eitaa logo
🖊 رقص قلمᏪ
54 دنبال‌کننده
19 عکس
2 ویدیو
0 فایل
یه گوشه‌ی دنج برای ثبت احوالات خاص، لینک ناشناس https://daigo.ir/secret/11460246736 لینک جوین https://eitaa.com/joinchat/1565787316Cabb00ee563
مشاهده در ایتا
دانلود
آموزگار دلم آشوب بود بین خوف و رجا! روز اول مدرسه بود، آرزویم این بود که معلم پسرم خیلی خوب باشد. سرویس مدرسه ایستاد و پسرم با ذوق و شوق وارد حیاط شد، و شروع کرد در گوشم وراجی کردن. لابلای شیطنتها و بالا و پائین پریدن های کودکانه اش به من فهماند که به او خوش گذشته است. از من خواست فردا به مدرسه بیایم و معلم جدید و محبوبش را ببینم. زنگ به صدا در آمد و صف‌های منظم بچه ها به نوبت وارد کلاسها شدند. کنار نیمکت پسرم بی صبرانه ایستادم تا معلمش بیاید و او را ببینم. زن جوان با صدای تاق تاق قدم‌ها مثل شلیک گلوله و لباسی که تو آب رفته بود و موهایی که انگار آفتاب خورده رنگش پریده و از مغنعه بیرون افتاده بود وارد کلاس شد. یکمرتبه به زمین میخکوب شدم! نام فرزندم را پرسید و برگه‌ای نقاشی پسرم که روز قبل برنده شده بود را به من داد، یک لحظه نگاهم را از روی نقاشی برداشتم و معطوف خانم معلم کردم، حقیقتا نتونستم بفهم پسرم بهتر رنگ آمیزی کرده یا او بر روی پوست صورتش!!! *************** این روزها با هزار دلهره و دغدغه فرزندانمان را به مدرسه می فرستم نه تنها برای درس خواندن بلکه برای رشد و تربیت، هر رفتاری که از بزرگترها و بویژه معلم در ذهن‌شان نقش ببندد، یک نقشه‌ی راه می شود. اما آنچه نگران کننده است حضور نامناسب و دور از شئون اسلامی بعضی معلمان بر سر کلاس درس است که قطعا در ارتباط اولیه با دانش آموز تاثیر فراوانی در تربیت بچه ها دارد. تحقیقات آماری نشان می دهد معلمان با رفتار خود میتوانند فضایی سازنده یا مخل برای یادگیری و رشد و تربیت دانش آموزان ایجاد کنند وبر تعاملات فردی و تنظیم هیجانات آنان اثرگذار باشند. پوشش و آرایش معلم در مدرسه هر گونه که باشد یک رفتار مثبت به حساب میاید، بچه ها از روز اول تمام ری‌‌اکشنها و رفتار معلم را الگوی خود قرار می دهند. این رفتار ها تا آخر عمر از ذهن دانش آموز پاک نخواهد شد و یک خط مشئ غلط را به دانش آموز القا خواهد کرد. جا دارد مسئولین آموزش و پرورش و آموزشگاهای سطح شهر مجدّانه نسبت به این امر توجه نموده و با قانونگذاری در رابطه با نگه داشتن حد و مرزهای عفاف و حجاب و رعایت حدود شرعی آموزشیاران بر سر کلاس درس، به این امر رسیدگی کنند تا این مسئله در اذهان پاک نو نهالان پاک انقلاب موجب باورهای غلط نشود و با بی حرمتی به حدود الهی و مقدسات آلوده و(مشوّش)نشود. 🔹با عرض معذرت از معلمان خوب کشورم. ✍رضایت نشر فقط فوروارد @raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«بوی ورزقان» مدتی بود که خیلی خسته بودم، خسته از نامردی ‌ها، خسته از دنیای به رحم، تصمیم گرفتم کمتر به سراغ گوشی مبایلم بروم، انگار این وسیله‌ی کوچک مزاحم و اسرار آمیز تقصیری دارد! از دیدن خبرها دلهره داشتم. یک روز « که ای کاش آن روز هرگز نبود» عصرش باید برای خرید آخر هفته به فروشگاه می رفتم. علی از ماشین پیاده شد اما نمی دونم این دوستش فرهاد چطوری جلوی راهش سبز شد! حالا دیگه مگه می شد این دو تا را از هم جدا کرد! مشغول صحبت شدند از نگاهش که روی گوشی انداخت وحالت تعجبی که داشت، دانستم که اتفاق مهمی افتاده! چند دقیقه بعد علی کنار پیاده‌رو روی زمین نشست، سرش را در بغل گرفت و مثل مادر بچه مرده