11.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داستان مردی که بااشاره امام علی ع به دونیم تقسیم شد!
مَرّة بن قیس از اعیان و اشراف عرب و صاحب قبیله بزرگی بود. او یکصد هزار نفر لشکر مسلح داشت. مهمترین خصوصیت او دشمنی با امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) بود.
او وقتی با خبر شد که مردم از اطراف و اکناف به زیارت قبر حضرت میروند. و به بارگاه حضرتش احترام میگذارند، خشمناک و عصبانی شد و گفت میروم و گنبد و بارگاهش را خراب کرده و قبر حضرتش را محو مینمایم.
او با لشکریانش به طرف نجف رفت. کسی هم جرأت مقابله با او را نداشت، بنابراین او بدون هیچ مقاومتی وارد شهر شد و با چکمه داخل حرم مقدّس گردید، وقتی به نزدیک صندوق مطهر درون ضریح رسید، چون قصد نبش قبر امیرالمؤمنین را داشت ناگهان انگشت مبارک حضرت از شکاف صندوق بیرون آمد و با اشاره ای او را به دو نیم تقسیم نمود.
ابوالقاسم فردوسی در این مورد چنین سروده است:
شهی که زد به دوانگشت مُرّه را به دو نیم
بری قتل عدو ساخت ذو الفقار انگشت
جسد مَره چون قطعه سنگی شده بود، بدون اینکه قطرهای خون بریزد.او را ازحرم بیرون آورده و در کنار دروازه نجف انداختند. و تا مدتها جسد در آنجا بود، هر حیوانی که به جسد میرسید، روی آن بول و کثافت میکرد. بالاخره بستگان او و یا دشمنان حضرت علی (علیه السلام) جسد را برداشته و او را دفن کردند.
در داخل ضریح مبارک در جهت جنوبی صندوق مطهر نزدیک سر مبارک جایگاه مقدس و مبارکی قرار دارد که به آن مَوضِعُ الاِصبَعَین به معنی جایگاه دو انگشت می گویند.
📗 نجفی، محمدحسن، جواهر الکلام فی شرح شرائع الاسلام، ج34، ص62.
🍃🍃🌸🍃
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
🍃🍃🍃🌸🍃 #رسوایی درست نمی شد، زندگیی که روی آب بنا شده بود درست نمی شد... سمیرا و علی که شب را به
🍃🍃🍃🍃🌸🍃
#رسوایی
چشمان سمیرا درشت شد و خودش را کنارم کشاند .
-دیوونه شدی بهار؟ داری به رفتن فکر می کنی؟
سری تکان دادم. آن ها که جای من نبودند بیرون گود ایستادن و امید واهی دادن را
خوب آموخته بودند اما من آستانه ی تحملم تمام شده بود .
سرم را روی زانوانم گذاشتم. چقدر دل نازک بودم که اشک هایم بند نمی آمد .
-میرم، هر جا که باشه هر زمانی که باشه اگه یه روزی ماجرا علنی بشه و بی گناهی
پدرم ثابت بشه آدمای این خونه رو با بدی هاشون تنها میزارم و میرم .
سمیرا دستش را دور شانه ام انداخت و سرش را کنار گوشم آورد .
-با این فکرا فقط خودتو آزار میدی بهار، عمران نمیزاره بری هیچوقت .
نمی خواستم حقایق را برایم بازگو کند، سکوتم که کشدار شد عزم رفتن کرد .
-برم لباسای ماهان و عوض کنم .
فین فینی کردم و سرم را بلند کردم. سردرد امانم را بریده بود . نیم ساعتی از رفتن سمیرا
گذشته بود و گردن وا مانده ام درد شدیدی گرفته بود و استخوان هایم به ترق تروق
افتاده بود .
از سرویس بیرون آمدم که وسط اتاق دست به کمر دیدمش. نه اخمی داشت نه عصبانیت
در چهره اش جولان می داد .
