🍃🍃🍃🍃🌸🍃
#ایده_های_زنونه🦩🌿*-*
درد و دل کردن زیادی ممنوع
توی زندگی، آدما با خيليا حرف میزنن، اما با همشون درد و دل نمیكن.
درد و دل كردن، مثل جار زدن نقطه ضعفه. عين اين میمونه كه خودت رو در برابر يكی ديگه خلع سلاح كنی. حالا دیگه آدم بیدفاع با يه تلنگر زمين میخوره.
👠
واقعیت اینه که همهی حرفا رو نبايد گفت، همهی اشكا رو نبايد ريخت، اما كسی كه تا پای درد و دل كردن میره، يعنی ديگه چيزی واسهی از دست دادن نداره.
👠
سخته يه روز، مو به موی خودت رو واسه يه نفر وا كنی، بعد همون يه نفر، كنار بشينه و آب شدنت رو تماشا كنه
🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
🍃🍃🍃🍃🌸🍃 قسمت اول سلام.. خوبی جونم.. واقعا خسته نباشید بابت زحمتهایی که میکشید.. منم اومدم با یه
🍃🍃🍃🍃🌸🍃
قسمت دوم
بعد از یه ساعتی از کیف مامانم یه رژ ۲۴ ساعته💄 سبز رنگشو که وقتی میزدی برای پاک کردنش باید پوست لبتو می کندی رو کش رفتم. با همون به خودم رژ و سایه و رژ گونه زدم،، وااای نگم بهتون وقتی مامانم دید چیا که نگفت بهم، خلاصه با وساطت زن داییم موضوع رژ تموم میشه، ولی مگه من از رو میرم، با اون لباس بنفشی که پوشیده بودم و با اون قیافه دوره بلوغ ، دماغ گنده،👃 صورت جوش جوشی، حالا نرقص ، کی برقص..💃 یه پام اینور، یهو میپرم دو متر اونورتر. با کلی قر و فر، که مثلا خیلی خوشگل میرقصم، خوبیش این بود که فقط من نبودم اون وسط، اوسگولایی بدتر از منم بودن، مثل دختر خاله ها و دختر دایی های همسن و سال خودم.💃👯♀💃 خلاصه هر کی منو میدید مخصوصا از خانواده دوماد، یه لبخند ملیحی میزدن..
وسطای عروسی که بودیم توی اوج رقص بقیه، گفتم بذار یه رقص جدید برم، که همه کیف کنن، زانوهامو چسبوندم به هم ، اینجوری 》《 بعد میرقصیدم . دو تا زن هم نگام میکردن و حرف میزدن و می خندیدن🤣🤣.. منم فکر می کردم خیلی خوشگل میرقصم.. با همون پاهام》《
مثل منگولا رفتم جلوشون پشت چشم نازک میکردم میرقصیدم..
خلاصه با اون صورت پر از مو و ابروهایی که با سفید کننده سفید شده بودن ، لااقل آرایشگره یه مداد هم توی ابروهام نزده بودتا کرم پودرا پاک بشن، و با رژ لب کج، (وااای یادم که میاد قلبم تیر می کشه💘) داشتم مجلس گرمی که چه عرض کنم دلقک بازی🤡 در میاوردم، و با آهنگ (گفتی می خوام رو ابرا، همدم ستاره ها شم) یه لبخونی می کردم و می رقصیدم که اصلا نااابووود..
بعد فیلم مامانمو گرفته توی فیلم دستش رو قلبشه، بنده خدا نمی دونم به خاطر حرکتای منه، یا فکر کرده تشنج کردم،👾🤒 آخه کله ام میپره یه وری، دستامم که یه طرف دیگه ، سینمم که ب طرز عجیبی تکون میدم ، اما دریغ از کوچکترین لرزشی، آخه سینه ای👙 هم اونموقع نداشتم❌ که بخواد بلرزه..
