من از آدمهای معتاد گوشیام.
مثل خیلی های دیگر در این روزگار.
عادت کردهایم بیخودی برویم داخل اپهای مختلف.
هرچه بیشتر ازشان داشته باشیم، بیشتر وقت هدر میدهیم.
بعضی اوقات هم خودمان را گول میزنیم که نه من دارم درمورد فلان چیز تحقیق میکنم!
ولی حقیقتا خودمان را گول میزنیم.
چون اطلاعاتی کسب میکنیم که شاید یکبار بیشتر در زندگی به کارمان نیاید!
بیشترش هم دیدن کلیپهای مثبت و منفی است.
فرقی ندارد خیلی.
برای اعتیادم که راهکار زیاد است.
اما خواستم تدبیری کنم همین زمانی را که بیخودی گوشی به دست میشوم کتاب بخوانم.
برای همین هزینه کردم و اشتراک طاقچه خریدم.
این هزینه کردن خیلی مهم است.
چون اگر بخواهی تنبلی کنی و نخوانی، دلت برای پولی که دادهای میسوزد.
الان یک ماه نشده، اما حدود ۱۰۰۰ صفحه کتاب خواندهام.
اگر نمیخریدم، قطعاً همین زمان را گوشی به دست بودم، اما بیهوده و باطل.
#کتاب
https://eitaa.com/rashad1
ما
با هر عقیدهای که هستیم
احمدشاه قاجار رو محکوم میکنیم.
چرا؟
چون وقتی جنگ جهانی شد، گفت ما بیطرفیم!
و پای حرفش موند!
حتی وقتی از شمال و جنوب ریختن تو کشورمون و غنائم رو جوری بردن که میلیونها نفر از ملت خودمون از گرسنگی تلف شدن!!
حالا امروز رئیس جمهور محترممون گفته:
موافق ادامه جنگ نیستم!
تا کی آقای پزشکیان؟! تا کی موافق نیستید؟
https://eitaa.com/rashad1
چرا دیگه نمینویسی؟
چون دنبال موقعیت میگردم برای نوشتن سوژهها
و زمان هیچ کدوم این درگیری های مارو نمیفهمه🙁
حوالی ده صبح بود. هوس کردم دوباره سایت را چک کنم.
زیر لب غر هم میزدم. «ی هفته بیشتر تا یکم مهر نمونده، هنوزم خبری از انتخاب واحد نیست.»
سایت مثل زیپ خراب گیر میکرد.
بالاخره بالا آمد. فکر کنم اولین نفری بودم توی کل مدرسه که دیدم انتخاب واحد فعال شده.
سریع دویدم کاغذ و خودکار آوردم و همه را رویشان نوشتم.
کدام را بردارم که به برنامه مهد بخورد.
استادها را ترکیبی انتخاب کردم که خیلی بهم فشار نیاید. ترکیبی از استادهای سختگیر و جان!
استاد جان عبارتی است که با بچههای دورهی خوابگاه برای اساتیدی با ویژگی های خاص به کار میبردیم.
استادی که هم سطح علمی بالایی داشت، هم مهربان بود و مدارا میکرد.
البته ناگفته نماند ویژگی های ظاهری مثل زیبایی و خوش تیپی هم درنظر میگرفتیم.
انتخاب واحدم طول کشید.
هم با مادرم به خاطر بچهها مشورت کردم هم با همسرم. ساعت چهار بود که بالاخره تأیید را زدم.
سه روز زوج هفته کلاس برداشتم.
همان موقع ها بود که پستچی هم زنگ زد و بعد از دوهفته بستهام رسید.
حاوی یک دست مانتو شلوار فرم حوزه.
چیزی که منتظرش بودم. اما امروز نه!
انگار این بسته هم استرس ام را بیشتر کرد. احساس میکردم همین حالا باید بروم وسط کلی چالش کوچک و بزرگ.
از استرس تند تند خانه را جمع میکردم.
فکرم جمع نمیشد غذا درست کنم.
همهاش نگران نرگس بودم. بچه یکساله را چه میکردم؟
مهد برایش مناسب بود؟
به مادرم زنگ زدم. راضی بودم دو روز در هفته کلاس بردارم و آن دو روز را مادرم بیاید بماند پیش نرگس.