هر دو رو در روی هم ایستاده بودیم آن قدر نزدیک که نفس هایش به صورتم می
خورد.خود بی اراده ام خواهان این نزدیکی بودم، به چه کسی میگفتم عطرش تسکین دردهایم
بود؟! دستش بالا آمد و چانه ام را گرفت و سرم را بالا کشید .
-بمن نگاه کن .
مانند سابق از خیره شدن در چشمانش نمی ترسیدم، درستش این بود بگویم آن غول
شاخ و دم داری که از عمران ساخته بودم مدت ها بود که دیگر خودنمایی نکرده بود .
که باشه، یه روز دیدم دردونه ی حاج محمود دلش برای پسر عموش می ره خواستم-
پشیمون نیستم از اون روز، نیستم چون خواسته هامو به دست میارم به هر قیمتی هم
عزیزترین عزیز حاج محمود و بچزونم و چزوندم. غلط می کنی فکرت و آیندت با اون
باشه، با منی تا وقتی که موهات همرنگ دندونات بشه، جنازتم تحویل اون پسره بچه
ننه
نمیدم. فهمیدی؟
حرف هایش، قلب آرامم را به تکاپو انداخته بود کجای کلماتش نشانی از عشق بود که
قلبم دیوانه وار خودش را می کوبید و گونه هایم رنگ گرفته بودند؟ زبان این مرد را فقط
قلبم می فهمید .
تکانم داد .
-با توام دختر حاجی.. .
افسارم به دست قلبم افتاده بود و چنان می تاخت که نمی شد جلویش را گرفت .
-تو اصلا دوسم داری؟چه می خواست بشنود و چه شنید...
چانه ام را رها کرد و با دو انگشت به شانه ام کوبید .
-من هر چی رو نخوام نگه نمیدارم .
سر بسته و بی آن که مستقیم اشاره کند، پاسخم را داده بود .
پاسخی که مرا لال نکرد و بیشتر برای گرفتن جواب پیشروی کردم .
-ولی بنظرم اون فاطمه رو بیشتر دوست داری چون برای اون ناراحتی، نگرانی بیشتر
برای اون ناراحتی تا برادرت .
لبش را زیر دندان هایش کشیده بود و کلافه نگاهم می کرد. دست خودم نبود می
خواستم او هم همانند من باشد، کلافه، سردرگم، درمانده...
آستینم را گرفت و همراه خودش به سوی تخت برد .
-چت زدی بهار، ناخوشی چیزی هستی؟
دستش را از روی پیشانی ام کنار زدم و روی تخت جابه جا شدم. پیراهنش را از سرش
کشید و برق را خاموش کرد. در برابر باز کردن کش سرم مقاومت می کردم اما او قلدرانه
گیسوانم را از بند کش رها کرد و همانطور که دمر دراز کشیده بود و آرنج هایش ستون
بدنش شده بود انگشتانش را میان موهایم فرو برد .
-بگو دردت چیه؟
فین فینی کردم و به پهلو خوابیدم .
-هیچی ولم کن
ادامه دارد.....
🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸**
🍃🍃🍃🌸🍃
#ارسالی_اعضا ❤️
سلام به فاطمه خانم خسته نباشیدبرادوست عزیزمون که درمون خارپاشنه میخواستن سرکه سیب خونگی رابانوره سنتی خمیرکنن وبگذارن محل دردخارپاشنه به مدت پنج دقیقه وده روزتکرارکنن خیلی زودخوب میشن انشاءالله
سلام صبح شما بخیر فاطمه خانم برای خانمی که پریود ش بازبشه گل بومادران 2قاشق رادر۲لیوان آب دم کندرو زی یک لیوان بایک قاشق عسل میل کند پریودش بازمیشود☘
🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸
🍃🍃🍃🌸🍃
#پیشنهاد_اعضا ❤️
سلام به همه
دوست عزیزی گفتن که یه سالی گوش هاش صدای هوم هوم میده وتا حالا خوب نشده،
بهترین درمان اینه که برن طب سنتی وبرای پشت هر طرف گوش ۲تا زالو بزارن،
خیلی کمکشون میکنه،
وبعد از یه ماه دیگه دوباره بزارن،
به امید خدا خوب میشن.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍁 ترجمه دلنشین آیات ۶ و ٧ سوره مبارکه مدثر.