شروع کرد بلند بلند گریه کردن. مطمئن شدم که موضوع مرگ و زندگی است. فکرم هزار جا رفت! نکند مادرم!! نکند برادرم محمد!!! محمد لبنان بود، تقریبا مطمین شدم که محمد شهید شده اما هنوز باورم نبود و با خود می گفتم آیا شهادت به قد و قوارهٔ ما می آید! من آنروز اصلا سر گوشی‌ام نرفته بودم، دلم آشوب شد. در دلم زمزمه کردم خدایا نه، دیگر طاقتش را ندارم... با استرس گوشی لعنتی را برداشتم، نتم را فعال کردم، اولین پیامی که دیدم؛ عکس سید بود با زیر نویس؛ «بوی ورزقان می آید، آقا سید؛ هارداسان » جای خودم میخکوب شدم، زبانم به کامم چسبید، باز هم هارداسان!! چقدر شنیدن این کلمه غمگین است! بعد از ۳۰ اردیبهشت هنوز سایه‌ای سیاه غم از دلمان بیرون نرفته! وقتی به تصویر بعدی نگاهم افتاد دود و آتش عظیمی که شعله هایش تا آسمان می‌رسید نگاهم را بر صفحه‌ای گوشی دوخت. انگار دستی بی رحم گلویم را گرفته محکم می‌فشرد، داشتم خفه می شدم! اشکهایم بی اختیار سرازیر شد. پیام بعد را دیدم باورم نمی شد؛ صد تُن مواد منفجره! انگار می خواهند دنیائی را نابود کنند! آری او یک تن نبود، او یک دنیا بود یک ملت بود یک ایدوئولوژی و یک مکتب بود که برای کشتنش اینهمه هزینه لازم داشت! تازه دانستم؛ برای شهید شدن باید آنقدر بزرگ باشی که دشمنت حتی برای کشتنت هم به درد سر بیافتد! اما او نمرده، او در درون جانها زنده است، هر قلب عاشقی یک نصرالله است. این ارث را از خاندانش برده است، از عمه مظلومه‌اش که فرمود؛ مارا کشتید اما بدانید هرگز نتوانید نور ما را خاموش کنید. ✍رضایت نشر فقط فوروارد @raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«کاروان» نگاهم را از نوک گلدسته های ضریح به پایین می آورم،شور عرض ارادت مردم و دسته های عزا مرا به دنیایی کودکی‌ام سفر داد، در داستانک‌های کودکی ام غرق می شوم، انگار هنرمند آن خودم هستم، مادرم در قصه هایش برایم می گفت که آنزمان زردشتیان برای مردم آرام و قرار نمی ذاشتند و دور خود حریمی ساخته بودند و در آنجا دور بتهای خود شبها تا نیمه شب به آوازه خوانی و رقص و خوشگذرانی می پرداختند! مردم از این وضع ناراضی بودند ولی چه می شد کرد! به این دلیل که دعوا درست نشود و بین مردم بلوا به پا نشود باید این وضع را تحمل می کردند. تا اینکه چند نفر از همکیشان شجاعمان به هر شکلی بود بساط لهو و لعب آنان را برهم زدند و پاتوقشان را جمع کردند. دیگر از سر و صدا و پایکوبی خبری نبود. من و مادرم هر روز برای ادای نماز و مناسک به مسجد می رفتیم. روزها و شبها می گذشت. در یکی از این روزها خبر آمد که کاروانی به سوی شهر می آید. درست نمی دانستم چه کسانی قرار است با کاروان بیایند ولی انکار خبر خیلی خوشحال کننده بود. همسایه ها و اهل شهر و حتی مادرم از این خبر خیلی شادمان بودند. انگار پاکسازی شهر با آمدن این مسافر خوش قدم هم بی ربط نبود. به مادرم گفتم تا کنون ندیده ام برای هیچ مسافری مردم اینگونه آماده پیشوازی شوند مادر گفت او ملیکه ی ارض و سماست افتخار بزرگیست که به شهر ما بیاید. بزودی اورا می بینی و خواهی دانست... مردم در تکاپو بودند اسباب خوش آمد گویی و خیر مقدم به این مسافر عزیز را هر چه بهتر فراهم کنند. بالاخره روز موعود فرا رسید و کاروان نزدیک ونزدیکتر می شد... ادامه دارد.... ✍رضایت نشر فقط فوروارد @raqsghalam | Ꮺرقص قلم
🖊 رقص قلمᏪ
«کاروان» نگاهم را از نوک گلدسته های ضریح به پایین می آورم،شور عرض ارادت مردم و دسته های عزا مرا به