هرچه گزینه توی ذهنم داشتم بالا پایین کردم.
حتی به کسانی که یکبار بهم تعارف زده بودند هم فکر کردم.
قفل شده بودم.
توی یکی از گروههایم، یک مادر دانشجو درمورد همین مسئله مشورت میگرفت.
بچه اش حدوداً دو ساله بود.
همه اول یک دور نصیحتش کردند که کاش این ترم را مرخصی میگرفت. بچهی زیر دو سال یا نمیدانم سه سال نیاز به مراقبت دائمی مادر دارد.
انگار همه عمدا من را نشانه گرفته بودند.
به در میگفتند، دیوار بشنود.
به خودم گرفته بودم.
حوالی ساعت پنج بود که زدیم بیرون. گفتم
بلکه بادی به کلهام بزند و چیزی به ذهنم بیاید.
بچهها را بردم پارک. از جلوی مسجد که رد شدیم. دیدم یک عالمه صندلی آنجاست.
موکب پذیرایی هم داشت مولودی پخش میکرد.
همسرم گفت:« مسجد امشب جشن داره. ولادت امام حسن عسگریه»
موقع غروب پارک را ول کردم و با بچهها کج کردیم سمت مسجد.
هنوز نماز شروع نشده بود.
بچههای هفت هشت ساله دور نرگس حلقه زده بودند.
ولی من حوصلهی هیچ کدامشان را نداشتم.
یکهو خانم حسینی جلویم سبز شد.
فرشته نجاتم بود.
بهش گفتم بعد نماز باهاتون ی کاری دارم.
یکی از مناسب ترین گزینههایی بود که برای نگه داشتن نرگس رویش حساب کرده بودم.
برای خودم و بچههایم مثل یک مادر بود. وقتی کنارمان بود. حواسش به آب و غذای بچهها، بازی کردن و مشغول کردنشان بود.
خانواده شان را هم تا حدودی میشناختم و خیالم تخت بود.
اما تردید داشتم برای گفتن.
میترسیدم سختش باشد و تو رودروایسی قبول کند.
تازه من توقع داشتم بیاید مهد حوزه، همانجا نگهش دارد که من بتوانم بین کلاسها سری بهش بزنم.
بعد نماز تا آمدم حرف بزنم، چادر کشید روی صورتش و شروع کرد به خندیدن.
وسط خندههایش یک «مربی مهد» شنیدم.
گفتم:« چرا میخندید؟»
گفت:« بذارش مهد. من مربی مهد شدم»
فکر کردم دارد مسخرهام میکند.
سوال مسخره ای بود ولی پرسیدم:« راس میگید؟ مهد حوزه؟»
هیچ فکرش را نمیکردم.
چندبار گفتم:« واقعاً؟»
هردویمان میخندیدیم. من به تمام روز فکر میکردم که با استرس گذشته بود.
اما حالا عیدی ام را گرفته بودم.
از مولود آن روز. امام حسن عسگری (علیه السلام)
#مادری
#روایت
https://eitaa.com/rashad1
https://eitaa.com/rashad1
چند روز پیش یکی از دوستام ازم پرسید فیلم چی میبینی؟!
گفتم هیچی! فک کن وقت کنم!
ما تلویزیون مون رو پویا روشن میشه، رو پویا هم خاموش!
تو فیلیمو و روبیکا و ...هم نمیبینم.
قبلاً چرا
ولی الان یادم نیست آخرین فیلمی که دیدم کی بود
اما یادمه که اونم همسرم میدید من فقط بعضی قسمت هارو همراهی کردم.
بعد درمورد کتاب حرف افتاد
و گفتم آره اینو، اینو خوندم.
گفت پس وقت میکنی، ولی به کتاب علاقه داری😅
حالا برا خودمم عجیب شد که چرا دیگه مثل قبل احساس نیاز به فیلم نمیکنم؟!
حتی جذاب ترین فیلما برا بقیه، یکی دو قسمت منو میکشونه!
نمیدونم کتاب های رمان قوی رو امتحان کردید یا نه
ولی به نظرم بعد از ی مدت، شما رو از فیلم بینیاز میکنه.
