واقعاً دلسوز باشه که مشکل خانوادگی رو با چند جلسه حل کنه نه اینکه بدتر زندگی طرف رو از هم بپاشه چون پای بچه وسط توی شهر زاهدان میشناسن معرفی کنند که خودشون رفته باشند و نتیجه دیده باشند ممنونم عزیزم ❤️
❓❓❓❓❓❓❓❓❓❓❓
#همفکری
#حرف_دل
#تقاضای_همفکری
آیدی ادمین: @Fatemee113
منتظر نظرات زیبا شما عزیزان هستیم.😍😊
در این #دورهمی_بزرگ_همراه_ما_باشید
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
🍃🍃🍃🍃🌸🍃 قسمت پنجم منو داداشم کلی خوشحال شد رضا هم پیشش بود گوشی رو از داداشم گرفت و بهم تبریک گفت
🍃🍃🍃🍃🌸🍃
قسمت ششم
منو دادشم
😤یه روز رضا صدام کرد بهم گفت که میخوام ببرمت بیرون یه دور بزنیم 😍منم از خدا خواسته قبول کردم آماده شدمو رفتیم توی یه پارک نشستیم دوتا بستنی بزرگ گرفت مثل این بچه های کوچیک خوردم 😕رضا فقط نگام میکرد لبخند رو لبهاشو میدیدم تا اینکه بهم گفت غزل چند سالته ؟؟؟🤦♀گفتم وا این چه سوالیه نکنه فکر کردی من بچه ام
خیلی صبورانه جوابمو داد و شروع کرد به حرف زدن
که تو یه خانم شدی دختر فهمیده ای هستی شرایطتو میدونم میدونم علی همه زندگیته ولی بهش حق بده که اونم بخواد به فکر زندگیش باشه
یهو دلم لرزید و چشمهام از اشک پر شد
طفلی رضا از اینکه گریه میکرد ترسیده بود همش میگفت غلط کردم ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم اما من واسه حرفهاش ناراحت نشده بودم از این ناراحت بودم که توی زندگی داداشم هیچی واسه خودش نخواسته بود اولین باری بود که میخواست به فکر زندگیش باشه بعد من احمق اون همه اذیتش میکردم😔
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
🍃🍃🍃🍃🌸🍃
#چند_ایده_دلبری:😉💕
⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ
_به دلبر پیام بدین🤪👇🏽
_وای خدا انگشتم سوخت
_بعد ایشون جواب میدن احتمالا
_یعنی چی چی شده عزیزم؟
_بعد شما مینویسن👀🫦
_داشتم عکس پروفایلتون
_زوم میکردم یه حرارت خاصی
_تووجود نگاهتون بود
_دستموسوزوند
_بعد میگه خدا شفات بده😁🙈
⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִ
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697Ca1050d30df
4_5940606873278352600.mp3
1.95M
🔹جوانی می گفت
حوائج خودم را رها کردم
و فقط برای فرج دعا کردم
در خواب دیدم...
🎙استاد حسین #یوسفی
#امام_زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔅 كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَكُنْتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْيَاكُمْ ۖ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴿۲۸﴾
🔸 چگونه کافر میشوید به خدا و حال آنکه مرده بودید و خدا شما را زنده کرد و دیگر بار بمیراند و باز زنده کند و عاقبت به سوی او باز گردانده میشوید؟!
💭 سوره: بقره
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔅 وَاللَّهُ يُرِيدُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْكُمْ وَيُرِيدُ الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الشَّهَوَاتِ أَنْ تَمِيلُوا مَيْلًا عَظِيمًا ﴿۲۷﴾
🔸 و خدا میخواهد بر شما (به رحمت و مغفرت) بازگشت فرماید، و مردم هوسناکِ پیرو شهوات میخواهند که شما (از راه حقّ و رحمت) دور و منحرف گردید.
🔅 يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ ۚ وَخُلِقَ الْإِنْسَانُ ضَعِيفًا ﴿۲۸﴾
🔸 خدا میخواهد کار بر شما آسان کند، که انسان ضعیف خلق شده است.
💭 سوره: نساء
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
🍃🍃🍃🍃🌸🍃 سرنوشت🌱 در همین حین کیمیا رسید از مادرش خداحافظی کرد و سوار ماشین شد میلاد لبخند زد
🍃🍃🍃🍃🌸🍃
#سرنوشت🌱
وقتی به مقصد رسیدند کیمیا که برای اولین بار بود صحنه زیبا رو میدید با ذوق نگاه میکرد
دنیای ما آدمها کوچیک ولی وقتی پایین هستیم فکر میکنیم خیلی بزرگیم در حالی که کل شهر به اندازه یک بند انگشت
میلاد هم کنار کیمیا نشست و دستش را از پشت دور شانههای کیمیا حلقه کرد و گفت
_ اینجا خیلی قشنگه مگه نه
کیمیا به ذوق گفت
_ از قشنگی هم یک قدم اونورتره
_شبا اینجوری قشنگ میشه
روزها صفایی نداره
حلقه دستهاش رو کمی تنگتر کرد
کیمیا معذبتر شد
احساس راحتی نداشت
دوست داشت هرچه زودتر از این وضعیت خلاص بشه
_ میدونی چی اینجا میچسبه
یک لیوان چایی
ولی حالا کی میخواد چایی بده
میلاد خندید و گفت
_فعلاً شهرو تماشا کن بعداً با هم میریم هم چایی میخوریم هم شام
کیمیا که خوشحال شده بود تونسته حواس میلاد رو جای دیگهای پرت کنه
کمی خودش رو از میلاد فاصله داد و گفت
_نه دیگه لیوان چایی باید الان تو دستم میبود
یادم بنداز دفعه بعد لیوان و فلاکس بیارم
_ پس یعنی از اینجا انقدر خوشت اومده
_آره واقعاً خیلی خوبه حس خوبی میده
_ از ارتفاع خوشت میاد
_خب راستش نه
سرم گیج میره
ولی اینجا اونجوری نیستش که آدم ارتفاع رو حس کنه
میخوای فردا بریم برج میلاد
اونجا منظریه شهر شبها یک چیز دیگر است
_ فکر نکنم فردا وقت کنم
ولی حتماً یه روز بریم
اگه شما میگین خوبه حتماً خوبه
_کیمیا یه سوال
_ چی
_ اون شب یک لحظه متوجه شدم رفتی حیاط
صدای در حیاط رو شنیدم
برای چی رفتی کوچه
_کیمیا از این همه دقت و تمرکز میلاد تعجب کرده بود
ولی نمیتونست حقیقت رو بگه
از طرفی هم دوست نداشت در شروع رابطه دروغ بگه
_ من خیلی استرس داشتم
نیاز داشتم تو هوای آزاد باشم
کمی تو حیاط قدم زدم
یکی از بچه ها یعنی دوستامم کار واجبی داشت گفت یه لحظه برم کوچه
که حسین اومد گفت زشته و بهتره بیایم تو
_کی
_از دوستام
میلاد دوباره خودش رو سمت کیمیا کشید دستش رو دور کمر کیمیا حلقه کرد و گفت
_حالا که فکرشو میکنم میبینم که اشتباه کردیم عقد رسمی نکردیم
اجازه بدی خودم صیغه محرمیت رو بخونم
احساس میکنم تو کمی معذبی
کیمیا هول کرده گفت
_نه نه من موافق نیستم ببخشید که رک میگم نمیشه که....
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c