eitaa logo
راشِدون
186 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
194 ویدیو
14 فایل
اگردنیاراغاری‌تصورکنیم‌وماهمان‌انسانهای‌اولیه‌باشیم که‌کمی‌رشدکرده وصاحب‌تکنولوژی‌شده‌ایم هنوزهم‌برای‌بقاواثرگذاری،به‌نوشتن‌نیازداریم. مهمان کارشناس‌اتاق‌عملی هستیدکه جهان معمولی وفهم ناکاملش را به‌ کلمه تبدیل می‌کند. محب‌مولاعلی|همسر|مادر|دانشجو‌معماری
مشاهده در ایتا
دانلود
راشِدون
خوارزمی نقل میکنه که از سلمان نقل شده: مردم که با عمر بن خطاب بیعت کردن، ما با امام حسن، امام حسین،
. مولاعلی به ابر دستور داد که به پایین فرود بیاد... (دیگه میدونیم که امامِ معصوم، امامِ تمامِ کائناته، زنده و غیرِ زنده!) ابر در حالِ فرود میگفت: شهادت میدم خدایی جز الله نیست و محمد رسول اوست و تو خلیفه و وصیِ پیامبر خدا هستی! هر کسی بهت شک کنه حتما هلاک میشه و هر کسی بهت تَمَسُّک پیدا کنه، به راهِ نجات و رستگاری وارد میشه... ابر مثلِ فرش پهنِ زمین شد و ما به دستورِ مولاعلی به رویِ اون ابر نشستیم. سلمان میگه همه مون نشستیم و بعد مولاعلی به اون ابرِ دیگه اشاره کرد و او هم مثلِ ابرِ قبلی حرف زد و مولا تنهایی بر اون ابر نشست. مولا دستور داد که ابرها به سمتِ چپ حرکت کنن و باد اون دو ابر رو به حرکت درآورد. سلمان میگه نگاهم به مولاعلی افتاد! علی بر مَسنَدی قرار داشت و نور از چهره مبارک میدرخشید! به طوری که چشم، تحملِ دیدنش رو نداشت... امام حسن به پدرش فرمود: از سلیمان به خاطرِ انگشترش اطاعت میکردن، از شما با چی اطاعت میکنن؟ مولاعلی فرمود: من چشمِ خدا در زمین و زبانِ گویای او در بینِ مخلوقاتش هستم! من اون نورِ خدایی ام که هیچوقت خاموش نمیشه! من اون درب هستم که خدا از واسطه یِ اون، به سایر مخلوقات نعمت میده و من حجتِ خدا در بینِ بندگانش هستم... (جنابِ سلیمان نبی با انگشتر به جن و مخلوقات فرمان میداد.) مولاعلی فرمود: میخواید انگشترِ سلیمان رو بهتون نشون بدم؟ گفتن: بله... مولا دستش رو به سمتِ گَریبانش برد و انگشتر از جنسِ طلا که نگینش از یاقوت سرخ بود و رویِ انگشتر حَک شده بود محمد و علی! به ما نشون داد. جمع متحیر موند... مولا بهشون فرمود: از چی تعجب زده شدید؟ از کسی مثلِ من عجیب نیست... (البته علی که مثل نداره) من امروز بهتون چیزی نشون میدم که هیچوقت ندیدید!
. سلمان میگه مَلَکی رسید خدمتِ مولا و اذن حرف زدن خواست... مولاعلی فرمود: اگه میخوای حرف بزن و اگه میخوای من بهت بگم که چی میخوای بپرسی ازم ؛) مَلَک عرض کرد: شما بفرمایید :) آقا فرمود: میخوای به دیدنِ خضر بری؟ :) ملک عرض کرد: بله :) مولاعلی بهش اجازه داد... سلمان به مولا عرض کرد: اون ملک به زیارتِ خضر نرفت مگه اینکه ازتون اجازه گرفت... مولاعلی فرمود: سلمان! به اون کسی که آسمون رو بدون ستون افراشته کرد، اگه هر کسی اراده کنه به اندازه ی یک نَفَس از مکانی که در اون هست جا به جا بشه، این کار رو نمیکنه مگه اینکه من بهش اجازه بدم و حال و وضع پسرم مجتبی هم اینطور میشه و بعد از او حسین و نُه نفر از فرزندانِ حسین که نهمینِ اون ها حضرت قائم هست اینطور میشن! ( یعنی همین الان همتون نفس میکشید به اذن و اجازه یِ حضرت حجت هست! امام معصوم اینه جایگاهش...)