چون آدمیزاد ی کشش ذاتی نسبت به قصه داره.
که از ی نیاز نشئت میگیره.
طبیعتاً اون نیاز با قصه خیلی قویتر و بهتر ارضا میشه تا فیلم!
چون موقع قصه خوندن و شنیدن، خیال هم برا خودش تصویر سازی میکنه.
ولی در فیلم، نهایتاً تصویرای کارگردان رو میبینی.
پس من ترجیح میدم برم ادامهی رمان «خوشه های خشم» رو بخونم تا اینکه سریال فلان کرهای ببینم.😎
البته سینمایی هنوزم برام جذابه🤨
#فیلم
#کتاب
#روز_نگار
https://eitaa.com/rashad1
بعضی آدمها هستند نقششان توی زندگی نامحسوس است.
مثل هوا میمانند برای آدم. مثل آفتاب برای گل.
مثل آن تکه چوب محکمی که میگذارند کنار یک گل ظریف.
چون از همان اول قبل از آن که گل خیلی رشد کند، میگذارنش، اصلا هیچکس دقت نمیکند بهش.
آن وسط های رشدش میتوان امتحان کرد. ناگهان چوب را برداشت. گل آرام آرام خمیده میشود. هرچقدر آب بهش بدهی او چیز دیگری نیاز دارد.
بعضی آدمها نقشهایی دارند که بزرگ نیست. که توی چشم نیست. که شاید بقیه آنها را وظیفه بدانند.
اما وقتی نباشند، وقتی مریض شوند تازه جای خالیشان درد میگیرد.
https://eitaa.com/rashad1
قبلاً برا خودم ی متنی نوشته بودم
امشب ک داشتم دنبال ی چیز به خصوصی میگشتم، دوباره دیدمش.
و فکر کردم چقدر خوبه ک با نوشتن خودم رو خوب میکنم.
چون برام میمونه.
👇👇👇
انگار برا من سخته که بخوام تمرکز گرا بشم و رو ی حوزه متمرکز کار کنم و سریع بهش برسم و بیام بالا.
شاید تو حرف ازش بگم و فک کنم کار راحتیه ولی درعمل نتونستم اجراش کنم، به دلیل اینکه من تجمیع گرایی رو انتخاب کردم. طلبگی، نویسندگی، کار تربیتی، مادری همشون برام مهمن و دوسشون دارم و میخوام براشون وقت بذارم.
بنابراین ممکنه من از کسی که متمرکز رو ی حوزه کار میکنه، دیرتر به ی هدف مشترک برسم.
پس دوتا لازمه رو باید رعایت کنم
یک اینکه خودمو با کسی مقایسه نکنم! حتی کسایی که خیلی احساس کنم باهام هم مسیرن. چون ممکنه من تو هر حوزه ای ی کوچولو رشد داشته باشم و نسبت به بقیه هم جبهه ای هام کم باشه ولی جمع همه ی رشدهایی که داشتم زیاده.
دو اینکه تو هر جبهه ای که دارم رشد کنم سعی کنم اولیات و اصولیات رو بچسبم و فرعیات و جزئیات و حاشیه ها رو رها کنم.
مثلاً ی مادر خوب بودن ممکنه ده تا ویژگی نیاز داشته باشه، من پنج تای اول که از همه مهمترن رو بگیرم، درگیر بقیه نشم.
یا ممکنه تو کار تربیتی ی سری حاشیه ها برام پیش بیاد ک خیلی ضروری یا مهم نیست.
مثلاً اینکه با هم جبهه ای هام برم سفر! با چمیدونم هرچی
یا تا تو طلبگی درسای اضافی باشه...
اینا رو جدی نگیرم فقط درحدی که منو از مسیر جا نندازه
آهان مثلاً تو همین نویسندگی کلی دوره ی اضافی هست که خب خوبه ولی ضروری هم نیست! اینا رو خیلی جدی نگیرم حالا هرازگاهی بد نیست که انگیزه ام کم نشه.
ولی
ولی
ولی!
هیچ وقت از تلاش دست نکشم و ناامید نشم
همین که تو مسیر باشم و تلاش کنم به اندازه توانم عالیه!
https://eitaa.com/rashad1