🔎 جستجوی سوره: #مدثر
#مصحففارسی
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📖 تلاوت دلنشین بخشی از آیات ۴۳ و ۴۴ سوره مبارکه ابراهیم.
🔎 جستجوی قاری: #عبدالرحمنمسعد
#مصحفعربی
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
🍃🍃🍃🌸🍃
گذری بر زندگی پر فراز و نشیب دختری ماه روی به نام #ایل_آی آخرین فرزند پاییز....
🍃🌸🍃
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
🍃🍃🍃🌸🍃 #داستان_ایل_آی به قلم پاک #فاطمه_دادبخش(یاس) اگه بگم نترسیدم دروغ گفتم واقعاً عین موش
🍃🍃🍃🌸🍃
#داستان_ایل_آی
به قلم پاک #فاطمه_دادبخش(یاس)
دختره میون خنده گفت رسم خوش آمدگوییمون بس که قیافت اوسکل میزنه
_اینجا چه خبره
با این صدا هممون به طرفش برگشتیم خانم صالحی بود که خیلی جدی به نازنین بانو نگاه میکرد وبعد با دیدن چشمای گریون من داخل اومد و گفت
چی شده
زبونم لال شده بود صدام در نمیومد
خانم صالحی با عصبانیت طوری که منم جا خوردم سر نازنین بانو داد کشید
_باز چیکار کرده فریده باز یه ضعیف تر از خودت گیر آوردی عقده هاتو باز کردی
یه کاری نکن بندازمت انفرادی
نازنین بانو یه یکباره پاشد سینشو جلو داد چانشو برد بالا انگشت اشارش سمت خانم صالحی برد و گفت
حرف دهنت بفهم ننه زهرا فک کردی کی هستی که بتونی منو بدون دلیل ببری انفرادی این اولنش
دوم ندش من نازنین بانو هستم فریده واسه خودیاس تو نخودی هستی
خانم صالحی کنارم واستاد و گفت
__خانم رسولی مقدم چی شده چرا گریه میکنی
یکی از دخترا که معلوم بود از خانم صالحی حساب میبره گفت
_زهرا خانم زیاد لی لی به لالاش نزارین چیزی نشده
خانم صالحی با ابروهای گره کرده جدی رو به دختر داد زد
_زهرا خانم نه خانم صالحی
بگو چی شده تا همتون راهی انفرادی نکردم
همه ترسیده بودن من از ترس اشک چشمامم خشک شده همینجور هاج و واج نگاه کردم
خانم صالحی یک قدم نزدیکم شد و با لحن مهربونی گفت
_چیکارت کردن اذیتت کردن؟؟
_با تته پته گفتم پتوم....
رفت جلو و با دیدن پتو و تخت خیس که معلوم بود با عصبانیت برگشت سمت فریده
همون لحظه هم با دیدن پاکت آجیل و آشغالای روی زمین محکم داد زد
____مجیدی....
من مونده بودم مجیدی دیگه کیه که یکی از دخترا فوری اومد سمت خانم صالحی و گفت
_خانم صالحی تورو خدا فقط خواستیم شوخی کنیم چیزی نشده که
خانم صالحی با جدیت داد زد
_یا میگید کدومتون اینکارو کردین یا میرید انفرادی
بعدم انگشت اشارشو سمت همشون گرفت و گفت
_ازین به بعدم سرتون به کار خودتون باشه بشنوم بفهمم با تازه ورودا بد تا کردین اذیت کردین طور دیگه ای باهاتون رفتار میکنم اینجا چاله میدون نیس که هر جور دوس داشته باشید رفتار کنید
فریده با چشمای قرمز و حالت بی نهایت عصبانی جلو اومد و گفت
_خیلی داری واسش جلزولز میکنی مگه اون یه قاتل نیس
آسی ساکت نگاه میکرد با این حرف فریده آروم طوری که من بشنوم گفت
یه قاتل خوش شانس پولدار
خانمی با هیکل درشت دم در سلول اومد و گفت
_رئیس کاری داشتین؟؟......
