رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
📚داستان واقعی و آموزنده ای تحت عنوان👈 دختری بنام سودابه #سودابه_قسمت_بیست_ودوم چرا باید شبیه زنای
📚داستان واقعی و آموزنده ای
تحت عنوان👈 دختری بنام سودابه
#سودابه_قسمت_بیست_وسوم
تلویزیون خاموش کردم،صدای اونا هم قطع شد
سهیل گفت پاشو
چیزی که دیدم تمام بدنم دون دون شد،یخ کردم
سهیل گفت سودابه
شادی اشفته رو تخت من نشست
گفتم خیلی پستی
دویدم تو راه پله
زن همسایه سرش بیرون بود
میدونستم سهیل اون شکلی بیرون نمیاد،تو خیابون بودم که از تراس خونه داد زد سودابه
دویدم تا جایی که نفس داشتم
چطوری تونست اینکارو کنه
تو خونه من..
تو یه کوچه رفتم جلو یه خونه نشستم،گند بزنن این زندگیو
خاک تو سرت سودابه
میمردی بهتر بودگریم گرفته بود
اخه چرا انقدر من بدبختم
مونده بودم کجا برم
خونه مامانم؟نه
اونجا برم چی بگم،بگم حق با شما بود،دوست هم که ندارم برم
خونه مادر شوهرم،باید برم اونجا
تا خونه اونا هزار بار اون صحنه جلو چشم بود،انقدر گریه کرده بودم که فکر میکردم،هر آن ممکن چشام بیافته بیرون،سرم سنگین بود،رسیدم جلو در خونه مادر شوهرم،زنگ زدم
پدر شوهرم در و باز کرد
منو دید جا خورد
گفت سودابه؟
مادر شوهرم اومد جلو در گفت کیه
چشش به من افتاد
گفت چی شده؟
سهیل خوبه؟
بغضم ترکید جلو در راهرو نشستم گریه کردن،مادر شوهرم گفت سهیل چیزی شده،پدر شوهر گفت بیا تو ببینم چی شده
زیر بغلم و گرفت رفتم تو خونه
گفتم سهیل خوبه
مادر شوهرم نفسشو داد بیرون
گفت چی شده پس،این چه ریختیه
شبیه زنای خیابونی شدی
عصبانی شدم
با گریه گفتم اره خودمو شکل زنای خیابونی کردم تا از چیزی که میترسیدم سرم نیاد
که اومد،بلند بلند گریه کردم
نفس دیگه نداشتم،پدر شوهرم اب اورد،به زور یکم خوردم
رفتم جلو پنجره،هوا نبود
پدر شوهرم یواش به مادر شوهرم گفت یکم حرف نزن ببینم چی شده
اومد سمتم،گفت چی شده سودابه جان،گفتم الان رفتم خونه دیدم سهیل با دوست دختر قبلیش رو تخت خونم….
🔮 ادامه دارد⬅️⬅️⬅️
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c