در مورد لباس بگم که با دختر داییم( خواهر عروس) قرار گذاشته بودیم به انتخاب خودمون و مدلی که دوست داشتیم بدیم خیاط برامون لباس بدوزه.. مثلا هر دومون ست کرده بودیم.. یه کت و دامن بنفش با دوتا اپل گنده برای شونه هاش👘، مثل سفره ماهی شده بودیم، لنگامونم باریک یه جوراب شلواری هم پوشیده بودیم زیرش، عینهو انبردست راه افتادیم رفتیم عروسی ، اون وسط هم همش میلرزوندیم، حالا نگو یه اپلمم افتاده، یه شونه ام میزون یکی توی هوا، مثل ترازووو..
خدا ذلیلمم کرده بود با همون یه شونه میرفتم حلق عروس و دوماد ، دوباره می اومدم عقب، از خود بیخود شده بودم..
به دختر داییم قسم حضرت عباس دادم که این فیلم لعنتی رو نابود کنه، اما باهام لج کرده ، میگه تا نشون شوهرم نده نابودش نمی کنه..😓😭
تازه بعد از دیدن فیلم یادم اومد که اونموقع خواهر دوماد بهم گفت که چرا موهامو کوتاه کردم، بهم گفت که موی بلند بیشتر بهم میومده، الان بعد از اینهمه مدت فکر می کنم بنده خدا دیده خیلی ضایع شدم خواسته یجوری بهم بفهمونه.. آخه موهام مثل موهای ایناروس🤦♀ تو فیلم یوسف پیامبره.. یادمه با یه غروری بهش گفتم این مدل مو، مدل جدیدیه..
اون وسط دختر دایی مامانم بهم گیر داده بود که بیا بهت خط چشم بکشم ، بعد از اینکه خط چشم رو کشید قیافم عین پوتیفار👁👁 شد، تازه ذوق هم میکردم. فقط تا میتونستم جلو چشم مامانم و خواهرم نبودم. حالا بدتر از هر چیزی توی فیلم فقط صدای جیغای منه ، لعنتی..
ی. اکی نیست بگه دِ لامصب چته اونقد جیغ میزنی، حالا اینو بگم ، منو دختر داییم(خواهر عروس) با آهنگ الهی من فدات فدای اون چشات قر میدیم، با دستامون تو اون قسمت فدای اون چشات ، چشمامونو👀 به هم نشون میدیم جلوی دوربین، بعد بازم با یه قر خوشگل بر میگردیم لرزون لرزون 💃💃حالا یاروم بیا دلداروم بیا.. دختر داییم میگه میخواسته منو و خواهرشو توی تالار با همون دسته گلش خفه کنه اما به عروسی خودش رحم کرده..
🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸
🍃🍃🍃🍃🌸🍃
#ارسالی_اعضا ❤️
❤️این #مطلب را از دست #ندهید
«لوئیز هی» در #کتابِ «شفای درون» می گوید
تمام بیماریهای #انسان، از #افکار او سرچشمه می گیرند؛ #یعنی افکار ما هستند که #بیماریها را در وجودمان #تولید می کنند
🔷👈 #تيروئيد : وجود بغضی در #گلو، كه تركيده نمی
شود.
🔶👈 #سرطان : ناشی از #نبخشیدن خود و دیگران است.
🔷👈 #ام_اس : به دلیل #عصبانیت طولانی مدت و کینه ورزی است.
🔶👈 #بیماری قند : بخاطر افسوس #گذشته ها را خوردن است.
🔷👈 #سر درد : به دلیل #انتقاد از خود و دیگران است.
🔶👈 #زکام : بخاطر وجود #آشفتگی های ذهنی است.
🔷👈 #درد_مفاصل : به دلیل نیاز به #محبت و آغوش گرم است.
🔶👈 #فشار_خون : به خاطر مشکل #عاطفی دراز مدتی است که حل نشده باقی مانده.