«کاروان» قسمت دوم بالاخره روز موعود فرا رسید و کاروان نزدیک ونزدیکتر می شد، من ومادرم هم مانند همه اهالی شهر برای خوش آمد گویی به میدان شهر رفتیم. کاروان با شور و هل هله مردم واردشهر شد کجاوه های از نور وارد شد چقدر دلم می خواست بدانم این فرد محترم که یک نفر از بزرگان شهر با عزت و شوکت زمام مرکبش را می برد تا مهمانش شود کیست؟ بالاخره روز موعود فرا رسید و کاروان نزدیک ونزدیکتر می شد من ومادرم هم برای خوش آمد گویی به میدان شهر رفتیم. ما هر روز به میدان شهر می رفتم تا خبر تازه ای بگیریم، همه منتظر بودند و در واقع چشم براه، اما من نمی دانستم این مسافر خوش شانس چه کسی است که اهل شهر او را این همه دوست می دارند و برای دیدنش لحظه شماری می کنند.. کاروان با شور و هل هله مردم واردشهر شد و مردم با ذوق قدومشان را با گل وشیرینی گرامی داشتند. در بین کاروانیان بانویی با جلال و جبروت وارد می شد آن چنان که گویی ملیکه آسمانیان است مورد احترام بود. دلم می خواست بدانم او کیست و چرا این کاروان جز یکی دو نفر به همراه با خود مرد ندارد؟ مردانشان چه شده این سوال خیلی ها بود! مردم ادای احترام می کردند وهر کسی آرزو می کرد این افتخار نصیبش شود و مهمان تازه وارد به منزل او بیاید. بلاخره با مشورت بزرگان این مهمان خوش قدم در خانه یکی از اهل شهر به نام ابن خزرج اجلال نزول فرمود. انگارشهر در هاله ای از نور بود و بوی امام رضا گرفته بود. مردم دسته دسته به دیدارش مشرف می شدند. قراربود به همراه مادرم برای دیدنش برویم دل تو دلم نبود خیلی دلم می خواست هرچه زودتر او را ببینم. لباس نوام را از صندوقچه بیرون آوردم و با ذوق پوشیدم آستینهایش هنوز برایم بزرگ بود اینقدر ذوق زده بودم که دیگر این مسئله برایم مهم نبود. وارد خانه شدیم، بوی بهشت می داد. سجاده ای از نور در کنار بسترش بود که عبادت و شب زنده داریش را حکایت می کرد. وقار و ابهتش را که دیدم یقین کردم سرور بانوان است. سلام کردیم و نشستیم به چهره نورانیش ذل زده بودم. چهره مهربان و معصوم دختر جوان که انگار نور از صورتش می تابید بر دلم می نشست. آنقدر محوش شده بودم که دلم نمی خواست نگاهم را بردارم. خدایا او یک فرشته است!!! اما نگاهش خیلی خسته و غمگین بود. حال خوشی نداشت خسته از سفری سخت که برای دیدار معشوقش آمده بود. از بین همهمه ها و بگو مگوها فهمیدم که در راه آمدن، سلاطین وقت سر راهش را گرفته اند با اوجنگیده و برادران و همراهانش را شهید کرده اند. خدایا داستانش چقدر آشناست!! ادامه دارد... ✍رضایت نشر فقط فوروارد @raqsghalam | Ꮺرقص قلم
«کاروان» قسمت آخر در این روزها شهر حال و هوای دیگری داشت همه با هم مهربانتر شده بودند خوشحال بودند و هرکسی سعی می کرد به این مهمانان تازه وارد خدمتی بکند. مردم مرتب به دیدارش مشرف می شدند و سوالهای شرعی و مشکلات زندگی خود را نزد آن بانو مطرح می کردند و پاسخ می گرفتند. اما این شادمانی زمان زیادی طول نگشید . او سخت بیمار بود. دشمنان اورا در راه مسموم کرده اند. شنیدن قصه پر غصه اش قلبم را می فشرد چقدر به یاد حضرت زینب (س) افتادم. به مادرم گفتم فردا یک بار دیگر به دیدار ش برویم تا تابش نور جمالش بر جانمان نشیند و غرق در معنویت شویم. اما صبح تا به عشق دیدار معشوق قدم به راه زدیم حال و هوای شهر عادی نبود مردم بر در خانه ابن خزرج جمع شده بودند، مشعل های عزا روشن بود. صدای ناله و شیون به گوش می رسید. خدایا چه شده ؟ نمی توانستم باور کنم! تابوت برای چه؟ بعد از آن روز اینجا دیگر یک شهر معمولی نبود شهر حال و هوای دیگری به خود گرفته بود. آری آفتاب قم چه زود غروب کرد! از آن پس اینجا میعادگاه عاشقان گردید. اینجا قم است شهر کریمه ی اهل بیت( علیهم السلام) ✍رضایت نشر فقط فوروارد @raqsghalam | Ꮺرقص قلم
