🖊 رقص قلمᏪ
دنبال یک بینهایت هستم؛ خسته شدهام از هرچیزی که یک زمانی تمام میشود. به هرکدام از بودهای دوروبرم ک
برشی از کتاب جوان پسند رنج مقدس،
توصیه می کنم این👆 کتاب را برای نوجوان خود تهیه نمایید
«مرشد بی زبان من»
سر سجادهی نمازم محو تماشایش شده بودم،
سبز قبای تنش و نسیمی که زیر پر و بالش را نوازش می داد و اینکه هر لحظه لغزش پایش را بر لبهی تراس نگه می داشت ؛ با هر دانهای تسبیحی که می انداختم به اوج ظرافت خلقتش بیشتر غرق می شدم.
هر دانهای که بر می داشت سرش را بالا می کرد اینطرف و آنطرفش را نگاهی می انداخت،
وقتی مطمئن می شد خطری تهدیدش نمیکند ادامه می داد،
گویا دانه هائی که هر شب بر لب تراس می ریزم تا شاید شامل دعای جنبندهای شوم بهانهای شده بود؛
انگار آمده بود مرشد من باشد تا پیوسته فراموشم نشود که هر دست آوردی زحمت دارد...
✍رضایت
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
شکر برای
چیزی که برایمان شده بود حسرت!🌧
شکر برای وجود آدمهای خوب که؛
دعایشان زیبا و نفسشان گیراست،
و در سایهی لطفشان بدیها گم می شود رحمت بر سرمان سرازیر می شود.
پنجره متفاوت
شهرستان زیبای من🌲
✍رضایت
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
«یلدا»
از گوشهی پرده حریر به حیاط زل زده بود و محو تماشای درخت توی باغچه بود،
نگاهش رقص زیبای دانه های برف که آرام آرام بر زمین می نشست را همراهی می کرد و خاطرات خنده های برف بازی مثل برق از ذهنش گذشت.
صدای «تاق» ظرف انار که مادر روی میز گذاشت حواسش را پرت کرد،
عزیرم هنوز لباست را نپوشیدی؟!
بابابزرگ نزدیکه الان می رسهها!
دخترک آرام به اتاق رفت سکوت دلتنگی فضا را پر کرده بود، شکوفه های قرمز روی لباس سفید که پدر برایش خریده بود او را به یاد دستان گرم و مهربان پدر انداخت،
«سارا جان دوستش داری؟
بله بابا خیلی قشنگه،»
سارا جان میدانی یلدا یعنی چه!
یلدا یعنی بلند ترین شب هم نمی ماند، یلدا یعنی امید یعنی زندگی.»
.
جای خالی پدر و سایهٔ سنکین دلتنگی، قلبش را در جنگال سیاه غم می فشرد حتی درخشش زیبای انار درون ظرف بلوری نتوانست قدری از آن بکاهد.
یلدای پدر بلندتر از امید، زیباتر از آسمان و روشن تر از نور بود،
او پیروز نور بر تاریکی بود.
گلبوسه های مادر عکس بابا را نوازش داد و به همراه قرآن کوچکی کنار ظرف انار گذاشت.
زنگ در به صدا در آمد،
دخترک تکهای از انار را برداشت و دکمهی آیفون را فشارداد.
پدر بزرگ به همراه مادر بزرگ و بستهای در دست وارد شدند.
آغوش گرم و پر از مهر پدر بزرگ بوی بابا می داد.
این چندمین بار بود بعد از جنگ ۱۲ روزه که بابا بزرگ برای نوهاش هدیه خریده بود و خاطرات پدر را در دلش زنده می کرد.
سارا چند دانهی انار را در دهان پدر بزرگ گذاشت،
اشک و خنده نازنین دختر با مرواریدهای صورت چروکیده پدر بزرگ یک صدا شد؛
«یلدا مبارکککک.»
#جنگ_دوازده_روزه
#فرزند_شهید
#یلدا
✍رضایت
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
🖊 رقص قلمᏪ
«ندبه»
صدای خرِتُ خرِت قدمهای اهل ندبه بر روی زمین یخ زده و بخار نفسهای شمرده و سوز سرما که انگار نوک دماغت را برده،
و نوای زیبایی دعا که گوشَت را نوازش می داد صحنهی زیبائی بود.
عطر چایی تازه دم و بوی نان تازه، وقتی وارد خیمه می شدی حال خوشی به آدم می داد طوریکه همه غمُ غصه هایت فراموش می شد.
خادم با وقارِتمام، دم در ایستاده و کیسه کفش را تقدیم کرد.