❤️پس بیائید #ذهن هایمان را پاک کرده و شستشو دهیم دیگران را ببخشیم، خودمان را #ببخشیم، بیشتر محبت کنیم، کمتر #گله و #شکایت کنیم، فراوان تر #بخندیم و #شاد باشیم و بدانیم #افکار ما بسیار #قدرتمند و اثرگذار هستند و تاثیرات بسیار #شگفت انگیزی از خود #باقی می گذارد...
🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸
🍃🍃🍃🍃🌸🍃
#تقاضای_همفکری ❓
سلام فاطمه بانو خسته نباشی عزیزم؛کانالت واقعا فوقالعاده ست❤️❤️ فاطمه جان خواهش میکنم این درخواست من وبطور ناشناس بزار کانال چون میترسم آشنایی من وبشناسه😢 من تو زندگیم ی مشگلی پیش اومده . خیلی مهمه ..از عزیزای کانال خواهش میکنم اگه ی دعا نویس خوب که واقعا خودشون کارشونو قبول دارن ب بنده هم معرفیش کنن شاید گره زندکی منم باز بشه 🙏🙏 من ساکن تهران هستم...حالا اگه تو شهرهای دیگه هم باشه کارش خوب باشه وتلفنی هم میتونه کارمونو انجام بده لطفا معرفی کنید🙏🙏
❓❓❓❓❓❓❓❓❓
#همفکری
#حرف_دل
#تقاضای_همفکری
آیدی ادمین: @Fatemee113
منتظر نظرات زیبا شما عزیزان هستیم.😍😊
در این #دورهمی_بزرگ_همراه_ما_باشید
🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
🍃🍃🍃🌸🍃 #بازی_سرنوشت لبخندی به صحنه رو به رو زدم بهار بغل کردم شیرین زبونی میکرد با خودم فکر کر
🍃🍃🍃🍃🌸🍃
#بازی_سرنوشت
با ناز میگفت محمدددد من فقط بیخواب شدم .....چرا اومدی اینجا!!
کمی حرف بزن آروم شم.......سرشو گذاشت رو شونه محمد و محمد سریع خودشو کشید عقب با دندونهای قفل شده گفت گندم خانوم هم سن مادرمیی....
با خودم گفتم وای امشب گندم رد داده
صدای گریه بهار اومد سریع رفتم اتاق دیدم کنار تخت اسما ایستاده گریه میکنه شیرین زبونی میگه مامان اسما درد داره مامانی !!
سریع رفتم سمت اسما یه وری افتاده بود چشاش سفید شده بود عین یه ماهی که از دریا دور افتاده به زور نفس میکشید از رو پله هااا داد زدم محمد زنگ بزن آمبولانس بیاد
هول شده بودم آمبولانس اومد اسما رو بردیم دکتر
بیماری، ریه اسما رو هم درگیر کرده بود دو سه روز بعد با کپسول اکسیژن برگشتیم خونه گندم از وضعیت اسما خوشحال شده بود برق نگاهشو میدیدم
آقای تاجیک برگشته بود گندم از هیچ عشوه ای کم نمیکرد با خودم فکر میکردم اومده پرستار آقای تاجیک باشه یا مراقب و همراه اسما !!؟؟
جلو آقای تاجیک قربون صدقه اسما میرفت حتی بهش غذا میداد ولی وای اگه روزی که نبود تورشو برا محمد بیچاره پهن میکرد محمد واقعا خسته شده از رفتارهاش بارها بهم گفته بود اگه حال خاله خوب بود یه لحظه هم گندم تحمل نمیکردم ....
یبار سر میز شام گندم سانتال مانتال کرده بود با رژ لب قرمز نشسته بود آقای تاجیک با تلفن حرف میزد بعد قطع کردن جدی پرسید زنداداش ،حسین برشکست شده بود گندم هول شد گفت من خبر نداشتم آقا محسن ... آقای تاجیک گفت برشکست شده بود پلیس میگه تصادف حسین ممکنه عمدی باشه
گندم ترسیده گفت یعنی چی
آقای تاجیک شروع به غذا خوردن کرد گفت تحقیق میکنن معلوم میشه ..
🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸
🍃🍃🍃🍃🌸🍃
#شگردهای_خانومانه
#همه_بخوونن
💕 یاد بگیرید.
از تنهایی تان لذت ببرید..
هیچ کس تضمینی در ارتباط عالی ندارد و این مشکلی نیست.
زیرا شما الزاما نیازمند رابطه نیستید تا خوشحال باشید.
دوست داشتنی بودن ارتباط مستقیمی با این دارد که خودتان خوب باشید،
با خودتان دوست باشید.
یاد بگیرید که گاهی به تنهایی هم می شود خوش گذراند.
می شود با یک کتاب و فلاسک چای به پارک رفت و از تنهایی لذت برد.
اگر شما با خودتان دوست باشید،
در جمع قطعا فرد محبوب و دوست داشتنی تری خواهید بود.
🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
🍃🍃🍃🍃🌸🍃 قسمت دوم بعد از یه ساعتی از کیف مامانم یه رژ ۲۴ ساعته💄 سبز رنگشو که وقتی میزدی برای پاک
🍃🍃🍃🍃🌸🍃
قسمت سوم
حالا اینو نگفتم بهتون، موقعی که عروس و دوماد میرن شام🍽 بخورن منو دختر داییم(خواهر عروس) دهنمون دو متر بازه، میگیم اسفند و بریز روی سماور یه دوماد داریم شیرین و دلبر، بعد هم تو یه حرکت بر میگردیم سمت دوربین عدد دو ✌️ رو نشون میدیم ، صد بار هم توی فیلم هستیم که اینکار رو می کنیم. یکی هم نمیگه آخه احمقا مگه پیروزی انقلابه هی دو ✌️ نشون میدین.
بعد از رقص میرفتیم مینشستیم و پاهامونو از روی هم رد میکردیم قیافه هم میگرفتیم هر کی از کنارمون رد میشد یه جوری نگامون می کرد؛ تازه یه ناخن مصنوعی💅 هم زده بودیم که سایزشون بزرگتر از انگشتامون بود اونم با دستای پر از مو، حالا معنی اون نگاهارو میفهمم. خلاصه فکر می کنم توی عروسیشون مایه آبروریزیشون بودم با وجود اینکه مثل میمون🐵 شده بودم با اون آرایش سر و صورت خیلی هم خوشمون میومد. اون دختر خاله ام که یه اکلیل داشت و سر همه خالیش میکرد یه کت و شلوار🕴 پوشیده بود، لاغر هم بود ، توی بالا تنه اش کلی پنبه چپونده بود که مثلا دلبر بشه، انگار که یه خلال دندون اون وسط می پرید بالا و پایین.. منو دختر داییم براش "کت و شلوار و جلیقه ، به به به این سلیقه" می خوندیم اونم کلی کیف میکرد..😐
راستی توی پاتختی که کلی برا عروس کادو🎁🎁🛍🎁🛍 میاوردن ما باهم میخوندیم دست شما به سکه ایشاله برید به مکه🕋 ؛ دست شما بی بلا ایشاله برید کربلا🕌.. عربده میزدیماااا..🗣🗣
خلاصه من که مثل جیرجیرک توی عروسی بالا و پایین میپریدم. فقط دعا میکنم که فیلماشون بر باد بره، هر کسی هم میگفت یکم خانومتر باش فکر میکردم به دلقک بازیم حسودیش شده، آخه چی داشتم که حسودی کنن؟؟!! اینم بگم که اون وسط مثل برق گرفته ها داشتم میرقصیدم شاتالاپ خوردم زمین عینهو ماست سوِن پخش شدم وسط سالن، 🤾♀فیلمبردار اسگول هم انگار کس دیگه ای توی اون سالن نیست، زوم کرده روی یه بچه ۱۳ چهارده ساله جو گرفته.. بعد پاشدم در حالت قدم رو تشنجم کردم به سمت عروس بدبخت..
