"توسل"
چند روزی بود وقتی وارد مدرسه می شدم صدای دلنشین که از همسایهی بغل می آمد دلم را می برد، شعاع آفتابی که توی ایوان روی مزائکها افتاده بود و صحن مدرسه که آب پاشی شده بود حال وصف نشدنی به آدم میداد،
طوری که می خواستم همونجا بمونم و گوش کنم و همه وجودم از عطر بوی آشی که برای صبحانه آماده کرده بود جانی تازه بگیرد،
دوسه روزی که گذشت،
یواش یواش فهمیدم که بچه های مدرسه هم با اون صوت احساس خوبی دارند و خیلی دلشون می خواد توی اون فضا قرار بگیرند.
با خودم فکری کردم و تصمیم گرفتم تو مدرسه یه روز روضه بگیرم و این حال معنوی را داخل محیط مدرسه ایجاد کنم.
اما راستش اونقدر دستم باز نبود و هزینه های سنگین مدرسه رو دستم مونده بود.
اهل محل هم چندان وضع مالی خوبی نداشتند که به روضه کمک کنند.
احساس می کردم برای خوب شدن حال بچه ها هم لازم هست و شاید بهانه ای باشد تا ارتباط بچه ها با اهل بیت علیهم السلام قوی تر شود.
هر طور بود تصمیم خودم را گرفتم و از خدا استمداد طلبیدم..
بالاخره مقداری پول جور شد ولی باز هم نمیشد با این پول نذری تهیه کرد.
آخرش باید با بچه ها در میان می گذاشتم.
سر صف صبحگاه دانش آموزان را در جریان قرار دادم و
پاکت کوچکی به دیوار سالن نصب نمودم و این جمله را بر روی آن نوشتم
( هر حرفی داری اینجا به مادر بگو)
بچه ها دلنوشته های خود را درون آن می انداختند.
نذری هایشان را می آوردند،
روز آخر بود و قرار بود فردای آنروز روضه حضرت زهرا( س) در مدرسه بر پا شود..
یکی از بچه ها که وضع مالی خوبی هم نداشت آمد گفت؛
«آقا می تونیم برا روضه قرض بگیریم.» گفتم؛ از پدر و مادرت اجازه بگیر اگه اجازه دادند اینکارو بکن.
بساط روضه پهن شد و صدای دلنواز مداحی در مدرسه کوچک ما پیچید.
ایستاده بودم و به بچه ها خوش آمد می گفتم که همون دانش آموز آمد جلو و یک تکه کاغذی شبیه پاکت را به من داد، بازش کردم دیدم مقداری پول نقد است گفتم عزیزم نذرت قبول باشه از پدرت تشکر کن، گفت از بابام نگرفتم گفتم خب از مادرت، گفت از مادرم هم نگرفتم، با تعجب پرسیدم قرض گرفتی؟
گفت نه آقا، این پول توجیبی منه از اونروز که اعلامیه روضه رو دیدم دیگه خوراکی نخریدم و پولمو جمع کردم آقا نذر من قبوله؟
آخه مادرم مریضه...
همینطور که نگاهم به کاپشن رنگ و رفته و کفشهای تعمیر شدهاش بود،
تو بغلم گرفتمش و گفتم آره عزیزم حتما قبول میشه...
دستش را روی صورتم کشیدم و گفت آقا شما دارید گریه می کنید!
بر اساس یک روایت واقعی
#فاطمیه
#توسل
✍رضایت
نشر فقط فوروارد
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم
هدایت شده از گامی بسوی پرواز🕊🍃
حرم مولا برایت مشکی به تن کرد!
تا قبر خاکیت حکایتِ قربت نکند.
وا امّاه یا ام القمر
#امالبنین
✍#رضایت
🖋گامیبسویپروازᨳ
@sooyeparvaz
از وقتی تصمیم گرفتم مطالعه کنم
کلا زندگیم عوض شد
روزها که فرصت نداشتم
اما
شب وقتی غرق در کلمات می شدم بوی آشنایی از مطبخ به مشامم می رسید
سرم را از روی کتاب بالا می آوردم
همسرم می گفت عیبی ندارد
امشب هم شام نون و پنیر گوجه می خوریم،
اینگونه بود که رفتار همسرم از کتاب بیشتر برام درس زندگی شد..
#یکلقمهداستانک
✍رضایت
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم
هدایت شده از راضیانه🌱
⊱╮
داشتم فکر میکردم آدما با غم هاشون چیکار میکنن...
خودم؟
خودم صبح به صبح میشمرمشون که یه وقت کم نشده باشن بعد تاشون میکنم و میذارم تو ظرف غم
به ترتیب از بزرگ به کوچیک بعضی وقتا میبینم چنتاشون نخ نما شدن اونایی که مدت زیادیه پیش منن.
چن تایی رو حتی یادم نمیاد اینجا چیکار میکنن...
رنگاشون؟ نمیدونم به نظرم رنگ خاصی ندارن ولی همشون بیرنگیشون فرق میکنه!
بعضی آدما دوس دارن غماشونو قایم کنن ازاونان که غمها رو توی ظرف خالی سوهان میذارن کابینت بالایی یا حتی زیر فرش قایمشون میکنن؛ شاید غماشون کمه؛ من اگه این کارو بکنم اون قسمت فرش قلمبه وایمیسته!
