دیشب که فرمایشات حضرت آقا را میشنیدم، یک جملهاش مثل صاعقه بر دلم نشست:
«از اسراف اجتناب کنید، همهمان…»
همین یک جمله کافی بود تا بغض کنم. تا به خودم بیایم. تا بفهمم که گاهی جبهه، فقط خاکریز و میدان مین نیست… گاهی جبهه، آشپزخانهی خانهی من است.
چقدر ساده از کنار اسراف گذشته بودم… نانهایی که بیتوجه خشک میشدند، شیر آبی که تا دستم را میشستم، بیوقفه میچکید، چراغهایی که بیدلیل روشن میماندند، خوراکیهایی که با بیبرنامگی میخریدیم و بعد دور میریختیم…
و حالا، با این تلنگر، فهمیدم که اسراف فقط یک عادت بد نیست؛ یک خطر است. خطری برای کشورم، برای آیندهی فرزندانم، برای برکت خانهام.
اسراف یعنی ناسپاسی. یعنی بیتوجهی به نعمتهایی که دیگران حسرتش را میخورند. یعنی زخمیکردن ریشههای اقتصاد خانواده و کشور.
و در مقابل، صرفهجویی یعنی عقل. یعنی ادب در برابر نعمت.
من، به عنوان یک مادر، یک زن خانهدار، یک سرباز گمنام در خط مقدم اقتصاد خانواده، امروز با فرمان فرماندهام، تصمیم گرفتم که برخیزم.
تصمیم گرفتم که خانهام را سنگر کنم.
تصمیم گرفتم که به بچههایم یاد بدهم:
برکت را باید حفظ کرد.
نعمت را باید حرمت گذاشت.
و صرفهجویی، یک سبک زندگی است.
یک افتخار است.
از امروز، هر بار که شیر آب را میبندم، هر بار که نان مانده را به لقمهای گرم تبدیل میکنم، هر بار که چراغ اضافهای را خاموش میکنم، حس میکنم دارم به کشورم خدمت میکنم.
دارم به فرمان فرماندهام لبیک میگویم.
دارم آیندهی بچههایم را روشنتر میکنم.
و باور دارم:
وقتی حضرت آقا چیزی را خطر میدانند، یعنی واقعاً خطر است.
و وقتی به کاری فرمان میدهند، یعنی در آن خیر عظیمی نهفته است.
پس من، با افتخار، این مأموریت را پذیرفتم.
از خانهام شروع میکنم…
برای کشورم، برای خانوادهام، برای رضای خدا.
✍🏻بارقهیامید
نَشـــــــر=صَــــدَقِہ جاریِہ
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
دنبال یک بینهایت هستم؛ خسته شدهام از هرچیزی که یک زمانی تمام میشود. به هرکدام از بودهای دوروبرم که دلبستهام، بعد از مدتی کوچکیشان افسرده و دلمردهام کرده است. عالم و آدم نمیتواند دلخواهم بشود.
بین گل سرهایم چشم میچرخانم. بیشترشان را پدرِ همیشهغایبم خریده است. چقدر با هدیههایش به دنیای دخترانهام سرک میکشید! گل سرها را یکییکی بر میدارم و نگاهشان میکنم. چرا هر بار کنار هر هدیهای که میخرید، حتماً یک گل سر هم بود؟!
خندهام میگیرد از جوابهایی که دارد به ذهنم میرسد. بیخیال میشوم و با آخرین گل سری که آورده بود، موهایم را میبندم...
ادامه دارد...
✍رضایت
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم
ذهن آدم گاهی اینقدر شلوغ میشه مثل ترافیک ماشینها
تا اون جلوتری رد نشه نمیشه حرکتی زد
آدم مجبور میشه استپ بزنه
@raqsghalam
🖊 رقص قلمᏪ
دنبال یک بینهایت هستم؛ خسته شدهام از هرچیزی که یک زمانی تمام میشود. به هرکدام از بودهای دوروبرم ک
کتاب رنج مقدس داستان دختری به نام لیلاست که در تضاد بین داشتههای خودش و خانواده و اجتماع متحیر مانده است. لیلا بهخاطر موقعیت کاری پدرش که در مأموریتهای فرامرزی است، مجبور است دوری و سختیهایی را تحمل کند و تحمل این سختی ها و مشکلاتِ نبودِ پدر، میشود ناهنجاریهای برخوردی او با اطرافیانش. زندگی لیلا پر از لحظات تنهایی است و این تنهاییها فرصتهایی برای تفکر او ایجاد کرده است. او معیارهایی را برای زندگی آیندهاش برگزیده که شاید اجبار شرایط و زمانه در آن نقش داشته و حالا میخواهد مختارانه و آزاد مسیر زندگیاش را متفاوت جلو ببرد.