🍀کپی برداری از داستان ایل آی پیگرد قانونی و الهی دارد❌
🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸**
#داستان_کوتاه
▫️از بصره آمده بودند دیدن امام علیه السلام؛
عریضه دلشان پر بود از شکایت؛
شکایت از یونس بن عبدالرحمن.
گلایه پشت گلایه؛
اتهام پشت اتهام.
یونس که در خانه امام رضا علیه السلام حاضر بود
حرف ها را میشنید؛
خودش را اما به #امر_امام علیه السلام، پنهان کرده بود.
بصری ها که رفتند، با اشک و آه آمد خدمت امام؛
میخواست از خودش دفاع کند.
اما شنید که:
یونس! ... فرض کن در دست تو مرواریدی باشد،
مردم امّا بگویند سرگین شتر است!
حرف مردم آیا ضرری دارد؟!...
گفت: نه!
امام رضا علیه السلام فرمود:
وقتی امام تو از تو راضی باشد حرف مردم چه ارزشی دارد؟!
حالا قلب یونس بن عبدالرحمن آرام گرفته بود،
آرامشی از جنس رضایت امام زمانش.
📚بحارالأنوار جلد۲، صفحه ۶۵.
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
🍃🍃🌸🍃🍃
#پیشنهاد_اعضا❤️
سلام به دوستان عزیزم من کاشانی هستم عزیزم اصلا کاشانی ها خسیس نیستن همه جا همه جور آدمی دارن
رسم ما کاشانی ها اینه مراسم عقد مال دختره مراسم عروسی مال پسر حالا خانواده دختر میخان عقدو محضر بگیرن میخان تالار بگیرن این دیگه مربوط به خانواده دختره. سرویس طلا ساعت مال دامادع خانواده دخترم شمایل همون گردنبند طلا همراه با ساعت میخرن برا داماد البته الان داخل کاشان توافقی شده یعنی جفت طلا نمیخرن عقدو عروسی کمک هم میکنن تا یه مراسم جمع و جور بگیرن لطفا اهل هرجا هستید رسوماتی که باعث عذاب و خرج الکی میشه باعث میشه خانوادها به مشکل بخورن بریزین دور ساده بگیرین یکم تا جونا راحت ازدواج کنن
•
•🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸
🍃🍃🌸🍃🍃
#تجربه_اعضا❤️
سلام خواهرای گلم🌹🌹
واما درمورد رسم رسومات ازدواج مهریه وجهیزیه
من بعضی وقتها واقعا تعجب میکنم از رسومات مردم😡که خانواده دختر به خاطر جهیزیه خودشون رو تحت فشار قرار میدن ماعرب زبان هستیم اگه خواستیم دختر شوهر بدیم همه ی هزینه های ازدواج از طلا ولباس وسایل منزل وخونه وحتی مراسم عقد وازدواج همه وهمه بر عهده ی داماد هستن حالا اگه خودمون دوست داشتیم برا دخترمون وسایل به عنوان کادو میدیم اونهم اختیاریه واگر خواستیم پسرمون زن بدیم همه ی مراسم وجهاز وهزینه های عروس وعروسی باخودمون هست چون ما عقیده داریم دختر خودش طلا هست چه دختر بدیم وچه دختر بگیریم ما طلا دادیم وگرفتیم پس با طلا هیچ چیزی مقایسه نمیشه
هم دختر بدیم هم باید پول روش گذاشت واقعا تعجب آوره😡😡
•
🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