بعضیام غماشونو همه جا همراه خودشون میبرن. میدونی من این کارو دوست ندارم اون غم منه نباید ببیننش، حداقل همه نه!
تو چی؟ تو با غمهات چیکار میکنی؟
✎ واحدی
𔓘𔓘 @Raazianeh 𔓘𔓘 🌱راضیانه
دیشب که فرمایشات حضرت آقا را میشنیدم، یک جملهاش مثل صاعقه بر دلم نشست:
«از اسراف اجتناب کنید، همهمان…»
همین یک جمله کافی بود تا بغض کنم. تا به خودم بیایم. تا بفهمم که گاهی جبهه، فقط خاکریز و میدان مین نیست… گاهی جبهه، آشپزخانهی خانهی من است.
چقدر ساده از کنار اسراف گذشته بودم… نانهایی که بیتوجه خشک میشدند، شیر آبی که تا دستم را میشستم، بیوقفه میچکید، چراغهایی که بیدلیل روشن میماندند، خوراکیهایی که با بیبرنامگی میخریدیم و بعد دور میریختیم…
و حالا، با این تلنگر، فهمیدم که اسراف فقط یک عادت بد نیست؛ یک خطر است. خطری برای کشورم، برای آیندهی فرزندانم، برای برکت خانهام.
اسراف یعنی ناسپاسی. یعنی بیتوجهی به نعمتهایی که دیگران حسرتش را میخورند. یعنی زخمیکردن ریشههای اقتصاد خانواده و کشور.
و در مقابل، صرفهجویی یعنی عقل. یعنی ادب در برابر نعمت.
من، به عنوان یک مادر، یک زن خانهدار، یک سرباز گمنام در خط مقدم اقتصاد خانواده، امروز با فرمان فرماندهام، تصمیم گرفتم که برخیزم.
تصمیم گرفتم که خانهام را سنگر کنم.
تصمیم گرفتم که به بچههایم یاد بدهم:
برکت را باید حفظ کرد.
نعمت را باید حرمت گذاشت.
و صرفهجویی، یک سبک زندگی است.
یک افتخار است.
از امروز، هر بار که شیر آب را میبندم، هر بار که نان مانده را به لقمهای گرم تبدیل میکنم، هر بار که چراغ اضافهای را خاموش میکنم، حس میکنم دارم به کشورم خدمت میکنم.
دارم به فرمان فرماندهام لبیک میگویم.
دارم آیندهی بچههایم را روشنتر میکنم.
و باور دارم:
وقتی حضرت آقا چیزی را خطر میدانند، یعنی واقعاً خطر است.
و وقتی به کاری فرمان میدهند، یعنی در آن خیر عظیمی نهفته است.
پس من، با افتخار، این مأموریت را پذیرفتم.
از خانهام شروع میکنم…
برای کشورم، برای خانوادهام، برای رضای خدا.
✍🏻بارقهیامید
نَشـــــــر=صَــــدَقِہ جاریِہ
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
دنبال یک بینهایت هستم؛ خسته شدهام از هرچیزی که یک زمانی تمام میشود. به هرکدام از بودهای دوروبرم که دلبستهام، بعد از مدتی کوچکیشان افسرده و دلمردهام کرده است. عالم و آدم نمیتواند دلخواهم بشود.
بین گل سرهایم چشم میچرخانم. بیشترشان را پدرِ همیشهغایبم خریده است. چقدر با هدیههایش به دنیای دخترانهام سرک میکشید! گل سرها را یکییکی بر میدارم و نگاهشان میکنم. چرا هر بار کنار هر هدیهای که میخرید، حتماً یک گل سر هم بود؟!
خندهام میگیرد از جوابهایی که دارد به ذهنم میرسد. بیخیال میشوم و با آخرین گل سری که آورده بود، موهایم را میبندم...
ادامه دارد...
✍رضایت
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم
ذهن آدم گاهی اینقدر شلوغ میشه مثل ترافیک ماشینها
تا اون جلوتری رد نشه نمیشه حرکتی زد
آدم مجبور میشه استپ بزنه
@raqsghalam
🖊 رقص قلمᏪ
دنبال یک بینهایت هستم؛ خسته شدهام از هرچیزی که یک زمانی تمام میشود. به هرکدام از بودهای دوروبرم ک
کتاب رنج مقدس داستان دختری به نام لیلاست که در تضاد بین داشتههای خودش و خانواده و اجتماع متحیر مانده است. لیلا بهخاطر موقعیت کاری پدرش که در مأموریتهای فرامرزی است، مجبور است دوری و سختیهایی را تحمل کند و تحمل این سختی ها و مشکلاتِ نبودِ پدر، میشود ناهنجاریهای برخوردی او با اطرافیانش. زندگی لیلا پر از لحظات تنهایی است و این تنهاییها فرصتهایی برای تفکر او ایجاد کرده است. او معیارهایی را برای زندگی آیندهاش برگزیده که شاید اجبار شرایط و زمانه در آن نقش داشته و حالا میخواهد مختارانه و آزاد مسیر زندگیاش را متفاوت جلو ببرد.
@raqsghalam