🍃🍃🍃🍃💕💕
#تقاضای_همفکری ❓
سلام فاطمه جان حالتون خوبه من چندبار بهتون پیام دادم ولی نزاشتین کانال😔
ممنون میشم این پیاممو بزارید
من ۱۵ هفته باردارم الان ۴.۵ هفته خونه مادرمم چون به خونه ی خودم ویار دارم و حالم بد میشه
ولی دیگه خسته شدم میخوام برم خونه ی خودم
میخواستم از دوستان گلم بپرسم تجربه ایی دارن که چی میتونم بخورم که ویارم تموم بشه و حالت تهوعم بهتر بشه
خواهش میکنم بزارید کانالت تا بتونم برم خونه خودم
ممنون از کانال قشنگتون
من دلارامم🍃✨
❓❓❓❓❓❓❓❓❓
#همفکری
#حرف_دل
#تقاضای_همفکری
آیدی ادمین: @Fatemee113
منتظر نظرات زیبا شما عزیزان هستیم.😍😊
در این #دورهمی_بزرگ_همراه_ما_باشید
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
📚داستان واقعی و آموزنده ای تحت عنوان👈 دختری بنام سودابه #سودابه_قسمت_بیست_ودوم چرا باید شبیه زنای
📚داستان واقعی و آموزنده ای
تحت عنوان👈 دختری بنام سودابه
#سودابه_قسمت_بیست_وسوم
تلویزیون خاموش کردم،صدای اونا هم قطع شد
سهیل گفت پاشو
چیزی که دیدم تمام بدنم دون دون شد،یخ کردم
سهیل گفت سودابه
شادی اشفته رو تخت من نشست
گفتم خیلی پستی
دویدم تو راه پله
زن همسایه سرش بیرون بود
میدونستم سهیل اون شکلی بیرون نمیاد،تو خیابون بودم که از تراس خونه داد زد سودابه
دویدم تا جایی که نفس داشتم
چطوری تونست اینکارو کنه
تو خونه من..
تو یه کوچه رفتم جلو یه خونه نشستم،گند بزنن این زندگیو
خاک تو سرت سودابه
میمردی بهتر بودگریم گرفته بود
اخه چرا انقدر من بدبختم
مونده بودم کجا برم
خونه مامانم؟نه
اونجا برم چی بگم،بگم حق با شما بود،دوست هم که ندارم برم
خونه مادر شوهرم،باید برم اونجا
تا خونه اونا هزار بار اون صحنه جلو چشم بود،انقدر گریه کرده بودم که فکر میکردم،هر آن ممکن چشام بیافته بیرون،سرم سنگین بود،رسیدم جلو در خونه مادر شوهرم،زنگ زدم
پدر شوهرم در و باز کرد
منو دید جا خورد
گفت سودابه؟
مادر شوهرم اومد جلو در گفت کیه
چشش به من افتاد
گفت چی شده؟
سهیل خوبه؟
بغضم ترکید جلو در راهرو نشستم گریه کردن،مادر شوهرم گفت سهیل چیزی شده،پدر شوهر گفت بیا تو ببینم چی شده
زیر بغلم و گرفت رفتم تو خونه
گفتم سهیل خوبه
مادر شوهرم نفسشو داد بیرون
گفت چی شده پس،این چه ریختیه
شبیه زنای خیابونی شدی
عصبانی شدم
با گریه گفتم اره خودمو شکل زنای خیابونی کردم تا از چیزی که میترسیدم سرم نیاد
که اومد،بلند بلند گریه کردم
نفس دیگه نداشتم،پدر شوهرم اب اورد،به زور یکم خوردم
رفتم جلو پنجره،هوا نبود
پدر شوهرم یواش به مادر شوهرم گفت یکم حرف نزن ببینم چی شده
اومد سمتم،گفت چی شده سودابه جان،گفتم الان رفتم خونه دیدم سهیل با دوست دختر قبلیش رو تخت خونم….
🔮 ادامه دارد⬅️⬅️⬅️
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
🍃🍃🍃🍃🌸🍃
سلام عزیزم عشق یعنی همسرم مادر مریضمو مثل مادر خودش میدونه و خونه خودمون مراقبشه😊😊😊
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
▪️حضرت آیت الله بهجت قدس سره:
🏴 علت تأکید حضرت زهرا علیهاالسلام در این وصیت مهم خود به علی علیهالسلام که: «إِدْفِنی لَیلاً ...؛ مرا شبانه دفن کن!»؛
برای اعلام جدایی و نارضایتی از دستگاه حاکمه و طبلِ مخالفتی بود که صدای آن تا روز قیامت، برای مسلمان و کافر ثابت و باقی است.
📚 در محضر بهجت، ج١، ص ١٣١
#آیت_الله_بهجت_ره
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
❤️نیایش شبانه با پروردگار
خــــــدای عـــــزیز و مــــهربان!