@raqsghalam
🖊 رقص قلمᏪ
دنبال یک بینهایت هستم؛ خسته شدهام از هرچیزی که یک زمانی تمام میشود. به هرکدام از بودهای دوروبرم ک
برشی از کتاب جوان پسند رنج مقدس،
توصیه می کنم این👆 کتاب را برای نوجوان خود تهیه نمایید
«مرشد بی زبان من»
سر سجادهی نمازم محو تماشایش شده بودم،
سبز قبای تنش و نسیمی که زیر پر و بالش را نوازش می داد و اینکه هر لحظه لغزش پایش را بر لبهی تراس نگه می داشت ؛ با هر دانهای تسبیحی که می انداختم به اوج ظرافت خلقتش بیشتر غرق می شدم.
هر دانهای که بر می داشت سرش را بالا می کرد اینطرف و آنطرفش را نگاهی می انداخت،
وقتی مطمئن می شد خطری تهدیدش نمیکند ادامه می داد،
گویا دانه هائی که هر شب بر لب تراس می ریزم تا شاید شامل دعای جنبندهای شوم بهانهای شده بود؛
انگار آمده بود مرشد من باشد تا پیوسته فراموشم نشود که هر دست آوردی زحمت دارد...
✍رضایت
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
شکر برای
چیزی که برایمان شده بود حسرت!🌧
شکر برای وجود آدمهای خوب که؛
دعایشان زیبا و نفسشان گیراست،
و در سایهی لطفشان بدیها گم می شود رحمت بر سرمان سرازیر می شود.
پنجره متفاوت
شهرستان زیبای من🌲
✍رضایت
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
«یلدا»
از گوشهی پرده حریر به حیاط زل زده بود و محو تماشای درخت توی باغچه بود،
نگاهش رقص زیبای دانه های برف که آرام آرام بر زمین می نشست را همراهی می کرد و خاطرات خنده های برف بازی مثل برق از ذهنش گذشت.
صدای «تاق» ظرف انار که مادر روی میز گذاشت حواسش را پرت کرد،
عزیرم هنوز لباست را نپوشیدی؟!
بابابزرگ نزدیکه الان می رسهها!
دخترک آرام به اتاق رفت سکوت دلتنگی فضا را پر کرده بود، شکوفه های قرمز روی لباس سفید که پدر برایش خریده بود او را به یاد دستان گرم و مهربان پدر انداخت،
«سارا جان دوستش داری؟
بله بابا خیلی قشنگه،»
سارا جان میدانی یلدا یعنی چه!
یلدا یعنی بلند ترین شب هم نمی ماند، یلدا یعنی امید یعنی زندگی.»
.
جای خالی پدر و سایهٔ سنکین دلتنگی، قلبش را در جنگال سیاه غم می فشرد حتی درخشش زیبای انار درون ظرف بلوری نتوانست قدری از آن بکاهد.
یلدای پدر بلندتر از امید، زیباتر از آسمان و روشن تر از نور بود،
او پیروز نور بر تاریکی بود.
گلبوسه های مادر عکس بابا را نوازش داد و به همراه قرآن کوچکی کنار ظرف انار گذاشت.
زنگ در به صدا در آمد،
دخترک تکهای از انار را برداشت و دکمهی آیفون را فشارداد.
پدر بزرگ به همراه مادر بزرگ و بستهای در دست وارد شدند.
آغوش گرم و پر از مهر پدر بزرگ بوی بابا می داد.
این چندمین بار بود بعد از جنگ ۱۲ روزه که بابا بزرگ برای نوهاش هدیه خریده بود و خاطرات پدر را در دلش زنده می کرد.
سارا چند دانهی انار را در دهان پدر بزرگ گذاشت،
اشک و خنده نازنین دختر با مرواریدهای صورت چروکیده پدر بزرگ یک صدا شد؛
«یلدا مبارکککک.»
#جنگ_دوازده_روزه
#فرزند_شهید
#یلدا
✍رضایت
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