سلمان میگه صالحِ نبی رو در اونجا دیدن. تا مولاعلی رو دید گریه کرد گفتیم چرا گریه میکنی؟ پاسخ داد: مولاعلی هر روز صبح که از کنارم عبور میکنه کنارم میشینه و وقتی که بهش نگاه میکنم قُوَّت و قدرتم بیشتر میشه و الان ده روزه که ندیدمش و این اتفاق مُضطَرِبَم کرده... الله الله واردِ باغی شدیم که در اون تختی بود و کسی رویِ اون تخت دراز کشیده بود. مولاعلی اون انگشتر رو به دستِ اون شخصِ خوابیده گذاشت. سلیمانِ نبی بود. سلیمان یهو از جاش بلند شد و ایستاد و عرض کرد: سلام بر تو امیر المومنین! و ای وصیِ پیامبر خدا! به خدا قسم تو صدیقِ اکبر و فاروقِ اعظم هستی! واقعا هر کسی بهت تمسک پیدا کرد رستگار شد و هر کسی ازت تخلف کرد نا امید و زیانکار شد! در ادامه سلیمان نبی به مولاعلی عرض کرد: امیرالمومنین! من به حُرمَتِ شما بود که از خدا تقاضایی کردم و خدا این مُلک (پادشاهی) رو بهم عَطا کرد... دیوانه راهیِ در و دیوار میشود :)
یا! بِخوانَمَت مَنِ وا مانده با چه اَلقابی!؟ اگَر خُدات بِخوانَم تو بَر نِمی تابی... شب بخیر اعزه..
در تاریخ نقل شده که یه روز "مُفَضَّل بن عُمَر" از یارانِ نزدیکِ امامِ صادق در مسجدِ نبوی حاضر بود. ناگهان دید که شخصی به نامِ "اِبنِ اَبَی‌ العوجا" با همراهانش، از خودشون کلماتِ کفرآمیزی صادر میکنن! مفضل قاطی کرد و بلند شد و اونا رو به رگبار بست! ابن ابَی العوجا به مفضل گفت: ای مرد! اگه تو از اصحابِ جعفر بن محمد (امام صادق) هستی آگاه باش! که رَوَشِ او تویِ برخورد با مخالفانش مثلِ تو نیست! "او اهلِ جَدَل و پَرخاش نیست! او هیچ وقت حرفاش رو به فحش و جسارت آلوده نمیکنه! باهاش حرف میزنیم و با کمالِ صبر و بردباری به حرفایِ ما گوش میده! طوری که فکر میکنیم قانعش کردیم! ولی بعد از شنیدن حرفای ما، یکی بعد از دیگری جوابِ حرفایِ ما رو میده! اگه از اصحابِ او هستی مثلِ او حرف بزن!" مثلِ امام صادق...
میخوام یه قضیه ای از شیخ شهاب الدین بگم ولی بذار قبلش یه چیزی بگم.
احتمالا دیدین که این روزا حدیثی از امام صادق دست به دست میشه و بهش استناد میکنن که در اون حدیث امر فرموده که به ناصبی یعنی دشمن مولاعلی کمک نکنین، تحویلش نگیرید و امثالهم!
رفقا ! حدیث، کتابِ قصه نیست! حدیث یک علمه که باید بررسی بشه که از کجا اومده؟ کی نقل کرده؟ ننه بابای راوی کیا هستن؟ اساتیدش کیا بودن؟ کدوم شهر بوده؟ مذهب و مسلکِ مردمِ اونجا چی بوده؟ رفقایِ راوی کیا بودن؟ زن و بچه ش کیا بودن؟ اهلِ نشست و برخواست با درباریان بوده یا نه و و و! همینطوری میای میگی و میری بنده‌ی خدا؟ :) اگه تو یه حدیث داری، من ۵۰۰ تا حدیث میارم که اهل بیت به دشمن کمک کرده و پناهش داده و کارش رو راه انداخته و غذا بهش داده و سیرش کرده! :) اینقدر ساده نباشیم! دقیقا در روزی که همه باید توجه مون به فلسطین باشه هی چپ و راست میگه امام صادق فرمود به ناصبی نباید کمک کنیم!