مهربانیت همانند امواج دریا پی در پی
ساحل وجودم را در بر میگیرد
و به دستِ قدرت تو ،
تمام تیرهای بلا شکسته میشود…
تو هر زمان با من و در کنار من بودهایی
من در “گهوارهی” محبتت چه آسوده آرام گرفتهام…
پس ای “خـــــداے “مهربانم…
به ذکر نام زیبایت و نیایش لحظههایت ،
وجود زمینیَم را ملکوتی گردان…
تا آنچه تو میخواهی باشم
و از آنچه من هستم “رها” شوم ،
که تو… بی نیاز و من “غرق” نیازم
✨✨✨شبتون آرام✨✨✨
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
هدایت شده از تبلیغ های خصوصی رنج کشیده ها ❤️
بشتابییییید😄😄😄
❌ پکیج تپلی صورت ❌
( مناسب خانم ها و آقایان و حتی کودکان )
قطعی ترین روش چاقی صورت ✅
برای چاقی صورت و گونه گذاری
دیگر نیازی به تزریق ژل نخواهید داشت❌ بدون عوارض ❌
پک چاقی صورت ضمن چاقی صورت باعث شفافیت پوست صورت هم میشود
💚 اثر دهی با یک دوره استفاده
برای گرفتن اطلاعات بیشتر 👇
https://eitaa.com/joinchat/3780837999C73102f1843
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
🍃🍃🍃🍃🍃🌸🍃 #داستان_زندگی_اعضا❤️🌺 #گندم گندم باحسین تماس گرفتی پاشودخترم پاشوتماس بگیر شماره ح
🍃🍃🍃🍃🌸🍃
#داستان_زندگی_اعضا❤️
#گندم
روی دوزانونشستم ازخاکهای روی زمین
برداشتم وتوسرم می ریختم
مهنازجلوامدوبغلم کرد
گندم باخودت اینکارنکن جگرهمه ریش شد
گندم برات بمیرم
مهنازببین ببین چه سرنوشتی ماداریم
مهنازمن تنهابودم داشت باهام حرف می زد
دیگه صداش نشنیدم کلی التماسش
کردم
کلی بوسیدمش اماجواب نداد
می دونی توغسالخونه دربازکردن بهم
گفتن برای اخرین بارنگاش کن
باهاش خداحافظی کن باورت میشه
مهنازتواصلاباورمی کنی
مهنازسرم روی شونش گذاشت
خدابهت صبرزینبی بده گندم من
ازبغل مهنازخودم جداکردم دنبالش
دویدم
کجامی برینش بابام کجامی برن
فایده نداشت فقط صدای هیاهوو
گریه بود
خانمهامی گفتن این فقط ماموربود
سه تانوه ش بزرگ کنه سروسامان بده
وبعدبره پیش دوتابچه هاش بره
مادربزرگ حال خوبی نداشت
یکی طرفم امددستم گرفت چقدر
شبیه مسلم بودچندبارپلک زدم
مسلم تویی
اره منم
باورم نمیشدیک صورت استخونی وضعیف
مسلم باباغصه توروخردازوقتی
فهمیدمریضی طاقت نیاورد
مسلم زارمی زدومنم همراش
سه روزگذشت جمعیت زیادی می امد
ومی رفت
هیچ کس باورش نمی شدمرگ بابابزرگ
توسن پنجاه وپنج سالگی وبه یکباره
همه روشوکه کرد
بعضی هامی گفتن بایدازپزشک بیمارستان
شکایت کنیم حتی یک نوارقلب نگرفته
واین قلب بابابوده نه معدش وامپول
مسکن کارویکسره کرده وبابا
دچارایست قلبی شده
می دونستیم دستمون به جای بند
نیست وشهرماکوچکه وشکایت جزتکه تکه
کردن جسدبرای ماچیزی نداره
همه چی روتاقیام قیامت به خدا
سپردیم
بعدهفت روزبه شهرامدیم وانجاهم یک
مراسم گرفتیم
وده روزازمرگ بابامی گذشت من نه با
کسی حرف می زدم ونه کاری داشتم
یک گوشه می نشستم وفقط گریه
می کردم وخودم سرزنش می کردم
من پرستارخوبی نبودم وچرااینجوری
شدوچراکاری نکردم
ساعت به ساعت خاطره اون شب برام
تداعی می شد
بعدده روزچندتاازکاسبهایی که کنارم
مغازه داشتن ومنیره دنبالم امدن
ومنوبه مغازه بردن
تومغازه هم باکسی حرف نمی زدم
دیرمی رفتم وزودمی بستم
چکهای مغازه برگشت خوردازطلاهام
فروختم وچکهاروپاس کردم
حسین تمام حواسش به پونه ورضابود
نرجس خانم دوهفته کنارم موند
اونم غصه می خوردوسعی می کردبا
دلداریهاش ارومم کنه
چهل روزگذشت شده بودم یک مرده
متحرک مراسم چهلم باباخیلی ها
ازدیدن قیافه وحالم تعجب می کردن
صدام خوابیده بودوچندباربیهوش شدم
زندگی برام بی معنی بود
دیگه هیچی خوشحالم نمی کرد
همه رفتن سرخونه وزندگیشون
من یک گوشه می خوابیدم وبرام مهم
نبودحسین وبچه هاکجامی خوابن
چی می خورن حال گلروهم چنان تعریفی
نداشت نگاش می کردم دلم بیشتر
ریش می شد
پونه روصدامی زدم وبوش می کردم
تواخرین نفری بودی کنارباباخوابیدی
تواخرین نفری بودی بابابوست کرد
توبوی باباروبرام میدی
پونه اشکش می باریدوازم می پرسید
مامان وقتی بمیریم کناربابامیریم
اره دخترم دعاکن مامانت بمیره
اشکام پاک می کردومی گفت نگو
من دیگه مامانی ندارم...