هدایت شده از KHAMENEI.IR
26.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 نماهنگ ویژه 📹 از دل ِایران 🔹داستان سنگی که کیمیا شد! 👈یکی از جلوه‌های ماندگار تاریخ کشور، سیل اهدای طلا توسط زنان ایرانی به «پویش ایران همدل» برای کمک به جنگ‌زدگان لبنان و فلسطین است. ✏️رهبر معظم انقلاب نیز در آغاز سال جاری به این رخداد عجیب اشاره کرده و فرمودند «طلاهایی که خانمهای ما، بانوان ما با سخاوت از خودشان جدا کردند و در این راه دادند، یکی از وقایع ماندگار و فراموش‌نشدنی تاریخ کشور ما است.» 🔹اکنون، رسانه KHAMENEI.IR در سالروز آغاز پویش ایران همدل و همزمان با برگزاری رویداد ملی آن، با تولید و انتشار نماهنگ ویژه «از دلِ ایران»، تلاش کرده است برگی از حماسه مشارکت میلیونی زنان ایران در این حرکت فداراکانه را به تصویر بکشد. 👈در این نماهنگ، برای نخستین‌بار گوشه‌هایی از حجم انبوه طلاهای اهدا شده از سوی زنان ایرانی که چندی پیش در «نمایشگاه طلای ایران همدل» به نمایش در آمده بود، منتشر شده است. 📥 مشاهده در وبسایت 💻 Farsi.khamenei.ir
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پر روئی هم حدی دارد!!! مردم اخلاق شما کلید شما ناکارآمدی شما گلابی برجام شما مکانیسم ماشه وبلاهای که بر سر این ملت آوردید را هنوز فراموش نکردند اکنون نوبت به تخریب رسانه‌ای ملی ملت ما شده!!! توقعتان این است که رسانه آبرویتان را حفظ کند و حرفی نزند که به پر قبای جناب عالی بر بخورد! واقعا سکوت برایتان بهتر است از زبان گشودن! زیرا که سخن گفتن ظریف شما را کافیست! ✍رضایت نشر فقط فوروارد @raqsghalam | Ꮺرقص قلم
آزادی مهدیه اسفندیاری اگر چه که از سال گذشته و اتفاق طوفان الاقصی تا کنون شاهد پیروزی های چشمگیری در برابر اسراییل کودک کش بوده ایم، اما امروز از این اتفاق خیلی خوشحال شدم. مهدیه اسفندیاری هویت اصیل زن مسلمان ایرانی را بالا برد او نشان داد که در هر شغل و لباسی و در هر کجا که باشی، دفاع از مظلوم و مبارزه با ظلم و استکبار یک وظیفه و ارزش، دینی و اعتقادی است و باید سر لوحه زندگی قرار گیرد. امید وارم به زودی آزادی موقت او به آزادی قطعی او تبدیل شود. جا دارد از مسیولین کشورکه این امر را پیگری کردند تشکر کنیم. ✍رضایت نشر فقط فوروارد @raqsghalam | Ꮺرقص قلم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☘️ گوزنی بر لب آب چشمه ای رفت تا آب بنوشد. عکس خود را در اب دید، پاهایش در نظرش باریک و اندکی کوتاه جلوه کرد. غمگین شد. اما شاخ های بلند و قشنگش را که دید شادمان و مغرور شد. در همین حین چند شکارچی قصد او کردند. ☘️ گوزن به سوی مرغزار گریخت و چون چالاک میدوید، صیادان به او نرسیدند اما وقتی به جنگل رسید، شاخ هایش به شاخه درخت گیر کرد و نمیتوانست به تندی بگریزد. صیادان که همچنان به دنبالش بودند سر رسیدند و او را گرفتند. ☘️گوزن چون گرفتار شد با خود گفت: دریغ پاهایم که ازآنها ناخشنود بودم نجاتم دادند،اما شاخ هایم که به زیبایی آن ها می بالیدم گرفتارم کردند ! ☘️چه بسا گاهی از چیزهایی که از آنها ناشکر و گله مندیم، پله ی صعودمان باشد و چیزهایی که در رابطه با آنها مغروریم مایه ی سقوطمان باشد ــــــــــــــــ @tarino