آخر سر هم که توی اون سن با اون پشت لبم و با اون آرایشم که برای خودم زیبای دوران بودم رقص چاقو💃🔪رو دادن به من . آخه چرا من....؟؟؟!! که الهه زیبایی بودددممم؟؟!! یعنی پشت لب نبودا ، سیبیل اصغر آقا👨🦰 پیشش لُنگ مینداخت یه عشوه قاطریم🐴 می یومدم که نگو..
آخر عروسی ؛ موقع ترک سالن با صورت شبیه طالبی با یه خرمن سبیل و ابروی پیوندی، یه شلوار👖 دمپا گشاد و چاک دار با صندل لا انگشتی👡 پوشیدم، مانتو🥼 گشاااد مدرسمو تنم کردم ، موهامم از فرق باز کردم کلی ژل زدم به موهام که بخوابه رو سرم، کلی رژ ۲۴ ساعته مامانمم زدم ، بعدش بهمراه دخترخاله ها و دختر دایی ها رفتیم عروس گردونی🚙🚗🚌🚎🚘.. توی عروس گردونی ما باهم توی یه ماشین نشستیم، فیلمبردار هم تو ماشین ما بود اونقدر زیر گوش فیلمبردار جیغ زدیمو دست زدیم👏 که با وجود میکس فیلم بازم صدامون تو فیلم هست.. وقتیم ماشینمون نزدیک ماشین عروس میشد مثل وحشیا شیرجه میزدیم سمت ماشین عروس همه گلای ماشین عروس رو کندیم. وقتی رسیدیم خونه عروس هیچی از گلا نمونده بود.. همه به اتفاق رفتیم خونه عروس و دوماد اونجا کلی زدیمو رقصیدیم، مهمونا یواش یواش از عروس و دوماد خدافظی میکردن👋👋 و میرفتن. نمی دونم چرا منو دختر داییم(خواهر عروس) دست بردار نبودیم.. اونقدر مامانم دعوامون کرد اما دست بردار نبودیم مثل ملخ اون وسط بپر بپر میکردیم.. تا اینکه طفلک داماد گفت میخواید برسونمتون خونتون؟؟ باید بخوابیم فردا کلی کار داریم😐😕😡
یهو دیدم خواهرم که فکر کرده من با خاله برگشتم اومد و با یه نیشگونی منو دختر داییمو برداشت و برد..
اینم از عروسی رفتن من توی اون دوران..من که مطمئنم اکثرتون این دوران رو تجربه کردید البته یکم اغراق کردم توی نوشتنم که بخندیم و اینکه یکم هم از حرکتها و حرفهای دوستام ایده گرفتم و قاطی خاطرات خودم کردم وگرنه اونقدرام اسکول نبودم.🥴 فقط یکم جوگیر میشدم..
دوستتون دارم
🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸
🌷 #هر_روز_با_شهدا🌷
#قسمت_دوم (۲ / ۲)
#قصهی_پر_غصهی_مادری_از_لحظه_شهادت_چهار_دخترش....
🌷عملاً تشخیص اجساد متلاشی شده غیرممکن بود اعضای تکه تکه شده دختران بیگناهم را همسرم از روی لباسهایی که خودش در آخرین سفر برایشان خریده بود پیدا کرد. پارچه بزرگی را پهن کرد و اجساد متلاشی شده را از گوشه و کنار پیدا کرد و روی آن میگذاشت. به همراه همسرم هر کدام گوشهای از پارچه حاوی اجساد متلاشی شده چهار فرزندم را بلند کردیم در آن لحظه نمیدانستیم چکار کنیم، وضعیت قرمز بود و همسرم تا بهترشدن شرایط اجساد را به زیرزمین خانه منتقل کرد.
🌷شوک بزرگی به من و همسرم به خاطر از دست دادن همزمان چهار دلبندمان وارد شد، پرسیدم: حاجی چرا اجساد را به اینجا آوردیم؟ اینجا چکارشان کنیم بهتر است اجساد را به مسجد ببریم. اجساد کاملاً متلاشی و سوخته شده بودند و عملاً امکان غسل میت برایمان وجود نداشت اما بخاطر اینکه در میان گل و لای و نفت افتاده بودند با وجود اینکه روحانی مسجد گفت نیازی به غسل دادن نیست، اما با کمک اقوام اجساد را در مسجد تمیز کردیم و در قبرستان سلیمانبگ به خاک سپردیم.