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
17.35M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃🍃🍃🍃🍃🌸🍃
#ارسالی_اعضا ❤️
واکنش مردها به پیامهای عاشقانه دوستت دارم
نیاز مردها
نیاز زنها
زندگیتون شیرین🤲
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
*🍃🍃🍃🍃🍃🌸🍃
#چه_حرفی_گفتی
هر موقع پیش بیبی غر میزدی، میگفت:
« خب حالا تو ام! چرخ روزگار که از رو دلت رد نشده این همه داری آه و ناله میکنی مادر جان.. حتی اگه رد هم شده باشه باز نباید غصه بخوری! دل مثل میوهس؛ همه جورش قشنگه شکستش قشنگه.. خشکش قشنگه! لهش قشنگه؛ پودرش قشنگه! مهم فقط اون تالاپ و تولوپس؛ همین که میزنه ینی خدا کریمه هنوز! فکر نمیکنم تا وقتی اون بالایی کریمه ناامیدی روا باشه!»
#هانیه_قبادی
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
🍃🍃🍃🍃🍃🌸🍃 #سرنوشت🌱 زینب خانوم که هیچ وقت به شوهرش دروغ نمیگفت کمی من من کرد تا بلکه موضوع دیگری پ
🍃🍃🍃🍃🍃🌸🍃
#سرنوشت 🌱
زینب خانوم سریع گفت
_خودم جمع می کنم
ولی حسن آقا با صدای کمی بلندتری گفت
_ من صبح تا شب تو اون مغازه سرپام تو سرما تو گرما جون می کنم تا اینها چیزی کم و کسر نداشته باشند
عصای دستم بشن بلای جونم شدن
سه تا بچه الان بزرگ کردم هیچ کدوم نتونستن دانشگاه برن
از فردا کارای خونه رو کیمیا میکنه
لحنش به قدری قاطع بود که همه ساکت شدن
کیمیا با ناراحتی اومد سفره رو جمع کرد
ظرفا رو برداشت برد آشپزخونه شروع به شستن کرد
کارش که تموم شد میخواست به اتاقش بره که حسن آقا دوباره گفت
_ کو چایی؟
برگشت آشپز خونه و یه چایی برای پدرش ریخت آورد و جلوی پدرش گذاشت
رضا و حسین شاهد این ماجرا بودند
دوباره کرم ریزی رضا شروع شد و گفت
_منم چای می خوام
کیمیا نگاه غمگینی به برادرش کرد که صدای حسن آقا دوباره ساکتش کرد
_ برای برادرت چایی بریز
کیمیا دلش نمی خواست اینجور غرورش بشکنه
راه چارهای نداشت به آشپزخونه برگشت و یه چایی برای رضا ریخت و آورد گذاشت جلوی رضا
حسن آقا لا اله الا الله ای گفت و بعد گفت
_ حتماً الان باید بگم خودت عقلت نمیرسه مادرت و حسین هم منتظر چایی هستند
تقصیر تو نیست تقصیر زینب
که کار یادت نداده ازت کار نکشیده که کار یاد بگیری
عوضش دو متر زبون داری
زینب خانوم ناراحت شد و گفت
_حسن آقا بزار بمونه بعد از صحبت میکنیم
ولی حسن آقا گفت
_چه صحبتی خانوم دخترت ۱۸ سالشه
هم سن و سالای این یه خونواده رو میچرخونن
از بس لی لی به لالاش گذاشتی حرف نزدی این شده
از همین امشب همه کارهای خونه رو کیمیا میکنه
درس خوندن که بلد نیست
من گفتم بزار درس بخونه واسه خودش کسی بشه ولی دیدم نه لیاقت میخواد بعضی چیزها
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌸🍃
#ادمین: با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه دوستان گلم.
بنا به درخواست خیلی زیاد شما دوستان عزیزم. کانال #دورهمی ۲ ایجاد شده و ادامه همان داستان #حامی_و_س_و_گند بارگزاری میشود. لطفا همه دوستان عضو شوید تا ادامه داستان بارگذاری بشه😍😘
https://eitaa.com/joinchat/2840396462C8844aef14e
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨ لِكُلِّ شَيءٍ زَكاةٌ وَ زَكاةُ العَقلِ احتِمالُ الجُهّالِ
🔅 براى هر چيز زكاتى است و زكات خِرَد ، تحمّل نادانان است
📚 غررالحکم
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c