وقتی وارد شدم یه لحظه مثل برق از ذهنم گذشت؛
«اینجا سالن پذیرائی است یا خیمهی دعا !
چقدر زیباست،»
تا کنون اینقدر عمیق فکر نکرده بودم!
«دعوت شدی و جدای از لذت نیایش، به این زیبائی ازت پذیرائی می شود گوش جان به حرف دلت می سپارند و در آخر هم وعده به اجابتِ مرادت می دهند.»
نگاهم از روی تصویر زیبایی شهدا می گذرد و به عکس حاجی که در کنارش شهید جمهور زینت مجلس شده بود زل می زند،
دلیلش را نمی دانم!
اما مثل نواری خاطرات شهید از ذهنم گذشت و مرا با خود برد.
خانم خادم صدا زد خانم خانم صبحانه،
ظرف یک بار مصرف حلیم با تکهای نان،
نشستم روی زمین سر سفره.
حالم دیگر خوب نبود،
ابر سیاه غم بر دلم نشست،
چشمانم را بستم دلم نمی خواست کتاب خاطرات شهید بسته شود؛
« آن مرد رفته!😭
یک دیپلمات و رئیس مقام اول، و آیت الله، با این همه تواضع، روی زمین بر سر سفره نشسته و با همراهانش مشغول خوردن صبحانه است.»
صدایش در گوشم پیچید؛
«خسته نشدید از این تهمت زدن!»
زیر لب زمزمه می کنم؛
«آنان از بودنت خسته شدند
و ما از نبودنت و جای خالیت.»
جلوتر می رم تا از نزدیک تماشایش کنم، بلکه قدری قلبم آرام بگیرد.
فراضهای دیگر را
زمزمه می کنم؛
«اَین الشموس الطالعه، اَین الاقمارالمنیره،این الانجم الظاهره...
\اَینَ هایم\ قاطی شده بود،
نمی دانستم چه کسی را صدا می زنم؛
امام زمان یا هارداستان!
به خودم می آیم؛
«اینان فدائیان مهدی فاطمه اند.»
خدایا ما گمشدهای داریم که باید همه برایش گم شویم.
صورتم را بر روی قاب عکس می گذارم و نفس عمیق می کشم،
حاجی، شهید جمهور دعا کنید،
برای فرج مهدی فاطمه،
درد دلهایم که تمام می شود،
خانم خادم دستمالی به دستم میدهد؛
«قبول باشه، اشکهایت را پاک کن،
از روی عکس...»
#خاطره
#ندبه
#شهیدجمهور
✍رضایت
نشر فقط فوروارید👇
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
•
هوا خیلی سرد بود!
سرد تر از همیشه؛
منی که همیشه
عاشق برف بودم،
داشتم از برف متنفر میشدم،
اونم ناراحت شده بود و
داشت با یخبندان کردن
تلافی میکرد و انتقام میگرفت!
پاهام سست شده بود و
داشت کم کم خونم یخ میزد!
اما من به خاطر عشقم و اعتقادم،
ایران و نظام مقدسش وایستاده بودم.
باید خودمو مشغول میکردم و
مثل همیشه تنها چیزی که
منو مشغول میکرد و دیگه
متوجه هیچی نمیشدم یاد
پسرم بود که با عشق،عکسشو
نگاه میکردم و ذوق میکردم!
اما ایندفعه به جای ذوق کردن
یه کمی نگرانش شده بودم!
برف نامرد که کوتاه بیا نیست،
باید یه فکری برای پسرم کنم.
دیگه پاهام توان نداشت و
دستام هم داشت کاملا
خشک میشد و حتی نگهداشتنِ
عکس پسرم هم سخت شده بود!
سریع خودکارمو از جیبم درآوردم و
با سختی تمام نوشتم:
مراقب پسرم باشید،
تازه یاد گرفته بگه:بابا!!!
دیگه باید میرفتم و حتی
توان دیدن و نفس کشیدن
نداشتم و فقط باید عکسو
نگه میداشتم که گُم نشه!
سرما و تنهایی و بیکسی
خیلی سخت و سخت بود که
یهو همه چی عوض شد!
تلخی تبدیل به شیرینی!
باید لحظات آخر سلام میدادم:
اَلسَّلامُعَلَیْکَیااَباعَبْدِاللَّه(علیهالسلام)
آقایمن♡:
لحظهی مرگم سرم را روی زانویت بگیر
خار در آغوش گل باشد معطر میشود
|شهیدرحیممجیدیفر|
✍|عَبْدُالْزِّیْنَب|
@ashk128