🌷«ثویبه»، «سروه»، «سودابه» و «سرگل» گلهای پرپر شده باغچه زندگیام را در آن غروب دلگیر به خاک سپردیم. هنوز درک درستی از بدبختی که بر سرم آمده بود نداشتم، عمق مصیبت آنقدر زیاد بود که از صبح تقریباً فرزند شیرخوارم را که در گهواره گذاشته بودم فراموش کرده بودم. تقریباً تا غروب آفتاب مشغول تدفین چهار فرزندم بودیم، خواهرشوهرم از «حمیده» پرسید، مغزم کاملاً از کار افتاده بود. تازه یادم افتاد که طفل بیچاره را ساعتهاست تنها گذاشتهام وقتی بازگشتیم....
🌷وقتی بازگشتیم حمیده گرسنه و وحشتزده به اطراف نگاه میکرد درحالیکه حجم زیادی شیشه روی گهوارهاش ریخته بود اما سالم و بدون هیچ جراحتی از گهواره بیرون کشیدم و برای تمام ساعتهای تلخی که تجربه کرده بود زار زدم.... چهار فرزندم در خاک سرد آرمیده بودند و من نبود تکتکشان را در وجود حمیده کوچک جستجو میکردم. طفلی که امروز بزرگ شده و در عرصه تعلیم فرزندان این آب و خاک خدمت میکند.
🔰 خرداد ۶۳ را میتوان رمضان خونین بانه نامید، روزی که هشت فروند هواپیمای رژیم بعث صدام بر آسمان بانه ظاهر شدند و در یک آن، ۶۰۵ نفر از مردم بیدفاع این شهر را به خاک و خون کشیدند..
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
7.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔅 وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يَوْمَئِذٍ يَتَفَرَّقُونَ ﴿۱۴﴾
🔸 و روزی که ساعت قیامت بر پا شود در آن روز خلایق (بر حسب مراتب طاعت و معرفت و کفر و عصیان) فرقه فرقه شوند.
🔅 فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَهُمْ فِي رَوْضَةٍ يُحْبَرُونَ ﴿۱۵﴾
🔸 اما آن فرقه که ایمان آوردند و به نیکوکاری پرداختند مسرور (و محترم) به باغ بهشت منزل گیرند.
🔅 وَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَلِقَاءِ الْآخِرَةِ فَأُولَٰئِكَ فِي الْعَذَابِ مُحْضَرُونَ ﴿۱۶﴾
🔸 و اما آن فرقه که کافر شدند و آیات ما و دیدار آخرت را تکذیب کردند آنان را (برای کیفر) در عذاب دوزخ حاضر کنند.
🔅 فَسُبْحَانَ اللَّهِ حِينَ تُمْسُونَ وَحِينَ تُصْبِحُونَ ﴿۱۷﴾
🔸 پس خدا را هنگام شام و صبحگاه (در نماز مغرب و صبح) تسبیح و ستایش گویید.