معاویه به بچه های شام، گوسفند میداده و شب می اومده گوسفند رو از آغُل میدزدید صبح به بچه ها میگفت علی گوسفندتون رو دزدیده!! دقیقا در ایامی که یه عده بلندگویِ این حدیث شدن، یه چندتا آدم در فلسطین هم برایِ اولین بار فیلم منتشر میکنن که شهیدشون رو تقدیم به عمر بن خطاب میکنن! بابا تابلوتر از این که میخوان تفرقه بندازن؟ دوباره میخوای گول بخوری؟ یه بار معاویه ملت رو گول زد بسه دیگه حالِ خودت بهم نخورد از این سناریویِ تکراری؟!
و اما درباره‌ی شیخ شهاب الدینِ مرعشیِ نجفی: فقیه، مجتهد، کتاب شناس و کتابدارِ بزرگِ اسلام که کتابخونه یِ مشهورشو همتون یا دیدید یا دربارش شنیدید، میگه در ایامی که در قم سکونت داشتم، مشکلاتِ شدیدی بر من واقع شد و در تنگنایِ سختی قرار گرفتم. من در حرم گِلایه و شِکوه کردم خدمتِ خانم جان و عرض کردم من از نجف اومدم و مهمانِ شما در قم هستم و شما عمه یِ ما هستید. نظرِ لطفی به ما کنین. با همون حالم به منزل برگشتم و با گریه خوابم برد و در خواب دیدم که در میزنن و رفتم دمِ در که به من گفتن سَیَّده با شما کار دارن... گفتم سیده کیه؟ گفتن عمه یِ شما حضرت معصومه سلام الله علیها شما رو به حضور طلبیده و منم به حرم مشرف شدم. وارد حرم که شدم دیدم همه خادمینِ حرم، زن هستن و هیچ مردی نیست و چند پیرزن ایوانِ طلا رو جارو میزدن که از بانوانِ علوی بودن و مقنعه هایِ سبزی داشتن که بهم گفتن صبر کنین عمه یِ ما تشریف میارن. کمی بعد حضرت معصومه سلام الله علیها تشریف فرما شدن و رفتم جلو و دستِ او رو بوسیدم... بهم فرمود سید شهاب! چرا گلایه میکنی؟ در فلان سال فلان گرفتاریِ شما رو ما رفع کردیم، فلان مشکلِ فرزندت رو ما حل کردیم و... دیدم مشکلاتم رو همش او با نظرِ لطفش حل کرده و از حالِ مجاورش غافل نیست! در همین حین، یک بانویِ جلیله یِ دیگه وارد شد که از اصن حال و هوایِ حرم عوض شد! عمه یِ ما حضرت معصومه سلام الله علیها بهم فرمود شما همین جا بمون! عمه جان جلو رفتن و دستِ اون زن رو بوسید و اون زن، پیشانیِ عمه یِ ما رو بوسید و او رو در آغوش گرفت... منم هر چی زور زدم برم جلوتر نتونستم! شنیدم که عمه یِ ما به اون خانم عرض کرد: مادر! اینجا علم پیدا شد که اون بانو، حضرت صدیقه سلام الله علیهاست. در ادامه حضرت معصومه سلام الله علیها عرض کرد: فلان شخص این حاجت رو ازم داشت دیگری فلان خواسته رو ازم داشته و... متوجه شدم که عمه یِ من حاجاتی رو که مردم از او میخوان به حضرت صدیقه سلام الله علیها عرضه میکنن. بعدم عمه یِ من حاجتم رو به حضرت صدیقه سلام الله علیها عرضه داشت و دیدم که مادرم به من از دور یه نگاهی همراه با تَبَسُم داشت که آرامش وجودم رو گرفت... از خواب بیدار شدم. وضو گرفتم و لباس پوشیدم و عازمِ حرمِ شدم و در اونجا گریستم و بابتِ گلایه کردنم معذرت خواهی کردم که ظرفیتم کمه! سید شهاب الدین ۳ بار حضرت مادر و ۳ بار حضرت معصومه سلام الله علیها رو در خواب زیارت کرده و میگه حضرت معصومه سلام الله علیها دقیقا به لحاظِ ظاهری مثلِ مادرم حضرت صدیقه سلام الله علیها بود!