💭 سوره: روم
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
🍃🍃🍃🍃🌸🍃 روایت واقعی #سرنوشت 🍃🍃🍃🌸🍃
🍃🍃🍃🍃🌸🍃
#سرنوشت🌱
حسین و کیمیا هر دو خندیدن
زهرا وارد آشپزخانه شد با دیدن پنکیکها چشماش برق زد و گفت
آخ جون پنکیک
زینب خانوم نگاه متعجب تاسف باری به زهرا کرد و گفت
یه جوری همتون از دیدن پنکیکها ذوق زده میشید که هرکی ندونه فکر میکنه همیشه خدا گشنهاید
و این اولین باره که خوراکی میبینید
چه خبرتونه
زهرا کارد پر از شکلات رو روی پنکیک مالید و گفت
والا من که یادم نمیاد آخرین بار کی برای صبحونه پنکیک خوردیم
اینم که هست صدقه سری کیمیا خانم کیمیا است
وگرنه شما بر ما همچین مایعی نمیذاشتید
زینب خانم در حالی که از آشپزخونه بیرون میرفت تا کوثر و بیدار کنه لا اله الا الله زیر لب گفت
و بعد از چند دقیقه کوثر به بغل به آشپزخونه اومد
همگی دور سفره نشستند
کیمیا کوثر را بغل کرده بود ازش میپرسید که خوب خوابیده یا نه
زهرا سرفه مصلحتی کرد و گفت
مامان من میخوام یه کاری بکنم
ِ چیکار
خوام دنبال یه کار بگردم
میخوام کار کنم
حسین با دقت به قیافه زهرا نگاه کرد و گفت
_ کار میخوای چیکار برای چی همچین فکری کردی
خوب داداش نمیشه که برای همیشه سربار خانواده بمونم میخوام یه کاری پیدا کنم و استقلال مالی داشته باشم
اینجوری هم برای روحیم خوبه و هم میتونم هزینههامو مدیریت کنم
رضا خواب آلود بدون اینکه دست و صورتشو بشوره سر سفره نشست و گفت
چرت و پرت نگو هر چقدر پول لازم داری من بهت میدم
زینب خانوم با عصبانیت به رضا گفت
رضا سفره حرمت داره همینجوری نه صورتتو شستی نه دستاتو اومدی نشستی سر سفره
پاشو دست و صورتتو بشور
باشه مامان یه چایی بده بخورم دست و صورتم تمیزه
نه لازم نکرده
پاشو بشور مامان واستا ببینم
این دختر چی میگه کیمیا کم بود اینم میخواد بره بیرون کار کنه
زهرا سریع جواب داد مگه کار کردن عاره چه اشکالی داره زهرا ناراحت گفت
_^ من پول تو رو نمیخوام پول خودمو میخوام
تو هم با این اخلاقت کسی بهت زن نمیدهها
یعنی چی که مخالف کار کردن زنایی
رضا پنکیک و دو نصف کرد
نصفشو داخل دهنش گذاشت و گفت
برای اینکه همش دردسری پول میخوای چیکار
زهرا با ذوق گفت
__میخوام برم چربی تزریق کنم صورتم سه چهار تومنی لازم دارم
همه خانواده با دهن باز به زهرا نگاه کردند...
🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸
✨﷽✨
#پندانه
🔴مشکل امروزت رو بهچشم مشکل پنجسالگیات ببین
✍عروسکی که در پنجسالگی خراب شد و کلی غصهاش را خوردیم، در ۱۰سالگی دیگر اصلا مهم نیست. نمره امتحانی که در دبیرستان کم شدیم و آنقدر بهخاطرش اشک ریختیم و روزگارمان را تلخ کرد، در دوران دانشگاه هیچ اهمیتی ندارد و کلا فراموش شده است.
آدمی که در اولین سال دانشگاه آنقدر بهخاطرش غصه خوردیم و اشک ریختیم و بعد فهمیدیم ارزشش را نداشته و دنیایمان ویران شد، در ۳۰سالگی تبدیل به غباری از یک خاطره دور دور دور شده که حتی ناراحتمان هم نمیکند. چکی که برای پاسکردنش در ۳۰سالگی آنقدر استرس و بیخوابی کشیدیم، در ۴۰سالگی یک کاغذپارهٔ بیارزش و فراموششده است.
پس یقین داشته باش که مشکل امروزت، آنقدرها هم که فکر میکنی بزرگ نیست. این یکی هم حل میشود، میگذرد و تمام میشود. غصهخوردن برای این یکی هم همانقدر احمقانه است که در ۳۰سالگی برای خرابشدن عروسک پنجسالگیات غصه بخوری!
🔹شک نکن که همه مشکلات، همان عروسک پنجسالگی است.
🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